|
|
|
|
جام جم آنلاين , چهارشنبه 10 تير 1388 |
|
خانه مهناز آيينه ندارد
|
| | | |
 | لعنت به همه قصههاي شيرين بچگي كه فريبمان ميدادند تا باور كنيم آدمهاي خوب در اين دنيا هميشه خوشبخت ميشوند و بدها بدفرجاماند. | مريم يوشيزاده _ لعنت به بغض كه در نخستين ديدارم با مهناز، راه گلويم را بست و سلامم را گرفته و لرزان كرد. لعنت به همه آيينههايي كه راستگويي افراطيشان دل مهناز را ميشكند. لعنت به اسيد كه در چند ثانيه گوشت و پوست و چشمش را حل كرد. لعنت به هوايي كه هر روز جهنميتر ميشود و خانه كوچك او را كورهاي داغ ميكند كه در آن، پوست سوخته صورت و بدنش خشكتر و دردناكتر شود.
لعنت به كاترهاي جراحي كه تا به حال، بيست بار روي پوستش لغزيدهاند و هنوز نتوانستهاند معجزه كنند. لعنت به همه قصههاي شيرين بچگي كه فريبمان ميدادند تا باور كنيم آدمهاي خوب در اين دنيا هميشه خوشبخت ميشوند و بدها بدفرجاماند.
ادامه اين گزارش، قصهاي است ت لخ از يك قرباني اسيدپاشي كه خواندنش بيشك دل شما را ميآزارد، پس اگر طاقتش را نداريد، به خواندن ادامه ندهيد.
مسوولان روزنامه اجازه نميدهند عكس ضميمه پرونده مهناز را همراه گزارشم چاپ كنم و شما هم او را ببينيد كه چطور گردنش را خم كرده است تا بخيههايي كه باقيماندههاي گوشت بازويش را به بيني پيوند زدهاند، پاره نشوند، مهناز بعد از آن عكس، يك ماه گردنش را خميده نگه داشت تا گوشت بازو جاي خالي بينياش را پر كند. يكي دو روز پيش از آن عكس، پرستارهاي بخش سوختگي، پوست فاسد شده و آويزان صورت او را با قيچي چيدند، بدون بيهوشي يا حتي مسكن و مهناز با يكي از چشمهايش كه اسيد حلش نكرده بود، گريه كرد گرچه اشك شور، صورتش را ميسوزاند.
آنها نميگذارند عكس را چاپ كنم تا شما هم عمق فاجعه را حس كنيد و لبهايش را ببينيد كه با كاتر از هم جدا شدهاند و پوست مچاله شده صورتش را تماشا كنيد كه كش آمده و چروك خورده است يا جاي خالي لاله گوشش را ببينيد و جاي خالي گونههايش را و چانهاش را تا بفهميد اسيد چگونه در يكي دو دقيقه فاجعه آفريده است.
آنها ميگويند عكسهاي فجيع، شما را غمگين ميكنند؛ ميگويند عكسهاي اسيدپاشي اذهان عمومي را ميآشوبند؛ ميگويند شما هم شايد مثل من و عكاس تا هفتهها افسرده شويد؛ اما به گمان من و مهناز، گاهي وقتها شنيدن يك سرنوشت به پريشاني ذهن ميارزد، يك سرنوشت تلخ مثل سرنوشت مهناز.
نگفتنيها
بعضي آدمها در 24 تير عاشق شدهاند، بعضيها 24 تير به دنيا آمدهاند. بعضيها 24 تير خانه خريدهاند. بعضيها 24 تير خواستگاري رفتهاند. بعضيها 24 تير ازدواج كردهاند. 24 تير براي خيلي از آدمها، آبستن خاطرهاي شيرين است كه لبخندي كمرنگ روي لبهايشان مينشاند، اما براي مهناز اين روز يك كابوس است چه، سرنوشت مهناز حدود 2 سال پيش در چنين روزي عوض شد. ميدانم نبايد در تير ماه به خانه مهناز بروم. مطمئنم كه او در بيست و چهارمين روز آن ماه بيتاب ميشود، تب ميكند، كابوس ميبيند، از خواب ميپرد و ميفهمد كابوسش در بيداري هم ادامه دارد. ميدانم خانه نقلي مهناز در آن روز ماتم سراست و به همين خاطر من و عكاس، در خرداد مهمان خانه او و 2 دخترش ميشويم.
