پدر و مادری که به خاطر مرگ مشکوک کودک یک ساله خود تحت تعقیب پلیس بودند، روز گذشته دستگیر شدند. عصر روز هشتم تیر سال گذشته ماموران کلانتری 137 نصر از مرگ یک کودک یک ساله به نام متین در بیمارستان باخبر شدند.
ماموران با حضور در محل حادثه دریافتند یک زوج جوان مدعی هستند یکی از فرزندان سه قلویشان که دو برادر و یک خواهر بودند به علت نامعلومی دچار بیماری شده و فوت کرده است.
آنها به ماموران کلانتری گفته بودند: «کودک مان قبل از این نیز چند بار دچار تشنج شده و نسبت به سنش بسیار ضعیف و لاغرتر از دیگر کودکان بود، آن روز هم گرسنه بود و بعد از گرسنگی زیاد بیهوش شد و ما هم او را به بیمارستان آوردیم.»
به گفته اصغرزاده بازپرس شعبه دوم دادسرای امور جنایی تهران این زوج تحت نظر قرار گرفتند تا اینکه مشخص شد علت فوت این کودک ضربه مغزی بوده است و این مساله باعث شد پرونده قتل این کودک به جریان بیفتد ولی والدین کودک خانه خود را تعویض کرده بودند تا آنکه ماموران روز گذشته منزل جدیدشان را شناسایی و آنها را دستگیر کردند.
بازپرس اصغرزاده: می دانی علت مرگ کودک ضربه مغزی بوده و این یعنی جرم، پس با وجود آنکه پدر کودک هستی و بخشش خونش به خودت بستگی دارد اما باید برای تحقیقات کمک کنی.
پدر: بله هر جور صلاح بدانید.
بازپرس: چند فرزند داری؟
پدر: سه فرزند بودند که یکی از آنها فوت کرد.
بازپرس: آن دو کودک دیگر هم که با خودت زندگی نمی کنند و آنها را برای نگهداری به مادرزن و مادر خودت سپرده ای؟
پدر: مادر من یکی از بچه ها را برد و مادرزنم هم که نزدیک ما زندگی می کند نگهداری بچه دیگرم را قبول کرده بود.
بازپرس: آن روز چه اتفاقی افتاد؟
پدر: حال کودک بد شد، ما هم او را به بیمارستان بردیم، اما دکترها گفتند ممکن است مادرزادی باشد و مشخص نبود دقیقاً مشکل چیست؟
بازپرس: نظریه پزشکی قانونی گفته است علت مرگ سکته مغزی براثر ضربه بوده است نه بیماری مادرزادی، پس حقیقت را بگو؟
پدر نوزاد در حالی که سعی می کرد به چشمان قاضی نگاه نکند و هنگام صحبت کردن چشم هایش را به اطراف می دوخت، گفت: چه بگویم. من چیز دیگری نمی دانم. همه آن چیزهایی را که می دانستم، گفته ام. اتفاقاً من این بچه را خیلی هم دوست داشتم.
قاضی: یک کودک زیبای یک ساله را همه دوست دارند. بچه شیرین است، ولی باید حقیقت را بگویی؟
پدر: آخر هیچ مادر یا پدری بچه اش را نمی کشد. من صبح به سر کار می روم و شب می آیم. ما هم دوست داشتیم بفهمیم علت حادثه چه بوده است.
بازپرس: پس چرا بعد از آنکه بچه در بیمارستان فوت کرد، خانه ات را جابه جا کردی؟ چرا در کلانتری آدرس و شماره تلفن ات را اشتباه نوشتی؟
پدر: موعد اجاره خانه تمام شده بود و باید از آنجا می رفتیم.
بازپرس: شغلت چیست؟
پدر: مکانیک
بازپرس در این زمان چند بار از متهم در مورد شغلش سوال کرد و او نیز تکرار کرد: «مکانیک هستم.» اما بازپرس باز هم ادامه داد و گفت: «ولی به نظر می رسد در حال حاضر بیکار باشی؟»
متهم به آرامی سرش را تکان داد و گفت: «بله بیکار هستم. مدتی است که بیکار هستم.»
بازپرس: سیرکردن شکم سه فرزند با دست خالی سخت است.
متهم: قرار بود بچه ها دوقلو باشند ولی وقتی برای زایمان همسرم را به بیمارستان بردم ناگهان متوجه شدیم بچه ها سه تا هستند نه دو تا.
بازپرس از متهم خواست حقیقت را بگوید و در حالی که خود نیز از مرگ کودک یک ساله ناراحت شده بود، در ادامه جلسه بازجویی گفت: «شاید اگر الان شرایط این مرد این نبود و جامعه وی را تحت حمایت خود داشت، حال این کودک یک ساله زنده می بود.» |