 هر روز از اولين ساعات شروع به کار مترو، با قيافه يي خواب آلود و در حالي که مرغ عشق کوچکي را در جيب شلوار يا آستين کاپشن کهنه اش پنهان کرده است وارد واگن مخصوص بانوان مترو مي شود.
نامش خليل است و از زماني که پسري حدوداً چهارساله بود تا الان که هفت ساله شده است در همين واگن فال مي فروشد. هر روز از متروي شوش تا ميرداماد از ساعت هشت صبح تا هشت شب. وقتي چهارساله بود شايد بازار کسب و کارش پررونق تر بود چون زنان زيادي از سر دلسوزي در صبح هاي سرد زمستان با ديدن قيافه خواب آلود خليل، دل شان از اين همه فقر به رحم مي آمد. حالا ديگر خليل بزرگ تر شده است هرچند هنوز خيلي خوب صحبت نمي کند. شايد تنها تغييري که در اين سال ها در زندگي او حاصل شده تغيير رنگ مرغ عشق هايي است که به آرامي از جيب شلوارش آنها را درمي آورد تا از دسته فال همراهش، برگه يي بردارند و به مشتريان بدهند.
وقتي از مترو خارج مي شوم، او را مي بينم که بر آخرين پله مترو نشسته است با بساط کوچکي از چند بسته بيسکويت. گوشه پيراهنش را روي بيسکويت ها انداخته تا از رگبار گذراي باران بهاري در امان باشند.
تا کنارش مي نشينم، گوشه روسري اش را کمي بالاتر مي کشد. تا کلاس سوم دبستان درس خوانده و الان چندماهي است که همين گوشه دنج را براي دستفروشي انتخاب کرده است. مي گويد تا کلاس سوم ابتدايي درس خوانده است ولي از پارسال مجبور به ترک تحصيل شده است؛ «پدرم پيک موتوري بود. پارسال تصادف کرد و پاهاش شکست. چندبار عملش کردند و توي پاهاش ميله گذاشتند ولي هنوز نمي تونه خوب راه بره.» پرسيدن از بيمه بودن پدرش شايد سوال بيجايي بود؛ «نه، بيمه نداشت. چهارميليون تومان خرج بيمارستانش شد. هر چي داشتيم فروختيم. الان هم نمي تونه ديگه کار کنه.»
تا قبل از اينکه پدرت دچار مشکل شود، کار مي کردي؟ مي گويد؛ «نه، بابام حتي نمي گذاشت تا سرکوچه بريم. فقط مي رفتيم مدرسه و مي اومديم خونه. ولي حالا که نمي تونه کار کنه ما هم مجبور شديم درس رو ول کنيم. هر روز با متروي شوش ميام اينجا. دوتا ديگه از خواهر و برادرهام هم همين نزديکي ها کار مي کنند.»
چند قدم آن سوتر بايد از پل عابر پياده بگذرم. دختر هشت ساله لب شکري تمام روزهاي سرد زمستان و روزهاي گرم تابستان يک سال گذشته که از اين مسير عبور مي کنم، روي پل نشسته است. بسته هاي رنگي دستمال کاغذي مي فروشد که داخل هر کدام شان يک فال حافظ گذاشته شده است.
هر بار که از کنارش مي گذرم، مي گويد؛ «سلام خاله.» يک بار از او مي پرسم؛ تو مدرسه نميري؟ «من افغاني ام خاله.»
نرسيده به کوچه روزنامه، پسري 10ساله، با دوبسته بزرگ اسکاچ بر دوش از کنارم مي گذرد. 10ساله است و سواد خواندن و نوشتن ندارد. مي گويم؛ تو چرا کار مي کني؟ «پس کي کار کنه؟» پدر و مادرت. «پدرم به رحمت خدا رفته. مادرم هم فلجه و نمي تونه کار کنه. خب بايد من کار کنم ديگه. کي بايد خرج خونه رو بده.» پنج خواهر و برادر هستند؛ «خواهرم که هشت سالشه ميره مدرسه. به برادرهام هرچي ميگم که درس بخونن حاضر نيستن برن مدرسه. ميگن پس چرا خودت درس نمي خوني؟ کار هم نمي کنن. هرچقدر هم بهشون ميگم اگه درس نمي خونين حداقل کار کنين، بهم گوش نميدن.»
...و کافي است که سر بچرخاني تا در هر گوشه يي از پياده روهاي اين شهر شلوغ آنان را ببيني و تازه اينها کودکاني هستند که جسارت بيشتري داشته اند و به رغم تمام خطرات احتمالي راهي خيابان هاي شهر شده اند و چه بسيارند کودکاني که يا در زيرزمين هاي تنگ و تاريک، روزي چندين و چندساعت کار مي کنند يا ساعت ها در گوشه خانه هايي که فقط نام خانه را بر خود حمل مي کنند، ساعت ها سبزي پاک مي کنند، قند خرد مي کنند، جعبه درست مي کنند يا به کار بسته بندي مشغولند. ساعت ها و ساعت ها کار مي کنند براي تامين حداقل نيازهاي زندگي خود و خانواده شان. روزهايي که بايد پشت نيمکت هاي مدرسه بگذرانند به کار مي گذرانند و ساعت هايي که بايد مشغول تفريح و بازي باشند باز هم کار مي کنند.
اين در حالي است که طبق قانون کار ايران، کار کودکان زير 15سال ممنوع است هرچند همين موضوع بهانه يي شده براي اينکه اين کودکان به دور از چشم بازرسان وزارت کار و تامين اجتماعي با حداقل حقوق و بدون هيچ بيمه يي در محيط ها و کارگاه هاي نامناسب به کار گماشته شوند.
از سوي ديگر بسياري از اين کودکان به دليل فقر مالي خانواده هايشان، از کار افتادن سرپرست خانواده و دلايلي از اين دست مجبور به اشتغال در سنين کودکي هستند اين در حالي است که طبق اصل 29 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران «برخورداري از تامين اجتماعي از نظر بازنشستگي، بيکاري، پيري، ازکارافتادگي، بي سرپرستي، در راه ماندگي، حوادث و سوانح، نياز به خدمات بهداشتي، درماني و مراقبت هاي پزشکي به صورت بيمه و غيره، حقي است همگاني و دولت موظف است طبق قوانين از محل درآمدهاي عمومي و درآمدهاي حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمايت هاي مالي فوق را براي يک يک افراد کشور تامين کند.»
بسياري از اين کودکان از تحصيل محروم مي مانند هرچند طبق اصل 30 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران؛ «دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد» و بي سوادي آنان عاملي مي شود تا هرگز نتوانند از چرخه فقري که بالاجبار در آن گرفتار شده اند، رهايي يابند.
و کافي است که سر بگرداني تا در هر گوشه يي از پياده روهاي اين شهر شلوغ آنان را ببيني... |