عروس سیاهپوش
شنبه 27 مهر 1387 - ساعت 16:17

کارکنان بخش فوریت هاى پزشکى ، شتابان به هر سو مى دویدند، خیلى زود برانکارد را از آمبولانس بیرون کشیدند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند.

 

کارکنان بخش فوریت هاى پزشکى ، شتابان به هر سو مى دویدند، خیلى زود برانکارد را از آمبولانس بیرون کشیدند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند.
نگاه هاى خیره درمیان نورطلایى پشت پنجره به گذر لحظه ها زل مى زد.«مى گن قلبش پاره شده.بنده خدا خیلى جوونه ، خدا کنه زنده بمونه» این را یکى آهسته درمیان شلوغى جمعیت گفت.
شبح سوخته مرگ درفضا پرسه مى زد. به رسم همیشه دقایقى پیش از آخرین لحظه ها، گروه احیا و متخصصان بیهوشى ، بالاى سر مرد زخمی رفتند.بوى عطر و خون با کت و شلوار دامادى مسعود ۲۵ ساله مى آمیخت.
دقایقى پیش چند شرور، سر به سر داماد گذاشتند. باد ، گوشه اى از پارچه ساتن زرد خودروعروس را کند و آرام به هوا رفت. راننده و دوستانش که انگار مست بودند داماد را مسخره کردند و حرف هاى بى ربط زدند. مسعود اصلا اهل دعوا نبود.همه او را به عنوان جوانی نجیب و مهربان می شناختند. با هزارآرزو داشت به دنبال یاسمن - عروس - که در آرایشگاه منتظرش بود مى رفت . شعورمسعود ، زبانزد قوم و خویش بود. پدر و مادرعروس و داماد براى خوشبخت شدن آنان سنگ تمام گذاشته بودند و همه چیز خوب پیش می رفت اما ....
مسعود مثل همیشه سعى کرد خشم خود را بخورد اما شرارت در نگاه راننده بد ریخت ، موج مى زد. راننده و دوستانش مى خواستند هر طورى شده مسعود را ازخودرو گل زده اش پیاده کنند.
راننده یک دفعه پیچید جلوى داماد. تعادل مسعود به هم خورد و پیاده شد.
دلش نمى خواست جشن بزرگ زندگى اش به کامش تلخ شود اما نگذاشتند.به محض پیاده شدن از پژو 405 مزاحمان چاقو کشیدند و وحشیانه بر سرش ریختند.ناگهان چاقوى بزرگ را در قلبش فرو بردند و ...




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news116533.html