سير و سلوك با رشدي وارونه
پنجشنبه 1 اسفند 1387 - ساعت 23:29

در ميان تمام فيلم‌هاي امسال، آثاري كه عزت نفس بشري را به تصوير بكشند بسيار كم بودند. آثاري كه با زبان تصوير و سينما قصه‌اي را تعريف كنند، بدون اين كه به تماشاگر دلزدگي و بيزاري از همنوع خود و محيط اطراف وي بدهند تنها روي پرده آمدند.

 

در ميان تمام فيلم‌هاي امسال، آثاري كه عزت نفس بشري را به تصوير بكشند بسيار كم بودند. آثاري كه با زبان تصوير و سينما قصه‌اي را تعريف كنند، بدون اين كه به تماشاگر دلزدگي و بيزاري از همنوع خود و محيط اطراف وي بدهند تنها روي پرده آمدند.
در جايي كه ژانرهاي اصيل و نازنيني مثل وسترن 7 كفن پوسانده‌اند و در هنگامه تاخت و تاز فيلم‌هاي اكشن و البته خوش ساخت، اما اكثرا تكراري و بي‌محتوا و در روزگار لبريز شدن قصه‌هاي سينمايي سرشار از خشونت و جنايت و دشمني و انتقام‌گيري ساخته شدن كاري مثل «مورد عجيب بنجامين باتن» آب گوارايي است براي تشنه‌اي تنها مانده در دل كوير.
فيلمي كه اگرچه محصول صددرصدي در پروسه فيلمسازي هاليوودي است و بودجه‌اي حدود 150 ميليون دلار صرف ساختش شده، اما در آن نه از هرزگي و برهنگي مفرط و ديوانه‌وار خبري است نه از هيجانات كاذب و مرسوم در فيلم‌هاي امروزي. گويي هيجان سالم و سينمايي به معناي حقيقي كلمه، همان چيزي است كه در دل اين قصه وجود دارد؛ هيجاني كه از فكر و دل و انديشه برمي‌خيزد و از پرده نقره‌اي به دايره خيال تماشاگرانش مي‌آويزد تعاملي خوش و يك همذات‌پنداري سرخوشانه‌تر.
مورد عجيب بنجامين باتن (The curious case of Benjamin Button) ساخته ديويد فينچر درامي است عاطفي معمايي و سرشار از فانتزي اجتماعي كه عمده قصه‌اش درباره يك آدم خاص است و تعامل او با اطرافيانش در جغرافيايي متفاوت و زمان‌هايي مختلف. داستان كوتاهي كه اسكات فيتزجرالد (1940 - 1896)‌ در 26 سالگي‌اش يعني در سال 1922 نوشت، هنوز هم اثري بسيار جذاب و خلاق جلوه‌گري مي‌كند. هر چند بايد اذعان كرد بستر كمدي او و عناصر داستانش خواننده را به يك كمدي سياه مهمان مي‌كنند. حالا اين داستان كوتاه در يك فيلم سينمايي طولاني مدت و در اين قالب رشد كرده است، فينچر (با كمك سناريستش اريك راث)‌ از تمام ظرافت‌ها و ظرفيت‌هاي موجود در يك اثر كلاسيك ادبي استفاده كرده و خود با كاراكترهاي اضافه و داستانك‌هاي منطقي، قصه‌اي مفصل با تمام جزئيات دلنشين پديد آورده است.

