فيلمهايي از جنس «دختر ميليونر» آنقدر سطحياند كه نقد آن دشوارتر از ساخت چنين آثاري است، چرا كه نقد در ابتداييترين شكل خود به برخي ارزشهاي اخلاقي و مباني علمي پايبند است كه سطحي بودنش گاه به ضد خويش معنا شده و آن را از دايره نقادي خارج ميسازد.
فيلمي پر از زرق و برقهاي فخرفروشانه و لوكسنماييهاي متظاهرانه كه گاه با كليپهاي تبليغاتي پهلو ميزند.
كارگردان و فيلمنامهنويس فيلم دختر ميليونر حتي به خود زحمت نداده است چيز تازهاي به اين داستان كهنه اضافه كرده يا دست كم همين را در جزييات بيشتر پردازش كند تا لااقل شخصيتپردازي آن براي مخاطبان عام نيز باورپذير باشد. مخاطبان ما تا كي بايد فيلمهاي گنج قاروني را در نسخههاي نازلتر تماشا كنند؟
فقط در اينجا قهرمان داستان به يك زن تبديل شده كه معلوم نيست در خانه پدري زندگي ميكند يا هتل چند ستاره! فيلم كه تا 20 دقيقه اول داراي ساختار تراژديك است و در فضاي جدي روايت ميشود، به ناگهان و بهواسطه تمهيداتي سخيف در سراشيبي لودگي و مسخرهبازي قرار ميگيرد كه لابد سازندگانش نام طنز براي آن ميگذارند. بويژه زماني كه مهران غفوريان و يوسف تيموري به كسوت دو تاجر چيني درميآيند.
اين تغيير زبان فيلم و ساختار به دوگانگي و لكنت در روايت منجر شده و هرچه قصه جلوتر ميرود، بيشتر در دام لودگي ميافتد، بخصوص كه غفوريان و تيموري مثلا با زبان چيني حرف ميزنند و دائم با حركات شمشيربازي ميخواهند حركات سامورايي را تقيلد كنند.
دختر ميليونر از صدر تا ذيل پر از ضعف و اشكال است كه نميدانم از كجا بايد بگويم و چرا نگويم. قصهاي كه كاملا بيهويت و بيانسجام است و اساسا ساختاري ندارد كه بشود آن را در يك كليت منطقي مورد بررسي قرار داد. بازيگراني كه ميتوان آنها را به 2 گروه اصلي تقسيم كرد.
يك گروه بازيگران تلويزيوني طنز يعني غفوريان و تيموري كه در اين فيلم حتي در سطح كارهاي تلويزيوني هم ظاهر نميشوند و همان كاراكتر كليشهاي خود را بازي ميكنند يعني تيموري پسر ساده فقير عاشق پيشه و غفوريان همان آدم چاق بيخيال كه تا آن سوي بيمزگي پيش ميرود.
نام آنان نيز برگرفته از زوج موسيقي لسآنجلسي كامران و هومن است كه به شيوه آنان در سفرهخانهها به اجراي موسيقي ميپردازند. گروه ديگر بازيگران و نابازيگران بينام و نشان كه اصلا نميدانند بازيگري چيست.
شخصيتپردازي و خلق موقعيت درام نيز اصلا فرآيند منطقي و ساختاري ندارد و نوعي از هم گسيختگي و رها شدگي ميان اجزاء و عناصر قصه را ميتوان در آن مشاهده كرد. اينكه چرا هومن نسبت به هويت ستاره شك نميكند يا مادرش كه يكي از بدترين نقشهاي ثريا قاسمي است روي چه حسابي او را عروسش ميداند و ستاره نسبت به اين مساله واكنش نشان نميدهد و چطور او هر وقت بخواهد ميرود و ميآيد و دائم گم و پيدا ميشود بدون اينكه درباره اين مساله به كسي توضيح دهد و... كه حتي يك پلان قابل قبول، منطقي و سينمايي باقي نميگذارد كه بشود گفت مثلا اين قسمت جزو نقاط قوت فيلم است.
داستان سردستي و نپخته روايت ميشود و از اساس ساختار دراماتيكي ندارد. دختر ميليونر حتي قصهاي را كه در حال روايت آن است نيمهكاره رها ميكند و به سرانجام نميرساند. اينكه بالاخره ستاره دختر سرراهي بوده يا نه، براي پدر و مادرش چه اتفاقي افتاده و چرا او پيگير اين نيست كه آنها را پيدا كند؟ ستاره كه بيهوش در منزل هومن بود، چگونه بعد از اينكه به هوش ميآيد متوجه ميشود اينجا همان بهشت گمشده اوست و صفا و محبت از در و ديوار اين خانه موج ميزند؟ اصلا چه دليلي داشته است كه قصه در اصفهان اتفاق بيفتد و حالا كه اينطور است، پس چرا هيچ كدام از شخصيتهاي فيلم با لهجه اصفهاني صحبت نميكنند؟ به اين موارد دهها مورد ديگر را هم ميشود اشاره كرد كه در سكانس به سكانس فيلم به چشم ميخورد.
مثلا چيني صحبت كردن كامران و هومن به قدري تابلو است كه هر كودكي به اين موضوع پي ميبرد. آن وقت پسر عموي زرنگ قصه كه مال و اموال ستاره و عمويش را بالا كشيده است، حتي به اين موضوع شك نميكند! ساخت چنين فيلمهايي به معناي مطلق كلمه توهين به شعور تماشاگر ايراني است كه سطح فهم و ذوق او را در اين حد، پايين آورده و هر نوع سطحينگري را به نام طنز و كمدي به خورد او ميدهد.
|