گرسنگي هنوز موضوعي تازه است
چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387 - ساعت 10:05

پيرزن خيلي پير نبود يعني اصلاً پير نبود، تنها چهل و دو سال داشت، اما هفتاد ساله مي نمود. روي تخت نشسته و به جايي دور، به جايي که هيچ جايي نبود، مي نگريست...

 

پيرزن خيلي پير نبود يعني اصلاً پير نبود، تنها چهل و دو سال داشت، اما هفتاد ساله مي نمود. روي تخت نشسته و به جايي دور، به جايي که هيچ جايي نبود، مي نگريست.
صورت استخواني اش زير روسري رنگ و رورفته از آنچه بود هم کوچک تر مي نمود و چهره بي جانش به رنگ پريده يي مي نمود که آثاري از خون در خود نداشت. مات بود و انگار هيچ فکري در سر نداشت.
نه تکان مي خورد، نه چيزي مي گفت و نه حتي پلک مي زد. دور تخت را دستياران، انترن ها و دانشجويان احاطه کرده بودند و من بعد از معاينه مختصري در فکر بودم که چه تشخيصي بدهم و همه منتظر من. سندرم ها و بيماري هاي نادر و عجيب و غريب در ذهن من موج مي زدند، اما هيچ کدام به درستي با علائم اين بيمار منطبق نبود. بايد بيماري نادري باشد. ياد يک صحبت قديمي مي افتم که وقتي به راحتي تشخيص نمي دهي يا با تظاهر شايع يک بيماري نادر روبه رو هستي يا با تظاهر نادر يک بيماري شايع، اسم چند تا سندرم را مي برم و دست آخر به دستياران مي گويم؛«اما في الواقع نمي دانم. بگذاريد آزمايش هاي روتين بيايد تا بعد ببينيم.»
چند ساعت از بعدازظهر گذشته. يکي از دستياران زنگ مي زند. تمام اندکس هاي خوني بيمار به شدت کاهش نشان مي دهند. کم خوني شديد، کمبود قند، سديم و کلسيم؛ ترکيبي که فقط مي تواند تغذيه يي باشد. حالا سرم زده اند، يک سرم حاوي بروتين زده اند و بيمار يواش يواش دارد غذا مي خورد.
او بيوه دوم مردي بوده که يک سال پيش فوت کرده است. عقل درستي نداشته. يک دختر در مقطع راهنمايي و دو پسر کوچک تر دارد که همگي با مستمري ناچيزي از يک سازمان خيريه زندگي مي کنند. مستمري که به تنهايي کفاف زندگي را نمي دهد و معمولاً به صورت کمک خرج به کار مي رود. روي صندلي ام خشک مي شوم و عرق مي کنم. پيرزن حتماً مي مرد اگر درمان نمي شد يا بهتر بگويم به غذا نمي رسيد. تصور اتاقي که شب هاي قبل را او به اتفاق سه کودک خردسال در خانه يي پرت در زاغه يي دور بسيار دورتر از جنوب در آن گذرانده بود، روح را مي آزارد. تصور چهره رنجور کودکاني که مادر نزار را مي نگرند انسان را کلافه مي کند.
حالا با خود مي انديشم که ننگ بر من که سال ها است نام خود را استاد مغز و اعصاب دانشکده پزشکي گذاشته ام و نمي دانم انسان براي زندگي نياز به غذا دارد، شرم باد بر من که بر استادي خود شادم و نمي فهمم در شهري که زندگي مي کنم اين امکان هست که انساني تا حد مرگ غذا نخورد.
با خود مي انديشم که اي کاش من و پزشکان جوان همکارم فراستي بيابيم که ضمن گرفتن شرح حال بيماري شرح حال غذا خوردن يا نخوردن را هم بگيريم. چشمان مان سويي بيابد فراسوي علائم و نشانه هاي پزشکي.
باز مي انديشم اي کاش مردم آن محله دوردست همسايه هاي پيرزن مختصر فراغتي از آسياب سنگين روز بيابند تا در ساير همسايه هاي ديگر را بکوبند شايد باز هم زني در حال غذا نخوردن باشد.
خدايا بر دلبستگان خوني آن کودکان، آنان که زن را به جرم «دوم» بودن به تقدير سپردند ترحم و ملاطفتي بيفکن. خدايا به داد تمام «دومي » ها و «گناهکاران» و «کم عقلان» برس. خدايا اندکي تدبير و مقدار زيادي پول براي خيرين مسوول برسان. بر دل هنرمندان و نويسندگان بتابان که اگرچه از فقر نوشتن از مد افتاده است و اگرچه در زير پوستين «گورکي» ، «گورک» ديگري بوده است و اگرچه تعهد هنري راه به جايي نبرد و تشت رئاليسم سوسياليستي سال ها است از پشت بام افتاده، اما ساده ترين رنج بشري، «گرسنگي» هنوز موضوعي تازه است.
خدايا به آنان که سياستي دارند کياستي بيشتر عطا فرما تا نعمت هاي تو را به گونه يي بهتر از اين در رودخانه شهر به گردش درآورند تا رودخانه پرآب مواهب در بستر خود آنچنان بطوفد که در هيچ گوشه يي از کناره هاي آن مردابي ساکن پديد نيايد.
به راستي هيچ کدام از ما مردم شهر در هر جايي که هستيم، مي توانيم از گناه پيرزن دست بشوييم؟




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news101619.html