گفت‌وگوی بابك حميديان با پگاه آهنگراني
يكشنبه 22 دي 1387 - ساعت 18:04

سوالاتي كه مي‌خواهم بپرسم، چيزهايي است كه معمولا به سراغ خود من به عنوان يك بازيگر جوان سر صحنه بسياري از فیلم‌ها مي‌آيد. اولا خيلي خوشحالم كه تو اولين كسي هستي كه مي‌توانم اين سوال‌ها را با او در ميان بگذارم.

 

سوالاتي كه مي‌خواهم بپرسم، چيزهايي است كه معمولا به سراغ خود من به عنوان يك بازيگر جوان سر صحنه بسياري از فیلم‌ها مي‌آيد. اولا خيلي خوشحالم كه تو اولين كسي هستي كه مي‌توانم اين سوال‌ها را با او در ميان بگذارم. من نمي‌خواهم سوال‌كننده باشم و تو جواب‌دهنده. اين را بگويم كه ما می‌‌خواهیم درمورد‌يك بحث كه از نظر من بسيار مهم است، گپ مي‌زنيم تا شايد به يك تعريف مشترك برسيم. اولين چيزي كه دوست دارم از پگاه آهنگراني بپرسم اين است كه تو اصلا توانسته‌اي به تعريفي از بازيگري برسي؟ من خودم هنوز فرق آن لحظه باريكي كه ما به عنوان آدم‌هاي واقعي به جاي آدم‌هاي غير واقعي قرار مي‌گيريم و نقش آنها را بازي مي‌كنيم، نمي‌توانم تعريف كنم. تو به اين موضوع كه تعريفي از بازيگري داشته باشي، فكر كرده‌اي؟
من چند وقت پيش به كانادا رفته بودم و در آنجا يك شهر خيلي كوچكي ديدم كه سرتاسرش چيزهاي بامزه و سرگرم‌كننده وجود داشت. در اين شهر يك سالن سينماي كوچك با ظرفيت حدود 20 نفر بود كه من از روي كنجكاوي بليت خريدم و وارد آن شدم. ضمنا روي سردر آن جمله‌اي مانند «سينما را حس كنيد» نوشته شده بود. اين سالن حس موقعيت‌هاي مختلف فيلم را به نوعي به تماشاگر القا مي‌كرد. مثلا وقتي داشت در فيلم برف مي‌آمد، در سالن هم چيزي شبيه برف مي‌باريد؛ يا وقتي در فيلم يك ماشين حركت مي‌كرد، صندلي تو هم تكان مي‌خورد و چيزهايي مانند اين. سينما براي من چنين تعريفي دارد. وقتي تو پدرخوانده را مي‌بيني، موقعيتي به وجود مي‌آيد كه هميشه جذاب است. مثلا يك گروه مافيايي دست به كارهاي عجيبي مي‌زنند كه تو در زندگي واقعي هيچوقت نمي‌تواني به جاي آنها باشي. بازيگري هم يعني قرار گرفتن در جاي كاراكترهايي كه هيچوقت در زندگي معمولي نمي‌شود در موقعيت آنها قرار گرفت. سينما براي من سرگرمي بسيار جذابي است. من براي اولين بار در آن سالن كوچك سينما بود كه به طور خودآگاه مفهوم سينما را فهميدم.

در بچگي ما بيشتر بازی‌هايي را دوست داشتيم كه به جاي آدم‌هاي ديگري در موقعيت‌هاي متفاوتي قرار مي‌گرفتيم. مثلا سرباز مي‌شديم و موقعيت جنگ را خلق مي‌كرديم. الان هم جذاب‌ترين بخش بازيگري، قرار گرفتن در موقعيتي است كه از دنياي واقعي خيلي فاصله بگيرم و از آن دور شوم. به نظر تو بازيگري تا چه حد ادامه همان بازی‌هاي دوران بچگي ماست؟!
تقريبا همان است. در كودكي تصورات و خيالات آدم بسيار قوي است و هرگز نمي‌تواند قبول كند كه بازی‌هاي آن دوران از واقعيت فاصله دارد. بازيگري هم به نظر من ساختن يك دنياي خيالي و غوطه‌ور شدن در آن است. ماجرا وقتي جذاب‌تر مي‌شود كه در بازيگري، آدم‌هاي اطراف تو مانند كارگردان و فيلمبردار و... هم در اين بازي با تو شريك مي‌شوند.