سلام بر فقر
خانه 2 اتاق كوچك است بدون آيينه و كولر، با هوايي دم كرده و داغ كه نفس كشيدن را سخت ميكند. از بابت گرماي خانه با خجالت عذرخواهي ميكند كه ميپرسم:«اين هرم گرما، پوستت را اذيت نميكند؟» ميگويد:« چرا، جاي سوختگيها خشك ميشود، ميسوزد.» و نميگويد فقر باعث شده خيلي از ملزومات زندگي براي او و دخترها رويا شود و نميگويد حتي هزينه خريد كولري آبي و كوچك را هم براي آن دو اتاق كوره مانند ندارد و نميگويد از حال و روز زني سوخته مثل او، بدون شغل، فراموش شده از سوي مسوولان، بدون سرپرست خانواده، با دو دختر بچه غمگين، بدون داشتن منبع درآمد، بدون دانستن حرفهاي براي گذران زندگي، در سرپناهي كه دير يا زود ناچار است تخليهاش كند، انتظاري بيش از اين نبايد داشت.
آغاز فاجعه
مهناز در بدو ورود ما، صورتش را با چادر نمازي سپيد پوشانده و پشت سر دختركش فاطمه 14 ساله، ايستاده است؛ فاطمهاي كه از دو سه سال پيش ديگر هيچكس خندهاش را از ته دل نديده است و هيچ چيز دلش را خوش نميكند و مدتهاست همه لبخندهايش تصنعي و كوتاه شدهاند. نيم ساعت بعد، مهناز چادر نماز را از روي صورتش پس ميزند تا برايمان از نيمه شب 24 تير سال 1386 بگويد: «17 سال از ازدواجم با «غ» ميگذشت. همه سالهاي زندگي مشتركم در سايه ترس بود. «غ» دست بزن داشت. من و بچهها را ميزد. قمه داشت. چاقو ميكشيد. فحاشي ميكرد. هرچه در ميآورد خرج رفقا ميكرد، بعد هم ميآوردشان خانه. با هم ترياك ميكشيدند و من بايد پذيرايي ميكردم وگرنه كتك ميخوردم.»
مهناز بارها از مرد خواست در رفتارش تجديدنظر كند، اما او قبول نكرد تا سرانجام ورشكست شد و پس از مدتي تعقيب و گريز بابت چكهاي بيمحلش، دادگاه او را به 5 سال زندان محكوم كرد.
همان وقت بود كه مهناز تصميم گرفت راه زندگي فاطمه، مرضيه و خودش را از مرد جدا كند پس دادخواست طلاق داد، اما همانطور كه پيشتر نيز در گزارشي خبري گفتيم قوانين طلاق در كشورمان درباره زنان هنوز نقص دارند؛ زنان حق طلاق ندارند و دادگاهها هنوز به آساني با درخواست طلاق آنها موافقت نميكنند و به همين خاطر فرآيند رسيدگي به پروندههاي طلاق بخصوص در صورتي كه زنان درخواست كننده باشند، طولاني ميشود. رسيدگي به پرونده مهناز هم طولاني شد؛ آنقدر طولاني كه مرد با سپردن وثيقه از زندان بيرون آمد و به خانه برگشت.
«فاطمه شاگرد اول شده بود. «غ» گفت بايد جايزه بگيرد. گفت ميخواهد اين روزهاي پيش از طلاق، دور هم شاد باشيم. گفت بايد برويم سفر، شمال، كنار دريا.»
مهناز اول مخالفت كرد؛ اما بعد به خاطر دل فاطمه و مرضيه پذيرفت و آنها 24 تير از خانهاشان در قم به سمت شمال كشور راه افتادند.
رنگ از رخسار فاطمه و مرضيه كه كنار درگاه آشپزخانه نشستهاند، ميپرد. فاطمه ميگويد: «كنار دريا ناهار خورديم. بعد هم رفتيم شهربازي لنگرود، چرخ فلك و سرسره سوار شديم.»
شب وحشت
مهناز دنباله ماجرا را براي هزارمين بار تكرار ميكند: «رفته بود ناهار بگيرد كه يك گالن 10 ليتري را توي صندوق عقب ديدم. خيال كردم بنزين است چون قرمز بود. «غ» برگشت. گفت بهتر است شب همينجا توي شهربازي لنگرود بمانيم. ترسيدم. گفتم اينجا خيلي پرت است. يكي دو خيابان ديگر هم رفتيم تا شب را آنجا بگذرانيم، اما هربار خانوادهاي ميآمد، او ميگفت نه! اينجا مناسب نيست.»
در كمربندي لاهيجان «غ » به اين بهانه كه خوابآلود است و خواب رانندگي را پر خطر ميكند، توقف كرد. مهناز از ماشين پياده شد و گوشه قاليچهاي كه روي زمين پهن كرده بود دراز كشيد. دخترها اما توي ماشين خوابيدند.
