شنبه 13 تير 1388

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهی در هموطن 
نسخه موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
اندر احوالات لپ تاپ دانشجویی
:: نکته آموزشی ::
نگهداری صحیح از کامپیوتر

اخبار داخلی گزارش ويژه حركتي‌ رو به‌ جلو در مسير گذشته‌

 
 

هموطن سلام , يكشنبه 15 بهمن 1385

حركتي‌ رو به‌ جلو در مسير گذشته‌

 
 

از همين‌ عدم‌ امكان‌ تحمل‌ است‌ كه‌ تفاوتها و تشابهات‌ به‌ منزله‌ي‌ دفع‌ كننده‌ و جذب‌ كننده‌ يافته‌ مي‌شوند و مورد توجه‌ و عطف‌ قرار مي‌گيرند و از همين‌ معطوف‌ شدن‌ است‌ كه‌ حركتها آغاز مي‌شود.

هموطن سلام-نسرين پورهمرنگ -«وجود» هستي‌ مطلق‌ و بيكران‌ است، يا جزيي‌ از آن‌ است‌ اما به‌ سنجش‌ در نمي‌آيد. قابل‌ اندازه‌گيري‌ نيست‌ چرا كه‌ فاقد ابعاد است، در هم‌ فرو رفتگي‌ است‌ و همساني‌ و يكساني‌ و اين‌ يعني‌ فقدان‌ جلوه‌ و نما، فقدان‌ هر آنچه‌ كه‌ امكان‌ رويت‌ رافراهم‌ كند، به‌ نمايش‌ گذاشته‌ شود و ديده‌ها را به‌ سوي‌ خود معطوف‌ كند. اما چنين‌ فقداني‌ امكان‌پذير نيست‌ يا به‌ عبارت‌ دقيق‌ تر دوام‌ چنداني‌ نخواهد داشت‌ چرا كه‌ تحملش‌ ممكن‌ نيست.
از همين‌ عدم‌ امكان‌ تحمل‌ است‌ كه‌ تفاوتها و تشابهات‌ به‌ منزله‌ي‌ دفع‌ كننده‌ و جذب‌ كننده‌ يافته‌ مي‌شوند و مورد توجه‌ و عطف‌ قرار مي‌گيرند و از همين‌ معطوف‌ شدن‌ است‌ كه‌ حركتها آغاز مي‌شود.
آنچه‌ مورد عطف‌ قرار مي‌گيرد يا به‌ منزله‌ي‌ باور مثبتي‌ است‌ كه‌ حركت‌ به‌ سمت‌ تقاطعِ‌ افقهايي‌ كه‌ از آن‌ باور، ترسيم‌ شده‌ است‌ براي‌ رسيدن‌ و دريافتن‌ و دربرگرفتنش‌ آغاز مي‌شود و يا به‌ منزله‌ي‌ باوري‌ منفي‌ است‌ كه‌ بايد در جهت‌ عكس‌ آن‌ گريخت.
حركت‌ هابدينگونه‌ آغاز مي‌شود؛ از تكيه‌ به‌ باوري‌ به‌ منزله‌ي‌ مبدا و قدمگاه‌ به‌ سمت‌ افقهايي‌ كه‌ از تقاطع‌ شان‌ مقصد و هدفي‌ ذهني‌ شكل‌ گرفته‌ است؛ به‌ منزله‌ي‌ غايت‌ براي‌ استقرار يافتن‌ و كسب‌ آرامش.
اين‌ گونه‌ است‌ كه‌ «وجود» به‌ «موجود» بدل‌ مي‌شود و هستي‌ مطلق‌ به‌ بُعدي‌ از هستي‌ كه‌ مي‌توان‌ «معني» ناميدش. «حركت»، كنش‌ و يا واكنش‌ اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ وجودي‌ است‌ كه‌ قصدموجوديت‌ يافتن‌ دارد.اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ «خود»ي‌ است‌ كه‌ قصد جلوه‌گري‌ دارد تا در اين‌ جلوه‌گري‌ به‌ اثبات‌ موجوديت‌ خود در مقابل‌ ساير موجوداتي‌ بپردازد كه‌ به‌ ادراك‌ او در آمده‌اند.
حركت‌ خود يك‌ آغاز است‌ و سرآغاز همه‌ي‌ آثار «خسرو حمزوي» حركت‌ است؛ حركتي‌ براي‌ يافتن‌ خود و براي‌ اثبات‌ خود. حركتي‌ رو به‌ جلو اما در مسير گذشته.
اگر بخواهيم‌ تعريفي‌ فلسفي‌ از حركت‌ رو به‌ جلو ارائه‌ دهيم‌ به‌ نظرم‌ تعريفي‌ دقيق‌ تر از اين‌ نمي‌توان‌ ارائه‌ داد كه‌ حركت‌ رو به‌ جلو به‌ مفهوم‌ درك‌ ابعادي‌ جديد از معاني‌ مي‌باشد. هر محركي‌ كه‌ در مسير حركتش‌ بتواند ابعادي‌ جديد از معاني‌ را درك‌ كند حركتي‌ رو به‌ جلو داشته‌ است‌ و هر اندازه‌ ابعاد درك‌ شده‌ متعددتر باشند پيشرفت‌ به‌ جلو بيشتر خواهد بود. اما مسيري‌ كه‌ اين‌ ادراك‌ در آن‌ صورت‌ مي‌گيرد مي‌تواند متعدد باشد.
به‌ عقيده‌ي‌ نگارنده‌ مسيرها همچنان‌ كه‌ مي‌توانند در مسيري‌ طولي‌ طي‌ شوند مي‌توانند در هر نقطه‌ي‌ زماني‌ كه‌ محرك‌ در آن‌ ايستاده‌ به‌ منزله‌ي‌ شعاعهاي‌ متعددي‌ از يك‌ دايره‌ او را احاطه‌ كنند. بستگي‌ دارد محركي‌ كه‌ در مركز اين‌ دايره‌ قرار گرفته‌ مسير كدام‌ شعاع‌ را دنبال‌ كند.
قهرمانان‌ آثار حمزوي، جملگي‌ مسير شعاعهايي‌ را دنبال‌ مي‌كنند كه‌ از پس‌ پشت‌ آنها
 

" به‌ عقيده‌ي‌ نگارنده‌ مسيرها همچنان‌ كه‌ مي‌توانند در مسيري‌ طولي‌ طي‌ شوند مي‌توانند در هر نقطه‌ي‌ زماني‌ كه‌ محرك‌ در آن‌ ايستاده‌ به‌ منزله‌ي‌ شعاعهاي‌ متعددي‌ از يك‌ دايره‌ او را احاطه‌ كنند... "

 
 
رو به‌ عقب‌ مي‌رود.اين‌ عقب‌ رفتن‌ ها هم‌ غايتهايي‌ را در علتهاي‌ نسبي‌ جست‌ وجو مي‌كنند و هم‌ غايتهايي‌ را در علت‌ هاي‌ سببي.
قهرمان‌ از يك‌ سو براي‌ جست‌ وجوي‌ كيستي‌ خود به‌ سراغ‌ علتهاي‌ نسبي‌ مي‌رود از سوي‌ ديگر ناگزير است‌ به‌ درك‌ علتهايي‌ نايل‌ آيد كه‌ گر چه‌ سلسله‌وار به‌ يكديگر متصلند اما اين‌ سلسله‌ها هيچ‌ دور باطلي‌ را تشكيل‌ نمي‌دهند بلكه‌ سر هر يك‌ در خود فرو رفته‌اند.
اگر از يك‌ سو متصل‌ به‌ علتي‌ هستند از سوي‌ ديگر به‌ واسطه‌ي‌ وجوه‌ اراده‌ به‌ خود متصلند؛ همان‌ اراده‌يي‌ كه‌ سبب‌ ساز حركت‌ مي‌شود و وجود را به‌ موجود تبديل‌ مي‌كند. بنابراين‌ باطل‌ بودن‌ تسلسل‌ هيچ‌ محلي‌ از واقعيت‌ ندارد و درك‌ اين‌ حلقه‌هاي‌ متصل‌ اما در خود فرو رفته‌ - به‌ واسطه‌ي‌ وجود اراده‌ - ناگزيريِ‌ پيش‌ رويِ‌ قهرماني‌ است‌ كه‌ براي‌ درك‌ چيستي‌ وضعيت‌ و شرايطي‌ كه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌برد به‌ سوي‌ آن‌ حركت‌ مي‌كند، حركتي‌ رو به‌ جلو اما در مسير گذشته.
خسرو حمزوي‌ در سال‌ 1308 در تهران‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. رشته‌ي‌ تحصيلي‌اش‌ اقتصاد بود اما دلبستگي‌هاي‌ مداومش‌ ادبيات، نويسندگي، موسيقي‌ و فلسفه‌ بوده‌ است. او علاوه‌ بر نويسندگي‌ شعر نيز مي‌سرايد؛ با سبك‌ و سيرتي‌ ويژه، درست‌ بمانند رمانهايش.
«خيزران» عنوان‌ نخسين‌ مجموعه‌ي‌ شعر و قصه‌يي‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1334 منتشر نمود و نخستين‌ رمانش‌ را در سال‌ 1352 با عنوان‌ «دلارام» منتشر كرد و در سال‌ 1371 انتشارات‌ روشنگران‌ رمان‌ «وقتي‌ سموم‌ بر تن‌ يك‌ ساق‌ مي‌وزيد» را از وي‌ منتشر كرد كه‌ به‌ عنوان‌ يكصد اثر داستاني‌ برگزيده‌ي‌ پس‌ از انقلاب‌ انتخاب‌ شد.
برجسته‌ترين‌ رمان‌ اين‌ نويسنده‌ با نام‌ «شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد» در سال‌ 1379 به‌ چاپ‌ رسيد كه‌ از سوي‌ انجمن‌ منتقدان‌ مطبوعات‌ با عنوان‌ رمان‌ برگزيده‌ي‌ سال‌ 79 انتخاب‌ شد و به‌ چابهاي‌ بعدي‌ رسيد.
«خش‌ خش‌ تن‌ برهنه‌ي‌ تاك» نام‌ مجموعه‌يي‌ با چهار داستان‌ نسبتاً‌ بلند است‌ كه‌ توسط‌ نشر افق‌ سال‌ گذشته‌ به‌ چاپ‌ رسيد. تازه‌ترين‌ اثر حمزوي‌ با عنوان‌ «آسيابان‌ سور» مجموعه‌ي‌ سه‌ داستان‌ نسبتاً‌ بلند است‌ كه‌ در روزهاي‌ اخير توسط‌ نشر افق‌ به‌ بازار كتاب‌ روانه‌ شده‌ است.
زماني‌ آقاي‌ عزت‌الله‌ فولادوند - مترجم‌ برجسته‌ي‌ آثار فلسفي‌ - در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ خبرنگار روزنامه‌ي‌ ايران‌ در يك‌ مصاحبه‌ كه‌ پرسيده‌ بود «شما رمان‌ هم‌ مي‌خوانيد؟ رمان‌ فلسفي‌ چطور؟» گفته‌ بود «مگر رمان‌ فلسفي‌ هم‌ داريم؟» من‌ آن‌ زمان‌ از اين‌ پاسخ‌ آقاي‌ فولادوند بسيار متعجب‌ شدم‌ و با خود گفتم‌ مگر مي‌شود رمان‌ فلسفي‌ نداشته‌ باشيم؟! فلسفه‌ تحليل‌ مدركات‌ و پديده‌ها و تقليل‌ آنها به‌ اجزايشان‌ و سپس‌ پردازش‌ اين‌ اجزا در عبارتهايي‌ است‌ كه‌ كليت‌ را شامل‌ مي‌شود. رمان‌ فلسفي‌ به‌ تصوير درآوردن‌ همين‌ مدركات‌ و پديده‌ها است.
ضرورت‌ شروع‌ حركت‌ قهرمانان‌ در آثار حمزوي‌ و فرجام‌ مبهم‌ و ناخوشايند حركتشان، پردازش‌ مدركات‌ و پديده‌هايي‌ است‌ كه‌ در طي‌ جريان‌ حركت، به‌ تصوير در آمده‌اند. اين‌ كليت‌ - يعني‌ همان‌ ابهام‌ و زوال‌ حركتهايي‌ كه‌ آغاز مي‌شود - همان‌ اندازه‌ كه‌ فراگير است‌ يعني‌ همه‌ي‌ حركتها را شامل‌ مي‌شود اما غايت‌ مشخصي‌ نصيب‌ تماشاگر صحنه‌ نمي‌كند. به‌ عبارتي‌ اگر چه‌ مرگ‌ و زوال‌ و ابهام‌ است‌ كه‌ در مقصد، انتظار قهرمانان‌ را مي‌كشد اما غايتي‌ واضح‌ و روشن‌ براي‌ تماشاگر صحنه‌ نيست.
اينجا است‌ كه‌ روند انديشه‌ي‌ فلسفي‌ حمزوي‌ از روند كليت‌ پردازيهاي‌ متداول‌ فلاسفه‌ جدا مي‌شود. به‌ عبارتي‌ اگر چه‌ ابهام‌ و تيرگي‌ غايت‌ حركتها را تشكيل‌ مي‌دهد اما نمايش‌ ابعاد متنوع‌ حركت‌ كه‌ به‌ هر سو كشيده‌ مي‌شود آنچنان‌ از وضوح‌ و روشني‌ برخوردار است‌ كه‌ خواننده‌ خود را در ميان‌ آنها حس‌ مي‌كند گويي‌ كه‌ «شارستان» همان‌ جايي‌ است‌ كه‌ او مي‌زييد و شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مي‌ميرد در همين‌ نزديكي‌هاي‌ او است‌ و يا پروين‌ و نسرين‌ همان‌ دختران‌ همسايه‌ي‌ او هستند.
 

" برجسته‌ترين‌ رمان‌ اين‌ نويسنده‌ با نام‌ «شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد» در سال‌ 1379 به‌ چاپ‌ رسيد كه‌ از سوي‌ انجمن‌ منتقدان‌ مطبوعات‌ با عنوان‌ رمان‌ برگزيده‌ي‌ سال‌ 79 انتخاب‌ شد و به‌ چابهاي‌ بعدي‌ رسيد... "

 
 
اساساً‌ تداوم‌ و برخوردها و زايش‌ هاي‌ پياپي‌ در ذات‌ حركت‌ ها نهفته‌ است. همين‌ زايش‌ هاي‌ متوالي‌ و پياپي‌ است‌ كه‌ شعاعهاي‌ متعدد به‌ دور يك‌ مركز برقرار مي‌كنند و هر قدر متعددتر باشند از امتداد طولي‌ حركت‌ كه‌ لازمه‌ي‌ رسيدن‌ به‌ مقصد است‌ مي‌كاهند. هر چند كه‌ در اينجا مي‌توان‌ اين‌ پرسش‌ را مطرح‌ نمود كه‌ آيا مگر مقصدها فقط‌ در امتدادهاي‌ طولي‌ واقع‌ شده‌اند؟!
اما دشواري‌ كار قهرمانان‌ داستانهاي‌ حمزوي‌ در اينجا است‌ كه‌ آنها نمي‌توانند به‌ ميل‌ خود از اين‌ شعاعهاي‌ متعدد فرعي‌ برهند و به‌ مسير خود ادامه‌ دهند. شعاعها نه‌ به‌ منزله‌ي‌ افقي‌ براي‌ فراديدن‌ و فرارفتن‌ كه‌ به‌ مثابه‌ي‌ تارهايي‌ پيجيده‌ شده‌ به‌ دور دست‌ و پاهاي‌ آنها هستند كه‌ امكان‌ ادامه‌ي‌ حركت‌ را از آنها سلب‌ مي‌كنند.
آنها را در خود مي‌پيچند و در خود فرو مي‌دهند. قهرمانان‌ داستانها چه‌ آنجا كه‌ گوش‌ به‌ خواسته‌هاي‌ اطرافيان‌ نمي‌دهند و از عرف‌ و قراردادهاي‌ نانوشته‌ پيروي‌ نمي‌كنند (كيان‌ در رمان‌ شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد) و چه‌ آنجا كه‌ به‌ نصيحت‌ها، خواسته‌ها و توقعات‌ عمل‌ مي‌كنند ( رهگذر در آسيابان‌ سور، مجتبي‌ در سفر، پروين‌ در شمشاد پير) سرنوشتي‌ يكسان‌ كه‌ همانا تيرگي‌ و ابهام‌ و نابودي‌ است‌ انتظارشان‌ را مي‌كشد.به‌ ظاهر همه‌ي‌ اين‌ تيرگي‌ها از ابهامي‌ سرچشمه‌ مي‌گيرند كه‌ اصل‌ و منشا را در احاطه‌ي‌ خود گرفته‌اند.
قهرمان‌ از سرمنشاي‌ قضايا بي‌خبر است‌ و رايزني‌ها نيز او را به‌ نتيجه‌ نمي‌رساند چرا كه‌ هر رايي‌ به‌ منزله‌ي‌ روايتي‌ است‌ كه‌ جستن‌ صحت‌ و سقم‌ در آن‌ بي‌نتيجه‌ است. هر روايت‌ يك‌ راوي‌ دارد و هر راوي‌ داراي‌ ويژگي‌هايي‌است. اين‌ ويژگي‌ها اميال، احساسات، منافع، تحليل‌ها و توجهات‌ راوي‌ را شامل‌ مي‌شود. در اين‌ روايت‌ها نبايد صحت‌ و سقمي‌ را جست‌ و جو كرد.
آنچه‌ عايد مي‌شود شايد به‌ مثابه‌ي‌ قطعات‌ به‌ هم‌ ريخته‌ي‌ پازلي‌ باشد كه‌ تصوير حاصل، تنها برشي‌ از زمان‌ و مكان‌ مشخص‌ باشد. اما چيدن‌ قطعات‌ پازل‌ و تكميل‌ تصوير نيز نمي‌تواند به‌ گشوده‌ شدن‌ معماي‌ سرمنشأ كمك‌ نمايد. روايت‌هاي‌ متعدد، هاله‌يي‌ از ابهام‌ به‌ دور آن‌ كشيده‌ است، به‌ گونه‌يي‌ كه‌ آن‌ را از دسترس‌ زمان‌ خارج‌ مي‌كند و به‌ بي‌زماني‌ مي‌كشاند گويي‌ كه‌ از جنس‌ اساطير است‌ و درست‌ همين‌ نكته‌ ويژگي‌ فلسفي‌ آثار حمزوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد.
به‌ نظرم‌ عصر اسطوره‌ عصر درك‌ بي‌واسطه‌ي‌ انسان‌ از هستي‌ است. عصر اساطيري‌ صبحگاه‌ شفق‌ آلود زندگي‌ انسان‌ است‌ كه‌ در خلاي‌ معنا گرفتار شده‌ است. در اين‌ خلا، در اين‌ بي‌واسطگي‌ آنچه‌ مشاهده‌ مي‌شود مبدا و معاد است، تولد است‌ و مرگ، زايش‌ است‌ و نابودي. آنچه‌ به‌ مشاهده‌ در مي‌آيد، آنچه‌ ذهن‌ و عين‌ را به‌ خود معطوف‌ مي‌دارد؛ پرانتزي‌ است‌ كه‌ با تولد گشوده‌ مي‌شود و با مرگ‌ بسته‌ مي‌شود و در اين‌ مابين‌ آنچه‌ ديده‌ مي‌شود خلاي‌ معناست.
معنايي‌ كه‌ متعلق‌ به‌ انسان‌ است‌ مرگ‌ و زندگي‌ است‌ و معنايي‌ كه‌ در اطراف‌ او به‌ چشم‌ مي‌خورد جز زمين‌ و آسمان‌ و ماه‌ و ستارگان‌ و كوه‌ و دريا و جنگل‌ و رودخانه‌ نيست‌ كه‌ به‌ درون‌ هيچيك‌ نيز راهي‌ نيست. همه‌ در بن‌بستي‌ وهم‌آلود و تيره‌ جاي‌ گرفته‌اند. اساطير؛ روايت‌ رويت‌ آن‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ نامبرده‌ شد.
اين‌ بن‌بست‌ كه‌ مي‌تواند در عين‌ حال‌ عميق‌ و پيچده‌ باشد به‌ منزله‌ي‌ تكيه‌ گاه‌ و قدمگاهي‌ براي‌ شروع‌ حركت‌ها محسوب‌ مي‌شود، همان‌ كه‌ «باور» نام‌ دارد. آنچه‌ از آن‌ دور تا به‌ اين‌ دوره‌ روي‌ داده‌ است‌ افزوده‌ شدن‌ بي‌نهايت‌ بر فاصله‌ ميان‌ دو پرانتز تولد و مرگ‌ است.
اين‌ بي‌نهايت‌ فاصله‌ با معاني‌ متعددي‌ كه‌ در اثر حركتها زاييده‌ شده‌ و خلق‌ گرديده‌اند انباشته‌ شده‌ است. اين‌ زايش‌ها و خلق‌ها در نقش‌ باورهاي‌ جديدي‌ ظاهر خواهند شد كه‌ نه‌ تنها از اهميت‌ باورهاي‌ نخستين‌ مي‌كاهند كه‌ آنها را به‌ افسانه‌ و پندار تبديل‌ مي‌كنند.
اما نقش‌ ديگري‌ نيز دارند كه‌ شايد چندان‌ مطلوب‌ نباشد و آن‌ كاستن‌ از شكوه‌ و عظمت‌ زندگي‌
 

" ضرورت‌ شروع‌ حركت‌ قهرمانان‌ در آثار حمزوي‌ و فرجام‌ مبهم‌ و ناخوشايند حركتشان، پردازش‌ مدركات‌ و پديده‌هايي‌ است‌ كه‌ در طي‌ جريان‌ حركت، به‌ تصوير در آمده‌اند... "

 
 
است. آنچه‌ در درك‌ بي‌واسطه‌ در درك‌ تهي‌ از معنا نهفته‌ است‌ شكوه‌ و پايداري‌ و عظمت‌ است.
در زايش‌هاي‌ مكرر است‌ كه‌ اين‌ شكوه‌ و عظمت‌ تقسيم‌ مي‌شود و هر بار سرشكن‌ مي‌شود تا آنجا كه‌ ديگر به‌ چشن‌ نمي‌آيد. نه‌ تنها به‌ چشم‌ نمي‌آيد كه‌ مسيري‌ در نقابل‌ با آن‌ را مي‌پيمايد، به‌ سمت‌ زبوني‌ و خواري‌ و رذالت.
درك‌ هستي‌ به‌ دور از هر واسطه‌ دركي‌ است‌ پر از شكوه‌ و اما در نفس‌ خود تراژيك‌ به‌ گونه‌يي‌ كه‌ گاه‌ تحمل‌ اين‌ تراژدي‌ دشوار مي‌شود و نفس‌ها را مي‌بُرد. اما پرشمار شدن‌ معني‌ و زايش‌هاي‌ مكرر و پي‌ درپي، اگر چه‌ از رنگ‌ و بوي‌ تراژدي‌ نهفته‌ در ذات‌ هستي‌ - كه‌ همانا ناگزيري‌ تولد و ناگزيرتر بودن‌ مرگ‌ است‌ - كم‌ مي‌كند و از عذاب‌ تحمل‌ اين‌ تراژدي‌ مي‌كاهد، اما در كنار خود از شكوه‌ زيستني‌ كه‌ چنين‌ دركي‌ به‌ بار مي‌آورد نيز مي‌كاهد تا جايي‌ كه‌ آن‌ را محو مي‌كند و تا امروز كه‌ شاهديم‌ هيچ‌ چيز از آن‌ باقي‌ نمانده‌ است. قهرمانان‌ داستانهاي‌ حمزوي‌ در پيِ‌ چنين‌ دركي‌ است‌ كه‌ مسيري‌ را آغاز مي‌كنند كه‌ رو به‌ جلو و در مسير گذشته‌ است؛ به‌ سمت‌ همان‌ صبحدم‌ آغاز زندگي‌ بشر. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ قهرمان‌ هرگز نمي‌تواند مسيرش‌ را به‌ پايان‌ برساند چرا كه‌ نه‌ پيلتن‌ است‌ و نه‌ رويين‌ تن. از قصا آنچه‌ او دارد نه‌ تنها مايه‌ي‌ رويين‌ تني‌اش‌ نمي‌شود كه‌ او را آسيب‌ پذيرتر مي‌كند. او داراي‌ دركي‌ عميق‌ است.
اما كمي‌ سن‌ و تجربه‌ فرصت‌ آن‌ را نداده‌ است‌ كه‌ اين‌ عمق‌ وسعت‌ يابد. آنچنانكه‌ در آن‌ عمق، در ناپيدايي‌ وهم‌ آلود، گويي‌ كه‌ دستي‌ نهفته‌ است‌ و او را به‌ طرف‌ خود مي‌كشد تا سرنوشت‌ قهرمان‌ داستان‌ نيز به‌ ابهام‌ و افسانه‌ها بپيوندد. يعني‌ همان‌ غايت‌ بي‌تقاطع، مقصد بي‌تابلو، بن‌بست‌ عميق‌ وهم‌آلود، ابتداي‌ اساطيري‌ و افسانه‌يي‌ و همان‌ درك‌ تراژيك‌ از هستي، و اينها جملگي‌ ويژگي‌ فلسفي‌ آثار حمزوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند.
ويژگي‌ ادبي‌ آثار حمزوي‌ متعدد است‌ از چيرگي‌ و احاطه‌ي‌ تحسين‌ برانگيز نويسنده‌ بر زبان‌ و فرهنگ‌ و گويش‌ عامه‌ تا تصوير پردازي‌هاي‌ حس‌ برانگيزي‌ كه‌ خواننده‌ خود را با آنها صميمي‌ احساس‌ مي‌كند. همين‌ احساس‌ صميميت‌ است‌ كه‌ سبب‌ مي‌شود كه‌ علي‌رغم‌ وجود آن‌ درك‌ تراژيك‌ كه‌ بدان‌ پرداخته‌ شد، خواننده‌ از خواندن‌ رمانهاي‌ حمزوي‌ لذت‌ ببرد.
در آثار حمزوي‌ به‌ هيچوجه‌ از تيرگي‌ و خفقان، گرفتگي‌ صحنه‌ها و تصويرها كه‌ بسياري‌ از داستان‌ نويسان‌ معاصر براي‌ نو جلوه‌ دادن‌ آثار خود از آن‌ بهره‌ مي‌جويند خبري‌ نيست. به‌ عبارتي‌ از روشنفكرمابي‌هاي‌ تهوع‌ آور رايج‌ در آثار داستان‌ نويسان‌ معاصر و از قضا صاحب‌ نام، در آثار حمزوي‌ سراغي‌ نمي‌توان‌ يافت.
علي‌رغم‌ سرانجام‌ تراژيكي‌ كه‌ در انتظار قهرمانان‌ داستان‌ حمزوي‌ است‌ فضاي‌ داستانها بسيار گرم‌ و دلپذير است‌ و خواننده‌ با لذت، سير حوادث‌ را دنبال‌ مي‌كند. بخشي‌ از اين‌ لذت، از شيرينيِ‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ مايه‌ي‌ آن‌ «عشق» است.
بسيار پيش‌ مي‌آيد كه‌ در هنگام‌ متالعه‌ي‌ داستانها، لبخندهايي‌ از سر لذت‌ بر لبان‌ خواننده‌ ظاهر مي‌شود كه‌ شاهدي‌ بر موفقيت‌ نويسنده‌ در توانايي‌ خلق‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ هنر ناميده‌ مي‌شود مي‌باشد.
به‌ عقيده‌ي‌ نگارنده‌ دستكم‌ يكي‌ از معاني‌ هنر زيبايي‌ است‌ و زيبايي‌ كشف‌ و يا خلق‌ «اين‌ هماني» است‌ و تصديق‌ زيبايي‌ تصديق‌ «اين‌ هماني» است‌ و اين‌ تصديق‌ چيزي‌ نيست‌ چز همان‌ لبخندهاي‌ گاه‌ و بيگاه‌ كه‌ بر لبان‌ خواننده‌ ظاهر مي‌شود.
ويژگي‌ سبكي‌ آثار حمزوي‌ نيز متعدد است. شايد كسي‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار رمان‌ شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد را مي‌خواند متوجه‌ تغيير نا محسسوس‌ راوي‌ از اول‌ شخص‌ به‌ دوم‌ شخص‌ نشود. اين‌ آثار همچنين‌ دايرة‌المعارفي‌ شيرين‌ و خواندني‌ از نامها و اصطلاحات‌ متعدد ادبي‌ و عاميانه‌ هستند.

 
 
   
 
تحليل
:: تا انتخابات ::
20 كشته در اغتشاشات اخير
:: اقتصادی ::
5 اولويت اقتصادي دولت دهم
:: فناوری اطلاعات ::
ادامه دوران ركود در بازار تلويزيون
:: روی خط جوانی ::
خانه مهناز آيينه ندارد
:: ورزش ::
چرا قرارداد قطبی امضا نمی شود ؟ مشکل چندصد هزار دلاری
:: فرهنگ و هنر ::
جنگ سايبر عليه ايران بي‌فايده است
:: حوادث ::
رباينده دختر جوان در فهرست اعداميان

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  معرفی ما  ::  نقشه سايت  ::  آگهی در هموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۸۷ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار