سه شنبه 19 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
معرفی تبلت چهار هسته‌يی شرکت ASUS‎
:: نکته آموزشی ::
چگونه گوشی اورجینال را از تقلبی تشخیص دهیم؟

اخبار داخلی فرهنگ و هنر حاشيه‌هاي ديدار شاعران با مقام معظم رهبري

 
 

فارس , سه شنبه 18 مهر 1385

حاشيه‌هاي ديدار شاعران با مقام معظم رهبري

 
 

ديدار شاعران با رهبر معظم انقلاب اسلامي حاشيه‌هاي زيبا و خواندني دارد كه براي شاعران مدعو خاطره‌اي ماندگار خواهد شد.

ديدار شاعران با رهبر معظم انقلاب اسلامي حاشيه‌هاي زيبا و خواندني دارد كه براي شاعران مدعو خاطره‌اي ماندگار خواهد شد تا ديداري ديگر و شعرخواني بهتر، برخي از اين حواشي را مي‌خوانيد.
هنوز دقايقي مانده است تا اذان مغرب كه «آقا» از راه مي‌رسند و با آرامش از ميان كوچه‌اي كه جماعت حاضر در حسينيه درست كرده‌اند مي‌گذرند. ايشان در حال عبور روي برخي چهره‌ها بيشتر توقف و به تكان سري، برخي افراد را ميهمان مي‌كنند.
دو سه دقيقه مانده به اذان، آقا روي صندلي رو به روي حضار مي‌نشينند؛ بَشّاش و خندان و در حال خوش و بش با جلويي‌ها. پير زنده دلي به توصيه ايشان كه فرمود‌اند: «آبجوش بياوريد!» سيني چاي را به حضار تعارف مي‌كند.
رهبر انقلاب با خنده مي‌گويند: «گفتم آبجوش بياوريد نه اينكه بگويم اذان نگفته افطار كنند.»
اذان كه عطر مي‌پاشد به آسمان، به تبعيت از رهبر انقلاب با خرما و چاي افطار مي‌كنيم. در ميان صفوف، بحث‌هاي شاعرانه داغِ داغ است. جوانترها شعرهاي خود را با پيران محفل در ميان مي‌نهند و راه بهتر را جستجو مي‌كنند.
نماز مغرب و عشا كه تمام مي‌شود، در راه ساعد باقري مورد لطف آقا قرار گرفته و از او پرسيدند: «كجاييد؟» و وي پاسخ داد: «احضار ارواح بفرماييد در خدمتيم». ايشان به لطافت جواب دادند: «ارواح بزرگ را نمي‌شود احضار كرد!» جوانكي با رخساره‌اي كويري نيز جلو مي‌آيد و انگار كه آشنا باشد، آقا جوياي احوالش مي‌شوند و مي‌پرسند: شما آقاي فردوسي نيستيد؟ جوانك لبريز از شادي و شوق به نشانه تاييد سر تكان مي‌دهد و ايشان اضافه مي‌كنند: آن رباعي‌ها را خواندم، خيلي عالي بود، خيلي عالي بود. جوانك كه خودش را اهل فارس معرفي مي‌كند در پوست خود نمي‌گنجد.
كنار سفره كه مي‌رسيم وزير ارشاد زودتر از همه كنار صندلي آقا جاگير شده. اشاره مي‌كند آقاي مجتبي رحماندوست هم برود پيشش. آقا مي‌نشينند و سفره‌ها آماده پذيرايي. اكثر حضار حواس‌شان به رهبر است كه فقط چاي ميل مي‌كند و حلوا و خرما و مختصري نان. سفره كه برچيده مي‌شود نگاه مي‌كنيم غذاي معظم‌له دست نخورده است و انگار ايشان با همان مختصر افطار كرده‌اند.
تا برسيم به حسينيه، رهبر انقلاب با حسن بنيانيان گرم گرفته‌اند و گهگاه با ديدن شخصي كلام قطع مي‌شود و خوش و بشي. از جمله اين افراد محمدحسين جعفريان است كه باز هم عصا به دست دارد، او را مي‌بينند و حال و احوالي گرم صورت مي‌پذيرد.
شعرخواني‌ها با حميد سبزواري آغاز مي‌شود. پيشتر ساعد باقري، مختصري سخن گفته و از اين كه فرصتي فراهم شده براي ديدار با رهبر انقلاب، آن هم در شب فرخنده ميلاد كريم اهل بيت حضرت امام حسن مجتبي(ع) سپاسگزار است.
ساعد باقري در پايان مي‌گويد كه شاعران به نوبت اشعاري را بخوانند و حضرت آقا با ملاحتي زيبا مي‌گويند: چند بيتي باشد؟ سبزواري مي‌ايستد به شعرخواني. آقا اشاره مي‌كنند كه بنشيند. بعد هم ندا مي‌دهند به خادمين كه چاي هم بدهند!
دست و پا گم كرده كوي تمناي توأم
با دو چشم آرزو مست تماشاي توأم
اين مطلع غزل «حميد» است، شاعري كه شعرش و خودش اصالتي دارد براي انقلاب اسلامي‌مان. موقع شعرخواني استاد سبزواري، آقا دست به محاسن دارند و انگار سروده را تجزيه و تحليل مي‌كنند.
مشفق كاشاني شعرخوان بعدي است كه شروع مي‌كند به خواندن: با دست طلب پاي تو در سلسله تا چند
آه اي دل من غافلي از قافله تا چند
اين مطلع غزل مشفق كاشاني است كه «آفرين» ايشان را به دنبال دارد . پس از قرائت شعر، ساعد باقري مي‌گويد: «آقاي موسوي گرمارودي مي‌گويند چون شب عيد است پس از هر شعر كف بزنيم. من گفته‌ام صلوات بفرستيم، اما مي‌ترسم بشود كفوات!»
نوبت به بهجتي شفقي مي‌رسد كه ساعد در معرفي‌اش مي‌گويد: «ما كه كوچك بوديم با نام ايشان در مجله مكتب اسلام آشنا شديم.»
بهجتي شفق، مناجاتي را به شعر مي‌خواند كه زيباست.
در رضاي دوست گم كردم رضاي خويش را
غم به يم پيوست و كرد افزون بهاي خويش را
شستشو دادم سحرها چهره را در موج اشك
يافت جان تيره‌ام از نو صفاي خويش را
اي پناه بي‌كسان تنها تويي دمساز من
با تو گويم دردهاي جانگداز خويش را
شعر بهجتي شفق كه تمام مي‌شود آقا مي‌گويند: «طيب‌الله انفاسكم جناب آقاي بهجتي.»
علي‌محمد مودب شاعر بعدي است كه با شعرهاي ناب خود اسم و رسمي دارد. او شعر نو مي‌خواند در پاسخ به نامه دوستش انصاري‌نسب از بندر عباس.
«رادارها كاري به كار مرغ دريايي ندارند
اژدرها سر به دنبال ماهي‌ها نمي‌گذارد
حتي اگر آن ماهي، روح دختركي باشد كه از هواپيماي مسافربري به آب افتاده باشد ...»
روي سخن شعر مودب با آمريكاي حقير است. شعرش كه تمام مي‌شود آقا مي‌پرسند: «شما اين همه شعر را از بر خوانديد؟ اين خيلي سخت است! شعر سپيد خواندن از حفظ، خيلي سخت است؟ نكند شعر را انشاء مي‌كرديد و في‌البداهه مي‌سروديد؟ ... خيلي خوب بود.»
شاعر بعدي پروانه نجاتي است از شيراز، كه سال‌هاست غزل‌هاي قشنگش زيب صفحات دفاع مقدس است.
زمين ز بتكده‌ها پر شده ست ابراهيم
دوباره دورِ تفاخر شده ست ابراهيم
گرفته هزل تجمل حصار حوصله را
كه نان سادگي آجر شده ست ابراهيم
چه زود گم شده در كوچه‌هاي عادت، عشق
زمين دچار تنفر شده ست ابراهيم...
آقا گهگاه رديف و قافيه غزل را همسرايي مي‌كنند.