با اين نظر موافقي كه در بچگي دنياي ما هم فانتزي بود و هم شلخته؟ آن هم به اين دليل كه اصلا دليلي نداشت كه به آن نظم بدهيم. اما در بازيگري،‌اين دنياي مجازي علاوه بر فانتزي، بايد يك نظمي هم داشته باشد. اين نظم مي‌تواند همان زيبايي‌شناسي باشد كه با دخالت عقل در اين دنياي فانتزي به وجود مي‌آيد. سينما مديوم كارگردان است و تئاتر مديوم بازيگر. وقتي پرده سن كنار مي‌رود، ديگر بازيگر هركاري كه انجام دهد از دست كارگردان خارج است. اما در سينما آن نظم و تعقل از طريق كارگردان به بازيگر تزريق مي‌شود. كارگردان از بازيگرش يك چيزي مي‌خواهد و بازيگر با فانتزي‌اش يك دنياي جديد را براساس تعقل كارگردان خلق مي‌كند. اما در دوران بچگي ما هم دستور مي‌داديم و هم اجرا مي‌كرديم...
بازی‌هاي دوران كودكي يك شلختگي خاص داشت و هميشه در يك لانگ شات اتفاق مي‌افتاد. اما الان تو مي‌داني كه بايد فلان دنيا را خلق كني و كارگردان به بهتر شكل گرفتن اين دنيا كمك مي‌كند...

چقدر به اين اعتقاد داري كه بازيگري يك دروغ بزرگ است؟ البته دروغ نه به معناي بدش و به اين معني كه حقيقي نيست...
دقيقا همين‌طور است. بازيگري يك دروغ بزرگ است كه همه دوست داريم باورش كنيم. بازيگري تنها دروغ جذاب دنياست. هيچ تماشاگري بعد از فيلم نمي‌آيد تو را به خاطر دروغ‌هايي كه به او گفتي توبيخ بكند. هر چقدر اين دروغ با جزئيات بيشتر‌ی باشد، براي تماشاگر جذاب‌تر است.

برايت اتفاق افتاده كه جلوي دوربين بروي و قرار باشد خودت باشي و اصلا لازم نباشد كه دروغ بگويي؟ بازيگراني مانند پاچينو و دنيرو كه ايده‌آل‌هاي نسل ما هستند، بعضي وقت‌ها كارهايي مي‌كنند كه اعجاب‌آور است. مثلا در يك پلان ممكن است پاچينو گونه‌اش را بخاراند؛ آن هم به اين خاطر كه واقعا گونه او خاريده است و نه اينكه جزئي از بازي او باشد. در سينماي ما جلوي اين اتفاقات را مي‌گيرند چون مي‌گويند از قبل طراحي نشده بوده. با اين نوع مسائل مواجه شده‌اي؟
خيلي زياد. ‌يكي از چيزهايي كه مي‌تواند دروغ بازيگري را واقعي‌تر نشان بدهد اين است كه تو مقداري از واقعیت زندگي خودت را وارد آن بكني. آن وقت است كه مي‌تواني تماشاگر را بيشتر گول بزني. من جزو آن دسته بازيگراني نيستم كه حتي براي حركت پلك هم برنامه داشته باشند و كارشان تا اين حد حساب شده باشد. من از واقعيت‌هاي خودم زياد وارد بازيگري مي‌كنم...

چون با تو همبازي بودم مي‌فهمم كه چه مي‌گويي...
اين مسئله خيلي مهم است. ممكن است در غير اين صورت تماشاگر فكر كند كه بازي تو فيلم است و واقعيت ندارد. تمام سعي ما هم بر اين است كه نشان دهيم كه اين نقش، خيالي نيست و واقعيت دارد.

من گاهي به موقعيت‌هايي كه برخي بازيگران خارجي براي خودشان پيش مي‌آورند، حسادت مي‌كنم. مثال كلاسيك اين موضوع در فيلم «در بارانداز» مشهود است. ‌وقتي آن دستكش معروف از دست مارلون براندو مي‌افتد، اليا كازان به اين فكر مي‌رود كه او چگونه مي‌خواهد اين پلان را جمع كند. سينماي آن دوره، يك سينماي كلاسيك بوده و اين نگاه وجود نداشته كه مي‌شود از زندگي واقعي هم وارد پلان كرد. در عوض براندو از اولين بازيگراني بوده كه مي‌خواسته جريانات بازيگري را واقعي جلوه دهد. در اين پلان براندو خيلي راحت خم مي‌شود، دستكش را بر‌مي‌دارد و بازیي ارائه مي‌دهد كه اين پلان به يك لحظه شاخص در سينما تبديل مي‌شود.
ما در دورخواني‌هاي فيلمنامه و يا حتي در فيلمبرداري با اين موضوع زياد مواجه مي‌شويم كه بازيگر ديالوگ را به صورت به ‌خصوصي ادا مي‌كند و اصطلاحا مي‌خواهد آن را مال خود كند كه اين مسئله حتي گاهي با اعتراض كارگردان هم روبه‌رو مي‌شود. من حس مي‌كنم كه اگر بخواهم آن ديالوگ را همان‌طور كه نوشته شده بگويم، دروغش لو مي‌رود. به همين خاطر يك ذره از لحن خودم مي‌آورم و قاطي جريان مي‌كنم كه با توجه به نوع كاراكترم، لحن بيان و حسم واقعي‌تر جلوه كند.

تو چقدر بازيگر دورخواني هستي؟ من خودم چندان اهل دورخواني فيلمنامه نيستم. اينكه كارگردان از من بخواهد كه در دورخواني همان چيزي را كه قرار است جلوي دوربين بازي كنم،‌ اجرا كنم برايم كمي نامفهوم است. لباس بازي برايم مهم است. آن بادي كه در لوكيشن قرار است به من بخورد، در بازي‌ام تاثير مي‌گذارد. اما برخي بازيگران هم هستند كه در دورخواني تخيل مي‌كنند و حتي جواب هم مي‌گيرند كه بيشتر اين نوع بازيگران از بچه‌هاي تئاتر هستند.
من هم در دورخواني‌ها اصولا افتضاح هستم. هر كارگرداني من را در دورخواني ببيند، پيش خودش مي‌گويد كه چه اشتباهي كرديم با اين قرارداد بستيم. مثلا فيلم «آتش سبز» فيلمنامه عجيبي داشت و من در دورخواني‌هاي فيلمنامه واقعا فاجعه بودم. اما در سر صحنه و در لوكيشن خيلي بهتر بودم. من وقتي گريم مي‌شوم، لباس آن كاراكتر را مي‌پوشم و در آن لوكيشن خاص قرار مي‌گيرم، ديگر خودم نيستم و تبديل به آن شخصيت مي‌شوم. اگر گريم، لباس و فضاسازي نباشد، من خلع سلاح خواهم شد.

به نظرت اين مسئله را چطور مي‌شود از برخي كارگردانان خواست؟ بعضي كارگردان‌ها اصلا عادت ندارند به اين حرف‌ها گوش بدهند...
برخي خودشان متوجه مي‌شوند. مثلا آقاي اصلاني متوجه وضعيت من در دورخواني شده بود و مي‌گفت كه در سر صحنه درستش مي‌كنيم؛ كه البته سر صحنه اصلا لازم نبود كه درستش كنند، چرا كه خودش درست شده بود.

تو فيلم مي‌سازي، عكاسي مي‌كني،‌ اهل مطالعه هستي و مونتاژ را هم خيلي دوست داري. اما چرا بازيگر شدي؟ در مورد خود من، اين تقدير بود كه بازيگري را جلو روي من گذاشت. بگذار كلي‌تر بپرسم تا سپس به سراغ بازيگري برويم. اصلا چرا سينما؟
حضور من هم در سينما تقدير بوده است. با اينكه خانواده من سينماگر بوده‌اند اما من حتي رغبت نداشتم كه با آنها سر صحنه فيلمبرداري بروم. البته فيلم‌بين بودم چرا كه هميشه فيلم در خانه ما وجود داشت. آن زمان هم يادم مي‌آيد وقتي يك كتاب خوب مي‌خواندم بيشتر لذت مي‌بردم تا اينكه يك فيلم خوب ببينم. از موسيقي كه از همه اينها بيشتر لذت مي‌بردم و دنياي من دنياي موزيك بود. چيزي كه هيچوقت نمي‌توانستم با سينما مقايسه‌اش كنم و هنوز هم همين‌طور است، موسيقي است. موسيقي فرم مطلق است و سينما در عوض وقتي موفق خواهد بود كه به فرم تبديل شود. براي من موسيقي هميشه جايگاه بالاتري از سينما داشته است. من هميشه فكر مي‌كردم كه يك نوازنده خوب خواهم شد و اين آرزويم بود كه پيشنهاد بازي در فيلم «دختري با كفش‌هاي كتاني» رسيد. اين پيشنهاد خيلي هم اتفاقي بود. ما يك سفري مي‌رفتيم و آقاي صدرعاملي هم در آن سفر همراه ما بودند. ايشان به من گفتند كه حاضري در فيلمم بازي كني و من هم بيشتر از روي كنجكاوي رفتم و اين فيلم را بازي كردم. رفتن جلوی دوربين برايم خيلي جذاب بود و من هم دليل آن را نمي‌دانستم. وقتي به من مي‌گفتند كه پگاه بيا جلوی دوربين، من بال درمي‌آوردم. بازي مقابل دوربين براي من مانند يك بازي بچه‌گانه جذاب بود. من براي اين فيلم چند جايزه گرفتم و اين مسئله بازيگري را برايم جذاب‌تر كرد. اما بعد از مدتي به اين فكر فرو رفتم كه من چرا بايد اين جايزه‌ها را بگيرم؟! از فيلم «زندان زنان» بود كه مجبور شدم به بازيگري خيلي جدي‌تر نگاه كنم. ديگر نمي‌توانستم وقتي مي‌گويند پگاه برو جلوی دوربين، من هم از روي بچگي بروم و بازي كنم. من در اين فيلم 3 نقش داشتم و اگر مي‌خواستم همين طوري و بدون هيچگونه آگاهي جلوی دوربين بروم،‌ گندش درمي‌آمد. تا يكسال بعد از «زندان زنان» بازيگري خيلي برايم جذاب و مهم بود ولي يك اتفاقي افتاد و احساس كردم يك بخش ديگري از سينما هم هست كه مي‌تواند خيلي براي من جذاب‌تر از بازيگري باشد. من كم كم به فيلمسازي و حتي مونتاژ علاقه‌مند شدم و شروع كردم به ساخت يك فيلم مستند. فيلمم چندان خوب نشد اما وقتي كنار دست يك مونتور براي مونتاژ نشستم، فهميدم كه من وقتي يك فيلمساز خوب خواهم شد كه از تدوين هم چيزهاي زيادي بلد باشم. بخش زيادي از يك فيلم مستند، تدوين است و بخش ديگري از آن كارگرداني.

بخش اعظمي از تحول سينما زماني است كه آيزنشتاين مي‌آيد و پديده مونتاژ را به صورت تئوريك ارائه مي‌دهد...
من وقتي كنار دست آقاي گنجوي نشستم تازه فهميدم كه ريتم چيست و اصلا سينما يعني چه. فكر مي‌كنم اگر تدوينگران ما بروند فيلم بسازند، از 80 درصد كارگردانان ما فیلم‌هاي بهتري مي‌سازند. سينما پاي ميز مونتاژ لمس مي‌شود. وقتي با تدوين آشنا شدم، حس كردم كه اصلا چرا بايد بروم و فيلم بازي كنم و وقتي در سينما اين‌قدر حرفه‌هاي جذاب‌تر از بازيگري وجود دارد، چرا بايد فقط به بازيگري فكر كنم؟ اينجا بود كه رفتم و يك دوره سه ساله تدوين فيلم را به همراه دوستم آغاز كردم. قبل از «سه زن» من هيچگاه به بازيگري به عنوان كاري خلاق نگاه نمي‌كردم. در اين فيلم خانم حكمت قسمت جوانانه فيلم را به من و تو واگذار كرد. ما توانستيم در اين فيلم نظر بدهيم و صاحب ايده باشيم. اگر در يك فيلم بازيگر كارمند نباشي و قرار نباشد مثل يك كارمند بيايي و كارت بزني و بروي، بازيگري مي‌تواند بسيار جذاب و خلاقانه باشد.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news123046.html