 چند سال پيش در كانون اصلاح و تربيت، وقتي از يك نوجوان ۱۳-۱۴ ساله خواستم قصه زندگيش را تعريف كند، دستش را زد زير چانهاش و خنده تلخي كرد و گفت: قصه آدمهاي بدبخت مثل هم است.
همهاش از فقر شروع ميشود. قصه آدمهاي خوشبخت است كه هر كدامش يك جور است. آدمهاي خوشبخت هزار تا قصه دارند، اما آدمهاي بدبخت فقط يك قصه دارند. همه بدبختاند.
و بعد، از فقر گفت. از فقر مادي كه براي گذر خوب است و نه براي ماندن. در فقر مادي است كه فرد در حال عبور از آن، رشد ميكند و خودش را بالاميكشد، به شرطي كه توي فقر گير نيفتد!
جالب است كه و مدتهاي طولاني است كه بحث بر سر خط فقر است و تعيين ميزان عدد رقمي براي خط فقر. در يك برنامه تلويزيوني هم چند وقت پيش، يك مسئول آگاه حرف جالبي زد و گفت بايد نگاهمان را تغيير بدهيم. فقر به معني گدايي كردن نيست. البته كه نيست.
اما ادامه فقر آيا فرد را به گدايي،فحشا و انواع متنوع بزهكاري نميكشاند؟
وقتي در جامعهاي زندگي ميكنيم كه بنا به يك اظهار نظر غير رسمي دريافت حقوق پايينتر از ۷۸۰ هزار تومان در ماه به منزله زير خط فقر زندگي كردن است و آمار تقريبي اعلام شده در روزنامهها حكايت از حدود ۱۲ ميليون نفري كه زير خط فقر زندگي ميكنند دارد، سؤالهايمان را از كدام مسئول بايد بپرسيم تا جوابي قانعكننده بشنويم؟
ديروز در مغازهاي، خانمي را ديدم كه پاركينسون داشت و اشك چشمش خشك نميشد.همسرش را از دست داده بود، در منزلي كار ميكرد و خودش ساكن يكي از محلههاي حاشيه تهران بود. ميخواست دخترش را كه خواستگار هم داشت، شوهر بدهد، براي اينكه يك نانخور از سرش كم بشود.
اما گريه ميكرد كه براي مراسم سادهاي كه قرار بود فاميل خودش، دور هم جمع بشوند، حتي قادر به تهيه يكشام ساده هم نبود. نميدانست از چه كسي كمك بخواهد؟ و نميخواست دست به سوي هر كسي دراز كند.
ميخواست همچنان صورتش را با سيلي سرخ نگه دارد و اشكهايش را با چادر رنگورورفتهاش پاك و فقرش را پنهان و آبرويش را حفظ كند.
چند نفر از اين آدمها را ميشناسيم؟ همه ما كه انصافاً آدمهاي دستبه خيري هم هستيم، لااقل چندنفري از چنين آدمهايي كه اطرافمان پنهاناند را ديدهايم اما حتي سعي در شناسايي آنها نكردهايم.
چون ما هم به حفظ حرمت و آبروي افراد علاقه داريم. خط فقر هم موضوع جالبي است. مثل نرخ همه اقلام مورد مصرف در زندگيمان روزبهروز بالاتر ميرود اما عدد حقوقمان تغيير چنداني نميكند.
دلمان ميخواهد مقصر را بشناسيم. به همديگر پرخاش ميكنيم. همديگر را مقصر ميدانيم. غرغر هم ميكنيم اما، گذراست راهحلي نيست كه نيست. خسته ميشويم از هدر دادن انرژي، از حرف زدن و حتي اعتراض كردن و بعدتر از غرغر كردن و تسليم ميشويم.ميپذيريم.
چون چارهاي نميبينيم. اگر نكنم چه كنم؟ اگر نخرم چگونه زندگي كنم؟ و به فقر كه چندشآورترين وجه زندگي براي تحقير شخصيت هر انساني است خو ميگيريم، عادت ميكنيم.
نفرتانگيزترين ويژگي زندگي عادت كردن است و ما عادت ميكنيم و اگر نكنيم چه كنيم؟ تا كجا تا چه زمان دست و پا بزنيم كه در چنبره فقر، اسير نشويم و با هر دست و پا زدني، بيشتر در آن فرو ميرويم.
قاعدتاً فقر هم تعريفي دارد، اما تعريف زندگي زير خط فقر، تحقيري آشكار به شخصيت تمامي افرادي است كه شغلهاي مختلفي دارند و پايه حقوق آنها را وزارت كار تعيين ميكند. فقر را در شكلهاي متنوعي ميبينيم.
در خوراك، كه متأسفانه اشكآورترين وجه زندگي است، در پوشاك كه مصداقش روي آوردن به لباسهاي دست دوم خارجي و ايراني است. در بهداشت كه پودر گران شده فعلي و مواد شوينده، داستان خندهداري برايش تعرف كرده.
در پزشكي و بيماري كه قصه طولاني زجر روحي و درد جسمي را همه ميدانيم و بالاخره حق بيمهاي كه ميپردازيم وهر سال گرانتر از سال قبل ميشود و اگر يك روز در پرداختش تأخير كنيم با قطع بيمه مواجهيم اما با پرداختش هيچ خدماتي دريافت نميكنيم. در فرهنگ كه بهتر است راجع به آن كمتر بگوييم. در...
به فقر عادت ميكنيم و ميپذيريم. نه براي اينكه بپذيريم كه فقيريم. براي اينكه راه چارهاي نداريم. واقعاً چارهاي براي فقرزدايي ميشود؟ چاره چيست؟
مارك تواين، در بيوگرافياش مينويسد: مردم در زمان كودكي من فقير بودند ونميدانستند كه فقيرند، و خوشبخت و شاد زندگي ميكردند و اين را ميدانستند. |