مهلت يك هفتهاي در چشم بر هم زدني به پايان رسيد، شب آخر است و بايد ديدار عشق را رها كني و برگردي.
باورت نيست كه يك هفته گذشته است، باورت نيست كه بايد كولهبارت را ببندي و برگردي. باورت نيست كه مهلت عشق بازي به سر آمده و شب آخر از راه رسيده است.
اينبار نه با پاي جسم كه با پاي دل به سوي مسجد الحرام پر ميكشي، تمام مسجد الحرام عشق است اما شبهايش رنگ و بوي ديگري دارد. شب كعبه، شب نجواست، شب عشق بازي خالق و مخلوق است ... اما امشب كه شب آخر است، دلت جور ديگري است و قلبت تپشي متفاوت دارد. امشب ديگر اشكها مجالي براي ديدن كعبه نميدهند.
به دور كعبه ميچرخي و بر پردهاش دست ميكشي، انگار سرانگشتانت نيز ضجه ميزنند.
ميچرخي و ميچرخي، طواف وداع، دلت كم ميآورد. پاهايت تاب رفتن ندارند، كم ميآوري، طواف كه تمام ميشود پشت مقام ابراهيم به نماز ميايستي. جز در سجده و ركوع لحظهاي چشم از كعبه بر نميداري.
نماز كه تمام ميشود بغضت ميتركد و با معبود به نجوا مينشيني كه " خدايا! نميخواهم بروم، ميبرنم، خدايا اين طواف، طواف وداع نبود، دل بيتابم، طاقت دوري ندارد و حال كه عظمت وجودت را ديده است، توان رفتن و دل كندن از مسجد الحرامت را ندارد، خدايا! لحظه ديدار مجدد كعبهات را نزديك و نزديكتر كن."
بايد بروي، پاهايت توان رفتن ندارند، دوست داري ذره ذره مسجد الحرام را در وجودت ضبط كني، دوست داري كعبه با تمام عظمتش را در آغوش بگيري، دوست داري قطعهاي از وجودت را به گوشهاي از كعبه سنجاق كني.
رو به روي حجرالأسود مينشيني و با خالق خود بيهيچ واسطهاي نجوا ميكني، شيريني اين نجواي خالق و مخلوق تا عمق وجودت رخنه ميكند.
ميباري و ميباري و ذره ذره كولهبار گناهت را سبك و سبكتر ميكني.
انگار زمان ايستاده است و در دنيا هيچ چيزي جز تو و كعبه وجود ندارد. حتي انگار مأموران مسجد الحرام هم ديگر تو را نميبينند تا به بهانهاي نجوايت را به هم ريزند.
سبك شدهاي، انگار بال پرواز يافتهاي، گوشهاي از دلت را به كعبه سنجاق ميكني و راه ميافتي.
با خود ميانديشي "كاش حلاوت اين شيريني تا ابد در دلم بماند." |