«حدود ساعت 2 شب چشمهايم سنگين شد كه يكهو مايعي روي صورتم پاشيده شد.» مهناز جيغ كشيد. خيال كرد مرد بنزين روي صورتش ريخته تا آتشش بزند. «از جا پريدم كه فرار كنم، اما چند قدم بيشتر نرفته بودم كه حس كردم صورتم انگار آتش گرفته است. حس كردم صورتم دارد مچاله ميشود. از شدت درد روي زمين افتادم، نيمه بيهوش بودم.» مرد با گالن خالي برگشت طرف ماشين، اما نقشهاش هنوز تمام نشده بود.
فاطمه لرزش ريز دستهايش را از ما پنهان ميكند. «با صداي جيغ مامانم از خواب پريدم. در ماشين قفل بود. بازش كردم. مرضيه هنوز بيدار نشده بود. از ماشين كشيدمش بيرون. مامانم افتاده بود زمين. بابام دستش يك دبه خالي بود. قمه هم داشت. برگشت توي ماشين. روشنش كرد. گفتم ميخواي چيكار كني. گفت، ميخواهد مامان را زير بگيرد.» قلب دخترها مثل گنجشك تند تند ميزد، بچهها از ترس، لرز گرفته بودند.
اسيد آنقدر قوي بود كه نه تنها صورت مهناز را حل كرد بلكه لباسهايش را هم پوساند. چادر از سر مهناز افتاده بود. زن نفس نفس ميزد. بوي تند اسيد در خيابان پيچيد و رسيد به دخترها.
مهناز هنوز نيمهبيهوش ناله ميكرد كه از لاي پلكهاي نيمه بازش چراغهاي ماشين را ديد كه روشن شده بود. فاطمه از ترس يخ كرده بود. زبان مرضيه بند آمده بود، گيج و خوابزده به دايرههاي روشن چراغها نگاه ميكرد. فاطمه دويد جلوي ماشين. «گفتم اگر بخواي مامانم رو زير بگيري اول بايد من رو زير بگيري.»
دادگاه كه تمام شد مهناز فهميد قانون هيچ فرجامي براي قربانيان اسيدپاشي در نظر نگرفته استمرد كه ديد چراغ خانههاي خيابان از صداي جيغ و گريه زن و بچهها، تك و توك روشن شده است، از سر زير گرفتن زن گذشت. دنده عقب گرفت، به جاده زد و تا پيش از آن كه ساكنان خانههاي اطراف به مهناز و دختر بچهها برسند در تاريكي گم شد، اما درست چند دقيقه قبل از آن كه مردم براي كمك برسند و مهناز را به بيمارستان ساري برسانند، بچهها مهناز را بغل كردند و درد سوختگي با اسيد را روي سينه، بازوها و پشتشان تجربه كردند. داغي دردناك كه گرچه جاي آن روي پوست تن دخترها باقي نمانده است؛ اما دلشان را زخميكرده. فاطمه با خجالت ميگويد: «سوختگيهاي من و مرضيه خوب شد.» و چشمهاي درشت و خيسش به سمت مهناز برميگردد كه سوختگيهاي صورت و دستهايش بهتر نشده است.
9 سال زندان
جراحيهاي ترميمي روي صورت مهناز از همان شب حادثه آغاز شد. پزشكان مثل عروسكسازهاي كهنهكار، لبهاي او را كه به هم چسبيده بود از هم جدا كردند. بخشهايي از پوست بدنش را به صورتش پيوند زدند. با گوشت بازويش برايش بيني ساختند. روي يكي از چشمهايش كه هنوز ميديد، پلك گذاشتند و... اما مهناز ديگر آن ماه ناز پيش از 24 تير 1386 نشد. دست آخر هم آنها، ماسكي پلاستيكي دادند دستش و گفتند وقتي بيرون ميرود بايد آن را روي صورتش بچسباند. مهناز سر لولهاي پلاستيكي را كمي پايين تر از گردن نشانم ميدهد كه پوست را شكافته و بيرون زده است. «اين سر لوله تيشوست. تيشو چيزي شبيه حباب است كه ميگذارندش زير پوست. آن وقت از سر اين لوله دارو داخلش ميريزند تا بدنم پوست تازه بسازد.»
سرنوشت مهناز خبر صفحه حوادث روزنامهها شد. محمد مصطفايي وكالت رايگانش را پذيرفت و شوهرش كه فرار كرده بود، دستگير شد. دادگاه او را به جرم اقدام به قتل و اسيدپاشي به زندان محكوم كرد، اما از آنجا كه قصاص مقابله به مثل است و از ديد قانون مقابله به مثل در موارد اسيدپاشي دشوار است و نميتوان آن را اجرايي كرد، در اين پرونده هم مثل بيشتر موارد اسيدپاشي در كشورمان، حكم قصاص صادر نشد و قاضي حداكثر جرم اسيدپاشي را كه 5 سال است با جرم اقدام به قتل و ديگر جرايم مرد جمع كرد تا به 9 سال زندان برسد.
حكم كه صادر شد ...
دادگاه كه تمام شد، مهناز فهميد قانون هيچ فرجامي براي قربانيان اسيدپاشي در نظر نگرفته است. از ديد قانون بعد از دادگاه مهناز بايد به خانهاش برميگشت، مثل هر روز آشپزي ميكرد، آواز ميخواند، دخترهايش را تر و خشك ميكرد، خانه را ميآراست و هفتهاي يكبار به مدرسه بچهها سر ميزد تا از وضع درسيشان با خبر شود ... اما حقيقت چيز ديگري بود، حقيقتي كه قانون آن را نميديد و نميشد قانونگذاران را مقصر دانست، شايد چون هيچكدام از آنها بيرحمي دنيا را از ديد يك قرباني اسيدپاشي نديده بودند. آيينهها اما حقيقت را ميدانستند. آنها به مهناز فهماندند ماه ناز پيش از 24 تير 1386 مرده است، پشت ابر پنهان شده است، به خوابها پيوسته است و او با جسمي سوخته و زخمي باقي مانده است، با 2 دختر كه بايد بزرگشان كند و صورتي كه باور نميكرد مال او باشد.
وكيل براي جمعآوري كمكهاي مردمي در بانك، حسابي براي مهناز باز كرد و نيكوكاران در روزهاي اول، مبلغي را به حسابش واريز كردند اما او از همان وقت ميدانست حافظه اذهان عمومي ضعيف است و خبر داشت كه فاجعههاي صفحه حوادث و قربانيهايشان عمر چنداني در خاطرات غريبهها ندارند. گرچه مهناز فهميده بود بالاخره روزي فراموش ميشود، اما زودتر از آنچه حدس ميزد فراموشي او و دخترهايش را از خاطره مردم پاك كرد و حساب بانكياش كه چرخ زندگي آنها را ميگرداند، خالي ماند.
دلخوشيهاي كوچك
حالا خيلي وقت است كه مهناز تنها مانده و دلنگران هزينه بقيه جراحيهاست كه گرچه زيبايي 2 سال پيش را به او بر نميگردانند، اما قرار است اجزايي از صورتش را بازسازي كنند. «كمكهاي مردمي تمام شده، همه جراحيهايم تا به حال ترميمي بود كه پرداخت جزيي از آن را بيمه قبول كرد و بخشي را هم از كمكهاي مردمي پرداختم، اما ديگر پولي نمانده، بيمه هم هزينه جراحيهاي باقيمانده را قبول نميكند. نميدانم چكار كنم.»
مهناز ميگويد به حضرت زهرا متوسل شده، ميگويد هميشه به او ارادت داشته است. مهناز ايمان دارد كه اگر خدا بخواهد معجزه ميشود. دخترهاي مهناز به پارچه سبز «يا فاطمه» كه روي ديوار آويزان شده، خيره ماندهاند. از آرزوهاي آنها كه ميپرسم هر دو ميگويند دلشان ميخواهد مهناز زودتر خوب شود. دخترها آرزوهاي ديگري هم دارند كه از گفتنش خجالت ميكشند، آرزوهاي كوچكي كه براي ما آرزو نيست، فقط جزيي از روزمرگي است، آرزوهايي مثل خريدهاي هفتگي در فروشگاه، مثل شهربازي رفتن، مثل خنديدن از ته دل، مثل نشستن روي صندلي سينما و تماشاي يك فيلم، مثل قدم زدن در پارك، مثل همه تعلقات كودكانهاي كه دختربچههاي كم سن و سال با آنها دلخوشند، مثل ... .
چه خوب بود اگر دنيا آيينه نداشت
مهناز ماسك پلاستيكي چسبناك را ميآورد تا اگر دلمان خواست از آن عكس بگيريم. ميگويد: «ميداني؟ مردم گاهي وقتها طوري از ديدنم ناراحت ميشوند و خودشان را كنار ميكشند كه انگار سوختگي با اسيد هم واگير دارد. البته من درك ميكنم، اما...» و بيقرار به دخترها نگاه ميكند كه بغض كردهاند.
گرما كلافهام كرده است. دم و شرجي نفسم را ميگيرد. بلند ميشوم. مهناز اصرار ميكند كه بيشتر بمانيم. دخترها سركج كردهاند و ما را تماشا ميكنند. مهناز تا انتهاي كوچه تنگ بدرقهمان ميكند. دنيا دور سرم ميچرخد. مينشينم توي ماشين و حس ميكنم همه چيز حتي كاغذهايم بوي تند اسيد ميدهد. چشمهايم را ميبندم و فكر ميكنم كه چه خوب بود اگر دنيا آيينه نداشت. | |
| |
|
|
| |
|