ارزش لحظه‌ها
11 نوامبر 1918 بنجامين باتن در نيواورلئان به دنيا مي‌آيد؛ نوزادي با خلقت عجيب و نادر. چشمانش آب آورده، استخوان‌هايش بر اثر ضعف چنان پوك است كه گويي با نفس خودش هم مي‌شكنند؛ پوستي چروكيده و ظاهري در مجموع مانند يك پيرمرد 80 ساله. مادر سر زا مي‌‌ميرد و پدر او را سر راه مي‌گذارد. دختر سياهپوستي دوست‌داشتني به نام كوئيني، او را از پايين پله‌هاي سراي سالمندان كه در آن كار مي‌كند، مي‌يابد. برايش نام انتخاب مي‌كند. پزشك بالاي سرش مي‌آورد و پس از اين كه حسابي اين پسر پيرمردنما را تر و خشك كرد، همان شب در 11 نوامبر به سرسراي آسايشگاه مي‌آورد و به تمام پيرزن‌ها و پيرمردهاي حاضر، بنجامين را معرفي مي‌كند. حالا اوست و اين همه آدم دور و برش كه جمع سن آنها حداقل به 3000 سال مي‌‌رسد. اين جمع و حرف‌ها و كارها و تعامل‌شان مي‌شود، محل تحصيل اول و آخر بنجامين. او سرانجام در 16 سالگي به بيرون از محيط مي‌رود.
سر از دريا درمي‌آورد، در جنگ شركت مي‌كند، آدم‌هاي مختلفي را مي‌بيند و روزبه‌روز به رشد وارونه‌اش ادامه مي‌دهد. هرچه مي‌گذرد، او جوان‌تر مي‌شود و هرچه جوان‌تر مي‌شود از درون پيرتر مي‌گردد. روندي كه اولي براي همگان قابل رويت است، اما دومي را فقط 2 نفر مي‌دانند؛ يكي خودش و آن ديگري ديزي؛ دختري كه در 11 سالگي‌اش در همان محل آسايشگاه به او معرفي شد و هر دو تاثيرگذارترين اشخاص در زندگي‌شان بودند تا دم مرگ. تمام اين رخدادها خاص نبودند. به قول كوئيني مادرخوانده بنجامين، لحظه‌هاي خوب حتي اگر زودگذر هم باشند، وقتي كنار هم قرارشان بدهي، طولاني مي‌شوند.

ارزش معماها
ساعتي كه آقاي گتو در ايستگاه قطار نيواورلئان مي‌گذارد، هنگام افتتاح همه را از جمله تئودور روزولت به تعجب وامي‌دارد. اين معما باعث حيرت شده كه چرا بهترين ساعت‌ساز ايالت‌هاي جنوبي، ساعتي ساخته كه عقربه‌اش برعكس كار مي‌‌كند. آقاي گتو كه فرزندش را در جنگ جهاني اول از دست داده، اعلام مي‌كند: «با اين چرخيدن به عقب توسط اين عقربه‌هاي بزرگ، به زماني مي‌رسيم كه هنوز بچه‌هاي ما زندگي مي‌كردند و در كنارمان بودند.» اين اولين معماي فيلم اما آخرين آنهاست كه سريع مطرح مي‌شود و سريع نيز به تماشاگر پاسخ مي‌دهد. پاسخي فلسفي و مغزدار و متين؛ اما بقيه مهمان‌ها به اين راحتي به پاسخ نمي‌رسند و حدس و گمان تماشاگر در طي فيلم بشدت به كار مي‌آيد. هر كدام از اين معماها داراي ارزش خاصي هستند. تعدادي از آنها به آدم‌هاي فيلم، برخي از آنها به جغرافياي داستان و تعدادي ديگر به سرنوشت و تقدير مربوطند.
كوئيني معماي بزرگ فيلم است. فلسفه وجودي او و حضور او در زندگي بنجامين. ديزي هم اين گونه است. دختري كه باعث مي‌شود بنجامين 11 ساله كه تصور مي‌كند به آخر خط رسيده، به زندگي اميد‌وار شود. كاپيتان مايك هم از معماهاي بزرگ فيلم است. دريانوردي بظاهر مست و لايعقل، اما داراي خرد و جوانمردي باطني. و ديگران و ديگران و آخر سر آخرين معما، خود بنجامين است. معمايي كه شايد هرگز هم پاسخي برايش موجود نباشد.

ارزش آدم‌ها
اسكات فيتزجرالد در كتابش عقلي پير و باتجربه را در اختيار انساني جوان اما به ظاهر مسن قرار مي‌دهد و روي همين اصل داستان را شروع مي‌كند و به اتمام مي‌رساند. بامزه اينجاست كه در كتاب هنگام تولد بنجامين، وقتي او سنش به يك ساعتي مي‌رسد پدرش وارد اتاق مي‌شود. بنجامين يك ساعت سليس و واضح با پدرش ديالوگ مي‌كند. از او اسم و عنوانش را مي‌پرسد و چيزهاي باحال ديگر؛ يعني همان عقل و تجربه زياد در مغز انساني بسيار جوان‌تر. اما در فيلم ديويد فينچر از همان اول روي تيپيكال ظاهري بنجامين، رشد وارونه و سير زندگيش تمركز مي‌كند. اين گونه احتمالا بيشتر مي‌شود بنجامين كاراكتري آرام و فلسفي را قبول كرد و با او همداستان شد. در 7 سالگي‌اش بنجامين توسط مادرخوانده‌اش كوئيني به مراسم مذهبي و نزديك كشيش سرشناس و صاحب دم عيسايي مي‌رود. پاسخ او در برابر كشيش كه از او سنش را مي‌پرسد قابل توجه است: «7 ساله‌ام اما بيشتر نشان مي‌دهد.( »سكانس بلند شدن او از روي ويلچر و قدم برداشتن‌هاي اوليه را به ياد بياوريد)‌. فينچر در صحنه‌هاي متعددي هم با تكيه بر تيپيكال ظاهري بنجامين تمركز تماشاگر را به اين سمت مي‌برد و هم با ديالوگ‌هاي اينچنيني، ظرفيت مغز و روح او را عيان مي‌كند. اين‌گونه است كه بنجامين ارزش هر آدم را درك مي‌كند. هر كه مي‌خواهد باشد. آيا كشيش نيواورلئاني بهتر است يا كاپيتان مايك دائم‌الخمر؟ مهم اين است كه بنجامين از هر دو تاي آنها چيز ياد مي‌گيرد و استفاده مي‌كند. او هر لحظه از كوئيني مي‌آموزد كه دنيا محل گذر است و به همه اينها يك دو جين پيرزن و پيرمرد را اضافه كنيد كه هركدام نزديك 100 سال دارند و هركدام براي خود سرگذشتي متفاوت و تاريخ كلان. آن آقاي مارتين كه 7 بار صاعقه او را زده و آقاي مارتين دست بر قضا، هرچي صاعقه در نيواورلئان بوده را خجالت زده كرده تا مادربزرگ ديزي، اينها همه ارزش‌هاي انساني را به طور عام و به گونه خاص در طي گذران زندگي به دست آورده‌اند يا از دست داده‌اند؛ اما مجموع اين بده بستان‌ها يك تاريخ ارزشمند مي‌شود كه سخاوتمندانه در اختيار بنجامين قرار داده شده است.

ارزش زندگي
پدر بنجامين در فيلم متفاوت از كتاب، ابتدا قصد دارد پسر بدبخت را به رودخانه نيواورلئان بيندازد و خلاص. اما دست تقدير او را به همان كوچه و خياباني مي‌رساند كه ساختمان سراي سالمندان در آنجاست و دست بر قضا كوئيني هم بيرون مي‌آيد و بنجامين را مي‌بيند و آخر ماجرا. آقاي گتو ساعت‌ساز نيواورلئاني ساعتي مي‌سازد كه يادآور بچه‌هاي از دست رفته باشد، كوئيني قيافه عجيب بنجامين را به ديگران نشان مي‌دهد با اين جمله: «اين هديه خداوندي است» بنجامين پس از حمله ژاپني‌ها به پرل هاربر به همراه كاپيتان مايك به دريا مي‌زنند و در اولين شب‌ها با 1200 كشته روي آب مواجه مي‌شوند.

