در حاشيه حضور رضازاده در تيزرهاي تبليغاتي
جمعه 6 ارديبهشت 1387 - ساعت 15:20

«اين حق من است که بتوانم براي زندگي و آينده ام درآمدزايي کنم. من در آخرين سال هاي ورزشي قهرماني ام هستم و هنوز پاداش قهرماني در بازي هاي آسيايي دوحه را نگرفته ام...»

 

شرکت جهان قهرمان ما حسين رضازاده در برنامه تبليغاتي يک آژانس مسکن در دوبي که از شبکه هاي ماهواره يي پخش مي شود، تعجب همگان را برانگيخته و مورد بحث محافل مختلف اجتماعي و خانوادگي قرار گرفت.
بسياري مي پرسند آيا يک قهرمان جهاني آنچنان گرفتار دغدغه مادي است که در قبال دريافت دستمزدي و گرفتن يک ويلاي ساحلي در دوبي مجبور شده نقش تبليغاتچي را براي يک آژانس مسکن خارجي ايفا کند؟
مي پرسند؛ آيا اين واسطه گري معاملات ملکي آن هم براي پخش در شبکه هاي تلويزيوني لس آنجلس و اروپا در شأن يک قهرمان ايراني است که داعيه رسيدن به مقام «جهان پهلواني» را دارد؟
و مي پرسند؛ چرا بر سينه پيراهني که با نام مبارک و مطهري تبرک يافته طرح تبليغاتي يک آژانس معاملات املاک دوبي نقش بسته است؟ رضازاده در پاسخ به اين پرسش هاي انتقادآميز مي گويد؛
«اين حق من است که بتوانم براي زندگي و آينده ام درآمدزايي کنم. من در آخرين سال هاي ورزشي قهرماني ام هستم و هنوز پاداش قهرماني در بازي هاي آسيايي دوحه را نگرفته ام...»
مهدي اميرپور نوشته؛ «البته حسين رضازاده در وضعيتي بحث معيشتي خود را براي توجيه اين کارش پيش مي کشد که ديگر همه مي دانند او در چند سال گذشته بيشترين ميزان پاداش را در ميان ورزشکاران ايراني از سازمان تربيت بدني گرفته...»
راستش رسيدن به مال و مکنت و تامين آينده حق رضازاده است اما آنان که به پهلواني مي انديشند و مشتاق رفتن به معراج دل ها هستند، بايد بدانند مسيرش از چشم انداز دريايي سوئيت هاي دوبي نيست، بلکه بايد براي رسيدن به «کعبه جانان» پاي در باديه عشق گذاشت و از هفت خوان پرفريب نفس گذشت.
اما بايد پذيرفت گفته هاي حسين رضازاده دغدغه اضطراب آميز بسياري از قهرمانان کشور ما است که با همه کسب مدال ها و غرورآفريني هاي ملي در صحنه هاي جهاني بيمناک از آينده خود و فرزندان در چنبره مشکلات مادي براي گذران زندگي آبروداري مي کنند. وقتي هم از ورزش کنار مي روند در عسرت و تنگدستي فراموش مي شوند و نام و نشان آنان را بايد در جزوه هاي کهنه ورزش و فهرست اسامي مدال آوران و رکوردشکنان پيدا کرد.
اما از ميان مدال آوران قهرمان، مرداني هم پيدا مي شوند که نقش جاودانه شان را ملتي بر صحيفه جان و دل مي نشانند و در بازار عشق به نام اين جوانمردان سکه مي زنند تا ياد و خاطره شان شجاعت، تواضع، فتوت و جوانمردي هايشان نسل به نسل بازگو شود.
از قهرماني تا پهلوان بودن فاصله يي است که با عشق رصد مي شود و به باور مردم پهلواني نام متبرکي است که مردان متصف به آن به علي(ع) اقتدا مي کنند.