وي غزلي هم در باب دفاع مقدس مي‌خواند كه تشويق همه را به دنبال دارد.
اي كاش نامه‌اي، خبري، عطري، چفيه‌اي
روياي دخترانه او بيشتر نبود
عكس پدر مقابل آيينه شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
رهبر انقلاب در تشويقش مي‌گويند: «آفرين، آفرين، ماشاالله خيلي خوب بود، دو غزل بسيار خوب خوانديد.»
حداد عادل هم دعوت به شعرخواني مي‌شود. او مي‌خواند:
تير اگر بارد به كويش تيغ بر سر مي‌نهيم
تير اگر آيد ز سويش تير در بر مي‌نهيم
هر چه او خواهد و آن خواهيم كرد
و آنچه او را ناخوش آيد سوي ديگر مي‌نهيم
عسگر شاهي از اردبيل شعرخوان بعدي جلسه است. هم فارسي شعر مي‌خواند و هم آذري. ساعد باقري اشاره مي‌كند كه در ميان آذري‌ها، شاعران اردبيل سوز ديگري در مراثي‌شان دارند.
ريحانه رسول‌زاده دختر جعفر رسول‌زاده (آشفته) از كاشان شاعر بعدي است.
مي‌خواهد بخواند كه آقا مي‌پرسند: كجا هستند ايشان؟
شاعره نوجوان كه در رديف دوم نشسته و قامتي كوچك دارد، به چشم نمي‌آيد. مي‌آوردندش رديف اول.
محمدسعيد ميرزايي با وزني بسيار سنگين شعر خود را آغاز مي‌كند. لا به لاي شعرخواني او «آقا» اشاره مي‌كنند كه اين مصرع را يك بار ديگر بخوانيد.
پس از آن ايشان تاكيد مي‌كنند كه رديف و قافيه‌اي سخت را انتخاب كرده‌ايد و به نظرم آمد كه اين شعر شباهت دارد به قصيده حاج محمد جان‌قدسي كه در توصيف راه كشمير است.
نوبت به ابوالفضل زرويي‌نصرآباد مي‌رسد كه مي‌خواهد بخشي از يك مثنوي بلند طنز را بخواند. آقا مي‌گويند: «دنباله همان است كه پارسال خوانديد؟» زرويي جواب مي‌دهد كه پارسال من نخواندم. سال قبلش خواندم. و شروع مي‌كند. مثنوي خطاب به فرزند اوست و در مذمت آدم‌ها چاپلوسي كه گرد مديران جمع مي‌شوند.
گوش كن اي مدير بعد از اين
نور چشمان من حسام‌الدين
به رياست گر شدي منصوب
مي‌شوي پيش مردمان محبوب
در محيط اداره مثل خروس
تا تواني عجول باش و عبوس
مثنوي بسيار بلند است و شادي بخش محفل مي‌شود. آقا بسيار تشويق مي‌كنند اما ادامه مي‌دهند: «شعر شما خوب است اما نثر شما كه در گل آقا مي‌نوشتيد خيلي خوب‌تر بود از لحاظ نضج و پختگي. اين كه با استفاده از سبك متون كهن طنز مي‌نوشتيد خوب بود. به نظرم آقاي نصرآباد بايد آنها را ادامه بدهند كه نسبت به شعرشان برجسته‌تر بود. البته اين شعر هم خوب بود به خصوص كه 10- پانزده بيت آخر كاملاً شوخي بود.»
فاضل نظري جوان ديگري است كه غزل مي‌خواند، غزلي با مضموني پر از نا اميدي و يأس.
زمستان نيز رفت اما بهاراني نمي‌بينم
بر اين تكرار در تكرار پاياني نمي‌بينم
به دنبال خودم چون گردبادي خسته مي‌گردم
ولي از خويش جز گردي به داماني نمي‌بينم
چه بر ما رفته است اي عمر اي ياقوت بي‌قيمت
كه غير از مرگ گردنبند ارزاني نمي‌بينم
آقا، شاعر را تشويق مي‌كنند و با لبخند مي‌پرسند: «شما كه جوان هستيد، چرا نمي‌بينيد. شما بايد ببينيد و به ما هم نشان بدهيد، ماها اگر نبينيم چون عمرمان گذشته و پير هستيم و ضعف ديد داريم اما شما جوان‌ها بايد ببينيد.» ساعد باقري با همراهي قزوه مي‌خواهند شاعر بعدي را معرفي كنند كه آقا از ايشان مي‌پرسند: «آقاي اخلاقي را نگذاشتيد توي برنامه؟»
شعرش حال و هواي تحصيل در ايام طلبگي در حوزه علميه قم را دارد. در مصرعي او مي‌خواند: «و جاده‌هاي جمكران در رفت و آمد بود.» آقا مداخله مي‌كنند و مي‌گويند: «و جاده‌هاي جمكران پر رفت و آمد بود، بهتر نبود؟» اخلاقي مي‌خواهد سروده خود را توجيه كند. آقا با لبخند مي‌گويند: «هر چه صلاح مي‌دانيد.»
شعرش را ادامه مي دهد: «و جاده‌هاي جمكران پر رفت و آمد بود.» غزل، سبك جديدي دارد و رهبر انقلاب بسيار تشويق مي‌كنند و به صورت تخصصي درباره سبك غزل سخن مي‌گويند.
فردوسي جوان فرد ديگري است كه با اشاره آقا شروع به خواندن شعر خود مي‌كند و در موقع شعر خواندنش تحسين فراوان حضار را به خود ديد. رهبر انقلاب در معرفي فردوسي گفتند كه من دو سه رباعي از ايشان خوانده‌ام بسيار عالي بوده است و سپس رو به فردوسي گفتند: بخون بابا جون. فردوسي شروع كرد به خواندن:
از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولي ادامه دارند هنوز
سرتاسر شهر با تو عطرآگين بود
لبخند تمام كوچه‌ها غمگين بود
آن روز كه بر دوش تو را مي‌ديدم
تابوت سبك ولي غمت سنگين بود
شهر آينه‌دار مي‌شود با يك گل
پروانه‌تبار مي‌شود با يك گل
آقا «احسنت احسنت» مي‌گويند و مي‌پرسند: «شما چند ساله‌ايد؟» فردوسي مي‌گويد: «نوزده سال!»
وقتي وقت تمام شد، شاعري از چهارمحال و بختياري آمده به نام عليدوستي با گلايه گفت كه ديشب ده ساعت در راه بوده كه آقا پانزده دقيقه به وقت جلسه مي‌افزايند.
كاكايي و وحيد كيايي غزل‌خوان‌هاي بعدي‌اند و ... حسن ختام مراسم، همه ميهمان مي‌شوند.
آقا در خصوص جريان شعر روز اظهار اميدواري مي‌كنند و مي‌گويند: آن چه كه براي من خيلي جالب است اين كه رشد شعر را به صورت محسوس مي‌بينم. مراسم به پايان رسيد و حضار رهبر انقلاب را چون خورشيدي در بر گرفتند و انبوه نامه‌ها و كتاب‌ها بود كه به ايشان مي‌رسيد.
در پايان اين مراسم حضور وزير ارشاد و گفت‌وگو با حضار ديدني بود. برگرفته از پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبري

 
 
   
 
تحليل
:: اقتصادی ::
مدیریت حضور کارکنان با استانداران است
:: فناوری اطلاعات ::
پایان ممنوعیت پرحاشیه؛ واردات تمام برندهای موبایل، آزاد اعلام شد
:: روی خط جوانی ::
دلیل نوعروس برای طلاق 6 ماه بعد از عقد چه بود؟
:: ورزش ::
اولادقباد کوتاه آمد: قدردان آقای شمسایی هستم
:: فرهنگ و هنر ::
۸۳ درصد اولیا، کیفیت آموزش مجازی را «خوب» و «خیلی خوب» ارزیابی کردند
:: حوادث ::
اختلاف بر سر مبلغ رهن یک خانه به قتل منجر شد

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار