 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
عروس سیاهپوش
|
| | | |
 | کارکنان بخش فوریت هاى پزشکى ، شتابان به هر سو مى دویدند، خیلى زود برانکارد را از آمبولانس بیرون کشیدند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند. |  کارکنان بخش فوریت هاى پزشکى ، شتابان به هر سو مى دویدند، خیلى زود برانکارد را از آمبولانس بیرون کشیدند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند.
نگاه هاى خیره درمیان نورطلایى پشت پنجره به گذر لحظه ها زل مى زد.«مى گن قلبش پاره شده.بنده خدا خیلى جوونه ، خدا کنه زنده بمونه» این را یکى آهسته درمیان شلوغى جمعیت گفت.
شبح سوخته مرگ درفضا پرسه مى زد. به رسم همیشه دقایقى پیش از آخرین لحظه ها، گروه احیا و متخصصان بیهوشى ، بالاى سر مرد زخمی رفتند.بوى عطر و خون با کت و شلوار دامادى مسعود ۲۵ ساله مى آمیخت.
دقایقى پیش چند شرور، سر به سر داماد گذاشتند. باد ، گوشه اى از پارچه ساتن زرد خودروعروس را کند و آرام به هوا رفت. راننده و دوستانش که انگار مست بودند داماد را مسخره کردند و حرف هاى بى ربط زدند. مسعود اصلا اهل دعوا نبود.همه او را به عنوان جوانی نجیب و مهربان می شناختند. با هزارآرزو داشت به دنبال یاسمن - عروس - که در آرایشگاه منتظرش بود مى رفت . شعورمسعود ، زبانزد قوم و خویش بود. پدر و مادرعروس و داماد براى خوشبخت شدن آنان سنگ تمام گذاشته بودند و همه چیز خوب پیش می رفت اما ....
مسعود مثل همیشه سعى کرد خشم خود را بخورد اما شرارت در نگاه راننده بد ریخت ، موج مى زد. راننده و دوستانش مى خواستند هر طورى شده مسعود را ازخودرو گل زده اش پیاده کنند.
راننده یک دفعه پیچید جلوى داماد. تعادل مسعود به هم خورد و پیاده شد.
دلش نمى خواست جشن بزرگ زندگى اش به کامش تلخ شود اما نگذاشتند.به محض پیاده شدن از پژو 405 مزاحمان چاقو کشیدند و وحشیانه بر سرش ریختند.ناگهان چاقوى بزرگ را در قلبش فرو بردند و ... | | | | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|