پهلوان کليد قفل دل ها را دارد که در کوره عشق تفتيده در قالب فضيلت و تقوا شکل گرفته و با معرفت و فروتني صيقلش داده اند.
پهلواناني چون پورياي ولي، حاج حسن رزاز، پهلوان يزدي و آخرين نفر از اين قافله مردان مرد يعني جهان پهلوان تختي برخوردار از اين ميراث کهن پهلواني مرز و بوم ما بوده اند و راز و رمز گشودن گنجينه دل هاي توده مردم را مي دانستند.
درخشش مدال هاي طلا و نقره در غبار زمان رنگ مي بازند، سکه هاي غرور و افتخار از رونق بازار مي افتند و غريو هلهله ها و فريادهاي تحسين تماشاگران در صحنه هاي ورزشي براي هميشه خاموش مي شود اما آنچه از قهرماني ها باقي مي ماند، کردار و منش پهلواني است.
از مردم کوچه و بازار، از اعضاي خانواده هايي که قاب عکسي از جهان پهلوان تختي را در طاقچه اتاقي کنار تمثال حضرت علي(ع) نشانده اند، از بقال و قصاب و سبزي فروش و پينه دوز محله يا راننده يک کاميون بياباني که تصويري از او را بالاي سرشان چسبانده اند، بپرسيد؛«تختي که بود؟»
همگي در پاسخ از اين نخواهند گفت که چند مدال طلا و نقره براي مردمش به ارمغان آورده و در چه مسابقاتي با حريفان کشتي گرفته بلکه خواهند گفت؛ «تختي جوانمرد بود.»
از سال هاي دور به ياد دارم که اعضاي کاروان کشتي ايران از مسابقات جهاني به وطن بازمي گشتند. قهرمانان پيروز با مدال هاي آويخته بر گردن و چهره يي شاد و پرغرور وارد سالن فرودگاه مهرآباد شدند تا از برابر انبوه جمعيتي که به استقبال آمده بودند، بگذرند.جهان پهلوان تختي که از اين مسابقات مدالي به دست نياورده بود، پشت سر آنان با لبخندي محزون چهره محجوب و شرمگينش را پايين گرفته بود و به نرمي قدم برمي داشت. همه اعضاي کاروان را مي ديدي که چمدان هاي سنگين سوغات و خريد با خود داشتند اما تختي در اين سفر فقط يک قيچي باغباني براي پيراستن گل هاي باغچه اش خريده بود که در دست داشت. جمعيت که با چشم هاي پرسان تختي را جست وجو مي کرد، با ديدنش يکباره به خروش آمد و فرياد شادي هزاران نفر فضاي سالن را لرزاند.
مردمي که به استقبال کشتي گيران آمده بودند، با فرياد تختي... تختي... به سويش دويدند، او را روي شانه هاي خود نشاندند و در برابر چشمان بهت زده کاروانيان، به بيرونش بردند. تختي از سلاله جوانمردان بود. در يک مسابقه جهاني وقتي فهميد دست حريف روسي اش ضرب ديده در گير و دار کشتي هرگز بازوي آسيب ديده او را به چنگ نياورد. جهان پهلوان هرگز روي از مردم برنتافت و شاه که از محبوبيت او بيمناک شده بود، نوکرانش به تهديد و آزارش پرداختند، تا از آرمان هايش بگذرد.
تنها حقوق ناچيزي را که بابت کارش در راه آهن مي گرفت، قطع کردند، آنگاه به دستور ساواک از حضور در سالن هاي کشتي و شرکت در تمرين و مسابقات ممنوع شد. حضور ساده تختي هم به عنوان تماشاچي در سالن هاي کشتي که موج احساسات جمعيت حاضر را برمي انگيخت، رژيم پهلوي را هراسان مي کرد.مي گويند يک روز در جريان مسابقات کشتي شاپور غلامرضا، برادر شاه، وقتي قدم در سالن گذاشت، با سکوت و بي اعتنايي مردم مواجه شد اما با ورود تختي به سالن، تماشاگران حاضر با فريادهاي شادي، به پا خاستند و شروع به کف زدن کردند. با اين صحنه شورانگيز کينه بيشتري به دل شاه و کارگزاران رژيم نشست. آخرين باري که جهان پهلوان تختي با يک تيم کشتي به خارج سفر کرده بود، کشتي گيران به سفارش وزارت اطلاعات و امنيت، او را از خوابگاه شان راندند و با ريشخندها و رفتار زننده به توهين و تحقيرش پرداختند. براي تهديد و ارعاب مدتي به زندانش انداختند و وقتي از زندان آزادش کردند، چنان در تنگناي مالي قرار گرفته بود که ناگزير شد با دريافت وام مختصري از بانک، زندگي آبرومندانه اش را بگذراند.
دل جهان پهلوان خون شده بود، ممنوعيت از کشتي و فشار رژيم از يک طرف و مشکلات خانوادگي از ديگر سو، از درون دلش را خون مي کرد اما در برابر دوست و دشمن، با لبخندي بر چهره نجيب و مهجورش، سعي داشت دردهايش را پنهان کند.
مهدي يعقوبي از کشتي گيران بنام تعريف مي کند؛ «تختي اتومبيل دست دومي با نمره ترانزيت خريده بود که به بهانه يي توقيفش کردند. افسري اطلاعاتي در خيابان، تختي را از اتومبيل پياده کرده و به او گفته بود؛ «تو که مخالف شاه هستي، حق نداري سوار اتومبيل با شماره ترانزيت بشوي.» اتومبيل را توقيف کردند تا تختي را گرفتار چنبره مقررات اداري کنند اما او پولي براي پرداخت عوارض گمرکي و شماره گذاري اتومبيل نداشت.»
روزها که جهان پهلوان پياده در شهر رفت و آمد مي کرد، دوستداراني از اقشار مختلف، حتي رانندگان تاکسي، سر راهش را مي گرفتند و به اصرار و التماس مي خواستند سوئيچ اتومبيل شان را در اختيارش بگذارند، اما تختي در جواب شان مي گفت؛ «چند روزي پياده بروم، بهتر است.» روزي در يکي از اين پياده روي ها، ژنرالي که فرستاده شاه بود، سر راه تختي قرار گرفت و پس از مقدمه چيني هايي به او گفت؛ «پهلوان، لگد به بخت خودت نزن، از طرف شاهنشاه وظيفه دارم ازت تقاضا کنم دست از سياست بازي برداري، تو بايد صاحب همه چيز باشي؛ شغل خوب، درآمد خوب، خانه خوب...»اما جهان پهلوان در جوابش با لبخندي گفته بود؛ «ممنون تيمسار، من به اندازه کافي دارم، زيادترش باعث دردسر است.
روزي که جنازه اش را در انزواي اتاقي در هتل آتلانتيک تهران پيدا کردند، سياهه يي از بدهي هايش را بر بالينش يافتند. پنج هزار تومان بابت خريد اتومبيل، دو فقره دويست توماني به دو نفر و پانصد تومان به يک آشنا بدهکار بود که در وصيتنامه به برادرش توصيه مي کرد اين پول ها را از ماترکش به آنان پرداخت کند.
مرگ تختي نماد بي عدالتي و ظلم در جامعه بود، چرا که نشانه اعتراض او به وضع موجود بود.
روزي که جنازه اش را به خاک مي سپردند، سيل جمعيت (با وجود جلوگيري شديد رژيم از تشييع پيکرش) به سوي ابن بابويه روان شده بود و ميليون ها ايراني در مرگش مي گريستند.
آري آقاي رضازاده عزيز، اينگونه بود که تختي به عنوان جهان پهلوان محبوب قلب ملتي شد. قفل دل هاي مردم، رمز و رازي دارد که با کليد طلايي ويلاهاي ساحلي دوبي باز نمي شود. تختي اين راز و رمز را مي دانست.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news101176.html