 هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد _ باور نمي کنم او مرده باشد. من نمي خواستم يلدا را بکشم و نمي دانم چرا اين اتفاق افتاد. هر دو نفرمان از کوره در رفته بوديم و مثل هميشه با هم جر و بحث مي کرديم. هر چه مي گفتم جوابم را مي داد؛ چند بار به او تذکر دادم که کوتاه بيايد ولي فايده اي نداشت. در يک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و با عصبانيت به طرفش رفتم. سيلي محکمي به صورتش زدم و نگاهم را برگرداندم. در اين لحظه يلدا تعادل خودش را از دست داد و در حالي که سرش به شدت با گوشه تختخواب برخورد کرد روي زمين افتاد و بيهوش شد. من فکر مي کردم او خودش را برايم لوس مي کند و حتي چند بار صدايش زدم اما جوابي نشنيدم.
با ترس و لرز جلو رفتم و گفتم: يلداجان بلند شو و مسخره بازي در نياور. ولي باز هم جوابي نشنيدم. در آن شب نحس خيلي ترسيده بودم و بلافاصله موضوع را به پدرم اطلاع دادم و درخواست کمک کردم.
مرد جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: نمي دانستم چه کار کنم و دلهره و وحشت عجيبي داشتم. من به پليس ۱۱۰ هم زنگ زدم و ماجرا را گزارش دادم.
پليس و امدادگران اورژانس پس از چند دقيقه در محل حاضر شدند و با انجام معاينات اوليه مشخص شد که چند دقيقه از مرگ همسرم گذشته است.
هيچ وقت فکر نمي کردم بعد از چند سال زندگي مشترک، آخر و عاقبت ما به دليل يک جر و بحث خيلي پيش پا افتاده با غرور و لج بازي به چنين جايي ختم شود.
اي کاش براي پيدا کردن راه حل منطقي براي اختلافات جزئي که داشتيم از بزر گ ترها و مشاوران متخصص راهنمايي و مشورت مي گرفتيم.
البته مشکل من اين است که به موادمخدر صنعتي اعتياد پيدا کرده ام و مصرف اين مواد لعنتي اعصاب و روانم را به هم ريخته است.
در اين شرايط معلوم نيست سرنوشت تنها فرزندمان که معلول است چه خواهد شد؟
|