ارزش ادبيات، ارزش هنر هفتم
كتاب 52 صفحه‌اي اسكات فيتزجرالد تبديل به سناريويي 242 صفحه‌اي شد. اريك راث در مقام سناريست فيلم كاراكترهايي را به داستان اصلي اضافه مي‌كند كه ماجرا بتواند به زبان سينما كار شود. ديويد فينچر هم مثل هميشه اين سناريو را با دقت در جزئيات به زبان سينما برگرداند و نتيجه‌اش اين شد كه سينما توانست براي معدود دفعه از يك اثر كلاسيك ادبي استفاده‌اي بهينه كند. به گونه‌اي كه در نهايت كتاب فيتزجرالد قداستش تمام و كمال حفظ شده و فيلم هم به اثري ماندگار تبديل خواهد شد.
به جهتي حتي مي‌توان گفت مورد عجيب بنجامين باتن فيلمي است كه ارزش‌‌هاي سينما و ارزش‌هاي ادبيات كلاسيك را توامان به تماشاگران عرضه مي‌كند و اين ارزش هرگز چيز كوچكي نيست. روندي است كه براي خيلي از بزرگان هر دو طيف آرزو بوده است.
هر چند نبايد از استقلال هنري هر دو طرف غافل شد، اما چيزهايي كه به كتاب اضافه شدند و در فيلم مي‌بينيم واقعا عالي از كار درآمده‌اند. در كتاب شخصيتي به نام كوئيني و كاراكتري به نام كاپيتان مايك هرگز وجود ندارند؛ اما در فيلم اين دو كاراكتر هر كدام اشخاصي كليدي به حساب مي‌آيند، كوئيني به دليل تاثيرگذاري ابتدايي بر بنجامين و كاپيتان مايك به علت تاثيرگذاري انتهايي، چون اين كاپيتان مايك است كه بنجامين را برمي‌دارد و تمام دنيا را به او نشان مي‌دهد. وجود اين دو كاراكتر اضافه شده به شخصيت ديزي فرصت داده كه حضورش پخته‌تر و قابل باورتر باشد. ضمن اين كه در كتاب داستان در بالتيمور آمريكا رخ مي‌دهد، اما در فيلم لوكيشن اصلي نيواورلئان است. در كتاب بنجامين متولد 1860 است، اما در فيلم بنجامين متولد 11 نوامبر 1918 است (سكانس دوم فيلم، شبي كه نيواورلئان غرق در شادي و سرور است را به ياد بياوريد.) در كتاب بنجامين در جنگ شركت مي‌كند، اما جنگ‌هاي داخلي اسپانيا و در فيلم او جنگ جهاني دوم شركت مي‌جويد.
در كتاب، عشق پا گرفته بين بنجامين و ديزي گونه‌اي ديگر مطرح مي‌شود (آن دو قرار ازدواج مي‌گذارند، اما اين مهم روي نمي‌دهد و ديزي مهاجرت مي‌كند) اما در فيلم، اين دو فرزند دختري صاحب مي‌شوند كه همنام مادر بنجامين است و حتي نام ديزي در كتاب هيلدگريد است و در آخر اين‌كه فيلم «مورد عجيب بنجامين باتن» هرگز كمدي سياه نيست، اما كتاب جذاب فيتزجرالد يك كمدي سياه جلوه‌گري مي‌كند. و همان طور كه پيشتر گفته شد، شروع كتاب با همان ديالوگ‌هاي بنجامين و پدرش آغاز مي‌شود، ولي در فيلم پس از سكانس افتتاحيه (احتضار كيت بلانشت در نقش ديزي در حالي كه دخترش بر بالين وي آمده) همان صحنه جشن و سرور شب يازدهم نوامبر ديده مي‌شود.
با همه اينها قطعا كتاب فيتزجرالد و فيلم ديويد فينچر هر دو ضمن حفظ جايگاهشان دوباره ارزش ادبيات كلاسيك و ارزش سينماي راستين را يادآوري كردند. يادآوري مهمي كه مي‌تواند به خوشبيني هرچه بيشتر سينما دوستان منجر شود. آن هم در هنگامه‌اي كه از سينماي خوب و فيلم خوب آنچنان خبري نيست.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news126230.html