 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
اولین جوانی که مدال جهانی برای ایران شکار کرد
|
| | | |
 | خیلیها هنوز 29 تیر ماه امسال را فراموش نکردهاند. روزی که احسان حدادی قدرت انفجاریاش را به رخ همه کشید. مسابقههای جهانی ایتالیا بود. | احسان در کنار همه مدعیان جهان، عددی به حساب نمیآمد. شاید اگر قبل از شروع مسابقهها، یکی میگفت، این پسر ایرانی قهرمان میشود، یک پوزخند تحویل میگرفت؛ اما احسان همه را جا گذاشت. او اولین جوان ایرانی بود که در تاریخ دو و میدانی ایران مدال جهانی میگرفت. مدال طلا. 62 متر و 14 سانتیمتر پرتابش بود. همه شوکه شده بودند. چطور یک ایرانی که همه امکانات دو و میدانیاش به اندازه یک باشگاه اروپایی هم نیست، قهرمان جوانان جهان شده. سایتهای خبری، روزنامههای ورزشی و ... همه مشتاق شده بودند تا با او حرف بزنند. بیشتر کنجکاوی میکردند که او چه کار کرده که بقیه جلویش کم آوردهاند. مسئولان ورزش ایران بخصوص دو و میدانی از همه بیشتر جوگیر شده بودند. چه جایزههایی که به او حواله نمیکردند: از پژو 206 گرفته تا زمین و خانه. احسان سکه باران شده بود. بنده خدا چه نقشههایی که نمیکشید.
شبی را که به ایران برگشت فراموش نمیکند، فرودگاه مهرآباد در حد انفجار، پر از افرادی بود که برای استقبال او آمده بودند.
بادیگاردهایی که نمیگذاشتند کسی به او نزدیک شود. چه روزهای خوبی بود که همه فراموش شد. مثل خود احسان که حالا به او میگویند کاری نکردی، دری به تخته خورد و تو قهرمان پرتاب دیسک جوانان شدی خیلی سخت است.
اولین کسی باشی که اولین مدال جهان را میگیری، وعده، پشت وعده، آخر سر هم هیچی.
احسان آن روزها نقشههای زیادی میکشید:« تمرین میکنم 70 متر پرتاب میکنم و میروم المپیک.» طلای المپیک را میخواست، آرزوهای بزرگ، هنوز میتواند اما چطور. در این چند ماه گذشته به هر دری زد که اردوی چند ماه در اوکراین، بلاروس و ... داشته باشد، اما به جایی نرسید. آخر سر هم به بوشهر قانع شد.
اما قهرمان قصه آن قدر تلخ نیست. آن قدر شر و شور است که وقتی به اردو میرود یک چند روزی همه به آرامش میرسند و بعد به خودشان میگویند:« بودنش بهتر از نبودنش است.»
این روزها بهترین روزهای زندگی احسان است. آخرین روز دی روز تولدش بود.
خودش میگوید از فضا آمده. اما محل تولدش بیمارستان آرش تهرانپارس است. به خاطر همین اسم دومش را آرش گذاشتهاند.
همه در خانه آرش صدایش میکنند، پدرس امسال میخواست جشنی بگیرد اسمش را برای همیشه احسان بگذارد؛ اما او در اردو بود.
اولین هدیهای که گرفت کیک تولد بود. پدرش دو روز قبل از روز تولد کیکش را به هتل فرستاده بود.
احسان بچه چهارصد دستگاه است. محلی که میگوید « قهرمانان ملیمان ، آنجا هستند. خاکش خیلی خوب است.
هر کسی به دنیا میآید، خاک میریزند زیر پایش و چند وقت بعد میشود قهرمان.»
احسان حدادی پرتاب را از 6 سالگی شروع کرده. از وقتی که به خانه پدر بزرگ در شمال ایران میرفت. با سنگ شیشههای همسایه را میشکاند یا به سر و صورت دیگران میزد!
اما واقعیتش این است که او این قهرمانی را مدیون یکی از دوستانش است. از سال 77 پرتاب وزنه کار میکند. خیلی خوشش نیامد و رفت سراغ هندبال، والیبال و فوتبال. در این رشتهها هم خیلی دوام نیاورد و به پیشنهاد هادی سپهر راد پرتاب دیسک را شروع کرد. اولین مسابقهای که داد در سطح آموزشگاهها بود.
چهاردهم شد. اما جا نزد:« باید ادامه میدادم. گفتم در این رشته باید به جایی برسم.»
7-8 ماه تمرین کرد و بعد در مسابقههای برترینهای نوجوانان رکورد زد.
49 متر و 55 سانت. چند ماه بعد در اردویی که در اوکراین داشتند عباس صمیمی را جا گذاشت. صمیمی رکوردار جوانان بود و احسان جایش را گرفت، 53 متر و 66 سانت.
دیگر نمیشد به سادگی از کنارش گذشت. احسان میتوانست همه قلههایی را که قبلیها بهش نزدیک هم نشده بودند، یکی یکی فتح کند. مسابقههای قهرمانی آسیا اولین جایی بود که باید خودش را نشان میداد. 61 متر و 24 سانت پرتاب کرد. قهرمان شد و یک ماه بعد در مسابقه جهانی ایتالیا بود و حالا بقیه راه.
همه زندگی احسان فعلا این است که هر روز یک دیسک بگیرد دستش بیاید کنار دیکتور گوتور مربیاش بایستد و تمرین کند. او کار دیگری انجام نمیدهد، فرصتش را ندارد. نه اهل رفیق بازی است، نه سینما رفتن، سینما که تا حالا نرفته، میگوید دوست ندارم. اگر فرصت کند کتاب روسی و انگلیسی میخواند فقط به خاطر این که زبانش را تقویت کند و چند کتاب آسیبهای ورزشی. آخرین فیلمی که دیده فیلمی از جکی چان بوده!
یکی از آرزوهای همیشگیاش این است که عدس پلو ماه محرم را بخورد. آن هم دست پخت پدرش. میگوید: دست پخت پدرم حرف ندارد؛ اما جرات ندارم پیش مادرم این را بگویم. موقع خوردن عدس پلو، احسان باید مواظف انگشتهایش باشد. ادعا میکند که آشپزی اش به پدرش رفته. عدس پلو، قورمه سبزی، فسنجان، قیمه و ... را خوب میپزد. آش و سوپ هم بلد است. کاملا برای ازدواج آماده است، سبزی خوب پاک میکند، انار دون میکند و ....!
اما نه ظرف میشوید و نه خانه جارو میکند و مهمتر از همه این که میگوید:« زن خوب مثل کلاغ سفید میماند.» منظورش این است که فعلا قصد ازدواج ندارد، اما خدا از ته دلش خبر دارد.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|