نقاشی که در اين سال‌ها، نوشتن او را به وجد می‌آورد
هموطن سلام , جمعه 18 دي 1383 - ساعت 16:08

پرويز کلانتری متولد 1310 در زنجان است. من او را در خانه اش در خيابان دولت، ميان تابلوهايي که حالا ديگر سال‌ها است، بی‌نام او هم، امضا شده هستند، ديدم.

پرويز کلانتری شاداب و پر تحرک – انگار نه انگار که 73 سال دارد- به آن نسلی از هنرمندان تعلق دارد که هر يک صاحب سبک و حرف و حديث خود بود. آنها که نامشان بر تارک تاريخ هنر ايران، حک شده است. همنسلان پرويز کلانتری چه کسانی هستند؟ آنها که زمانی نه خيلي دور و با اين حال دور، در پاتوق‌های نادری، فيروز و فردوسی، عصر به عصر به هم می‌پيوستند و يکي برای آن ديگری شعرش را و آن يکي داستان يا فيلمنامه‌اش را می‌خواند؟
نصرت رحمانی، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، سهراب شهيد ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و هوشنگ ايرانی، فقط برای يکديگر، هم دوره و معاصر نبودند، آنها کسانی بودند که در عين ايستادن بر بلندای نظرگاه خود در برابر جهان، جهان يکديگر را می‌ديدند و بو می‌کشيدند و می‌زيستند. پرويز کلانتری که همه او را با تابلوهای کاه گلی، تصاوير کاشی‌های ايرانی، خانه‌های گنبدی خاکی و گل دسته‌های آسمانی‌اش می‌شناسند، چند سالی است که دغدغه‌هايش را در داستان دنبال می‌کند. او می‌گويد: «حالا ديگر خيلي سر ذوق نمی‌آيم وقتی که به خاطر نقاشی‌هايم تشويق می‌شوم. حالا دوست دارم که داستان‌هايم خوانده شود. دوست دارم که خوانندگان و منتقدان ادبی سکوت نکنند و بگويند که نوشته‌هايم را می‌خوانند». وقتی که پرويز کلانتری، از داستان حرف می‌زند، هيجان‌زده می‌شود و طوری از وادی داستان حرف می‌زند که انگار وارد وادی ناشناخته و اسرارآميز و شگفت‌انگيز «جزيره گنج» شده است. همين استقبال و وجد او – که تا به حال در چهره و سکنات هيچ يک از نويسندگان حرفه‌ای نديده‌ام - مرا وا می‌دارد تا با او در اين هيجان سهيم شوم و از داستان‌هايش با او حرف بزنم.
از او تا به حال دو مجموعه داستان با نام‌های «چهار روايت از شب سال نويي که بر نيما گذشت» و «نيچه نه، فقط بگو مشد اسماعيل» منتشر شده است. يک مجموعه داستان هم با نام «ولی افتاد مشکل‌ها» به وسيله انتشارات ثالث در دست چاپ و يک رمان با نام «عجايب المخلوقات» در دست تاليف دارد. او می‌گويد که به روزنامه‌نگاری هم خيلي علاقه‌مند است و اگر قرار بود، نقاش و نويسنده نباشد، حتما روزنامه‌نگار می‌شده است.
من با او درباره جهان نقاشی و جهان داستانی‌اش که هر دو به «خودشناسی پرويز کلانتری» منتهی می‌شود، گفت‌و گو کرده‌ام.
• شما از کوير به اين سبک نقاشی رسيديد يا از نقاشی به کوير؟
داستان از اينجا شروع می‌شود. 60 سال پيش کودکی با قطعه زغالی روی ديوار کوچه خانه‌شان نوشت: اگر می‌خواهی مرا بشناسی، سر اين خط را بگير و بيا. او اين خط پيچ در پيچ را کشيد و رسيد به خانه بعدی و بعد کوچه بعدی و همين طور رفت و رفت تا جايي که ناگهان متوجه شد که در يک محله غريبه گم شده است. شروع به گريه و زاری کرد. او واقعا گم شده بود. يک کار منطقی اين بود که سر خط را بگيرد و برگردد تا برسد به خانه‌؛ اما آنقدر خط‌ها را پيچ در پيچ کشيده بود که خودش هم نمی‌توانست، ته خط را پيدا کند. من می‌خواهم بگويم که اصلا قرار نبود کسی بخواهد اين بچه را بشناسد و رد او را بگيرد و دنبال کند. در واقع اين خود بچه بود که می‌خواست خودش را بشناسد ولی در اين وادی خودشناسی، گم شد. الان آن بچه، 73 سال دارد و همچنان دارد خط می‌کشد تا خودش را پيدا کند و همچنان احساس می‌کند که در وادی خودشناسی، خودش را پيدا نکرده است.
• در همين مسير خودشناسی است که کودک 60 سال پيش، گاهی از روزنامه‌نگاری به نقاشی و گاهی از نقاشی به داستان‌نويسي، سرک می‌کشد؟
بله. داستان‌نويسي، نقاشی و هر راه ديگر تنها وسايلي برای شناخت خود من به وسيله من، هستند. شايد يک بخشی از خودم را در آنجايي پيدا کردم که در نقاشی به کوير منتهی می‌شد و شايد در آنجايي که به گل دسته‌های مساجد يا عشاير. داستان‌نويسي هم بخشی از همين خط بود. من وقتی به سمت چيزی می‌روم که آن را بشناسم و در من درونی شده باشد. وقتی بيش از 40 سال پيش، خانه‌های روستايي را در کتاب‌های درسی نقاشی می‌کردم که آن خانه‌ها و آن مردم و آن فرهنگ را بشناسم.
• يعنی شما با نگرش مردم شناسی به سراغ هنر می‌رويد؟
بله؛ اما نه به صورت علمی. اينها به صورت خود به خودی در من شکل می‌گيرد و جاری می‌شود. خلقيات مردم با هم خيلي فرق دارد.
• می‌گويند وقتی هنرمند جهانی می‌شود که هنرش از بطن فرهنگ بومی‌ او تغذيه کند، با اين حساب شما خود را جهانی می‌دانيد؟
در تاييد حرفتان در مورد تعريف جهانی شدن هنر، مثالی بزنم. در ايران تنها هنری که توانسته است با زبانی مشترک با جهان ارتباط برقرار کند، هنر سينما بوده است. هنر ايران در برابر سينمای جهان، چه داشته است؟ سينمای ايران از جغرافيا و تاريخ و فرهنگ ايران تغذيه می‌کند و اتفاقا هر آن چيزي را دارد که سينمای جهان ندارد. کليشه سينمای جهان چيست؟ سکس، خشونت و اکشن. سينمای ايران هيچکدام از اينها را ندارد. اکشن ندارد و اتفاقا بسيار ريتم کند ايرانی دارد. سکس ندارد و به جای آن ارتباط‌های عاطفی عميق دارد و خيلي بومی‌ است. همين متفاوت بودنش کنجکاوی برانگيز شد.
اما در مورد کار خودم هم بايد بگويم همين طور است. 14 سال پيش در دانشگاه برکلی، يک سخنرانی داشتم و اسلايدهای تابلوهای سقاخانه‌ای‌ام را به دانشجويان نشان می‌دادم. اين دانشجويان با شگفتی به من می‌گفتند که ما نمی‌دانيم اين سقا خانه‌ها چی هستند و چرا مردم توی اينها شمع روشن می‌کنند؛ اما آنقدر راز آلود و کنجکاوی برانگيز هستند که ما نمی‌توانيم از آنها چشم برداريم. آنها می‌گفتند که هم از نظر سبک ارائه، اين تابلوها مدرن هستند چون با وسايلي خاص کلاژ شده‌اند و هم اين‌که آنچه که نشان داده می‌شود، بومی‌ است و يک فرهنگ پشت آن هست.
• آن کودک 60 سال پيش، چطور شد که در حين خط کشيدن و خط کشيدن، رسيد به کاه گل‌هايي که آنقدر در آن تامل کرد تا در جهان او را به خاطر آن شناختند؟
من استاد طراحی دانشکده معماری بودم و دانشجويان را می‌بردم به کوير. کاشان و يزد و ارگ بم. 5 سال آزگار من به اين چشم‌اندازهای کويری و گلی نگاه کردم تا اين‌که يک روز بالاخره اين کاه گل‌ها را ماليدم به بوم. دقيقا سال 1351 بود.
• تابلوهايتان از نظر مواد، کيفيت تابلوهای امروزتان را داشتند؟
در همان سال 51، نمايشگاهی در گالری سيحون گذاشتم. موضوع با مزه‌ای را برايتان بگويم، کارهايم آن موقع مستقيم روی گل بود. در نتيجه خيلي هم سنگين بود. يک سال بعد کسانی که اين تابلوهای گلی را از من خريده بودند، به من زنگ زدند و اعتراض کردند که اين تابلوها خورد شده. موزه هنرهای معاصر هم از من خريد کرده بود. آنها به من زنگ زدند و گفتند که بايد بيايي اين تابلو‌های خرد شده را درست کنی.
اين کار را کرديد؟
بالاخره دست‌بردار نبودم. تا اين‌که امروز لايه کاه گل را با افزودن مواد پولينری، در لايه‌اي نازک روی بوم نگه می‌دارم. الان ديگر خوشبختانه کسانی که اين تابلوها را از من می‌خرند، شکايتی نمی‌کنند.
• شما هم معتقديد که آن اتفاقی که در دهه سی و چهل در مورد هنر ايران افتاد و باعث شد که هر يک از هنرمندان هم نسل شما، به سبک خاص خود برسند، بيش از هر چيز محصول وضعيت اجتماعی بود؟
دقيقا. من قبول ندارم که ما بهترين‌ها بوديم. زيرا جهان با ما متولد نشد که با مرگ ما هم پايان بيابد؛ اما ما محصول يک شرايط طوفانی هستيم. من هم دوست دارم که هنر را در بستر وقايع تاريخي آن ببينم. ما متعلق به دوره‌ای هستيم که ايران دستخوش طوفان‌های عجيب و غريب بود. ملی شدن صنعت نفت، ورود مدرنيته و... زمانی که من دبيرستانی بودم، در کلاس ما يک دسته پان ‌ايرانيست بودند، يک دسته توده‌ای، يک دسته سومکايي، يک دسته نيروی سومی، يک دسته فدائيان اسلام و يک دسته هم جبهه ملی بودند. ايران دستخوش تنش‌های اجتماعی و سياسي زيادی بود. اين شعارهای زنده باد و مرده باد، شخصيت ما را از دوره دبيرستان ساخت. فقط اين هم نبود. آن طوفان اصلی به نظر من برخورد نو و کهنه بود. آنقدر برخورد انديشه‌های نو و کهنه زياد بود که در نمايشگاه‌های نقاشی، کار به کتک کاری می‌رسيد. در يک نمايشگاه، بهمن محصص از يکي از نقاشان سنتی، سيلی خورد. در پاتوق‌ها همين اتفاق می‌افتاد. شاملو، اخوان، فروغ فرخزاد که دوره جوانیشان را در آن زمان می‌گذراندند، با عده‌ای دگر جمع می‌شدند و شعرهايشان را می‌خواندند و دعوا می‌شد. اينها در سرتاسر خيابان استانبول قدم می‌زدند و در کافه‌های خيلي قديمی ‌مثل نادری يا فردوسی و فيروز دور هم جمع می‌شدند. «بيست رو»‌هايي هم بعد از جنگ جهانی دوم درست شده بود که با 5 قران يک ساندويچ و با 5 ريال يک نوشابه بهت می‌دادند. ما در اينجاها يک ساندويچ کوچک می‌خورديم و در ازای آن چند ساعت آنجا می‌نشستيم و حرف می‌زديم. در آنجا همه مطالبی را که خوانده يا نوشته بودند را به بحث می‌کشاندند. مثلا به فلان سرمقاله فحش می‌دادند يا از شعر يکي ايراد می‌گرفتند. من بيشتر به اين «بيست رو»‌ها می‌رفتم. يکي از جوان‌هايي که خيلي پر سر و صدا بود و فقط 17، 18 سال داشت، نصرت رحمانی بود. اوج شهرت نصرت هم در همان سال‌های جوانی بود. او خيلي جنجالی بود.
• پس شما به اعتقاد خودتان، بيشتر نقش هموارکننده راه را داشتيد.
بله ما راه را برای نسل‌های بعدی هموار کرديم. ما «جاده صاف کن» بودیم اين نسل راه را هموار کرد تا مثلا امروز کسانی که می‌خواهند در قلمرو گرافيک، کتابی چاپ کنند، براحتی اين کار را انجام دهند. به شما بگويم که در آن زمان ، ما زياد «شهيد» داديم. در نسل ما خيلي‌ها شهيد می‌شدند. اين کلمه را من به جا به کار می‌برم. آدمی ‌مثل «شهيد ثالث» واقعا شهيد شد. او اولين کسی بود که در آن سال‌های دور، اين نوع سبک خاص فيلم ايرانی را که ريتمی‌ کند دارد و در آن هيچ اتفاقی نمی‌افتد و لجبازی کرده با ريتم تند سينمای غرب، ابداع کرد. فيلم طبيعت بي‌‌جان، اين نکته را کاملا نشان می‌دهد. او اين سينما را پايه‌گذاری کرد؛ اما شهيد شد چون در اينجا هيچکس قدرش را ندانست و او قهر کرد رفت به اروپا و در آلمان در عصرت و ناکامی‌ مرد؛ اما او اين راه را صاف کرد برای کسانی مثل کيارستمی ‌که با همان سبک و سياق فيلم بسازند؛ اما جوايز جهانی بگيرند. بنابراين تمام افراد آن نسل به گونه‌ای، شهيد شدند. مثلا اولين کسی که شعر دادائيستی گفت، هوشنگ ايرانی بود؛ اما همه او را مسخره کردند. اما اين يک ايماژ خوب بود: غار سياه می‌دود، جيغ بنفش می‌کشد. امروز امثال اين شعر به وفور گفته می‌شود؛ اما او اولين نفر بود و در نتيجه، بيشترين تاوان را هم پرداخت. خود هوشنگ ايرانی که بسيار مرد باسوادی بود و در اسپانيا درس خوانده بود، در نهايت بی‌توجهی و ناکامی ‌مرد، وقتی که همه به شعرهای او فحش می‌دادند. حالا هم در نقد و بررسی‌های اشعار نمی‌بينيد که به اشعار او کد داده شود و اين جای تاسف است.
• وقتی می‌بينيد که حالا گاهی، از اين «جاده صاف کن‌ها» حرفی زده نمی‌شود و طوری در اين جاده راه می‌روند که انگار اين جاده هميشه بوده است، آزرده خاطر نمی‌شويد؟
نسل ما آن کاری را کرد که به آن اعتقاد داشت. حالا هم جوان‌ها خوب کار می‌کنند. من کارهای آنها را چه در عرصه نقاشی و چه داستان‌نويسي دنبال می‌کنم. بعضی از آنها خيلي خوب هستند.
• در پاسخ به يکي از سوال‌های من گفتيد که در راه خودشناسی، وارد حيطه داستان‌نويسي شديد، همين طور است؟
بله. دقيقا.
• فکر نکرديد که ممکن است محکوم شويد به از اين شاخه به آن شاخه پريدن؟
چرا اتفاقا اين مسئله بود. وقتی که من شروع کردم به داستان‌نويسي، در يکي از ميهمانی‌های نويسندگان که در خانه حميد مصدق، تشکيل می‌شد، به همراه معروفی شرکت کردم. هر کسی داستانی می‌خواند و همه با جديت و کنجکاوی، آن داستان را گوش می‌دادند و نقد می‌کردند. نوبت به من رسيد. من دو تا از داستان‌های خيلي کوتاهم را خواندم ولی هيچکس هيچ چيز نگفت. همه خيارشان را پوست می‌کردند و سکوت می‌کردند. موقع برگشتن، وقتی که من آقای حقوقی را می‌رساندم، گفتم چرا هيچکس هيچ چيز نگفت؟ آقای حقوقی گفت: اينها محافظه کردند و نخواستند نظر صريحشان را بدهند.
اما زمانی که من داستان واره‌هايم را در گردون، منتشر می‌کردم، نامه‌های زيادی از گوشه و کنار دنيا برايم می‌آمد. مصطفی فرزانه از پاريس، يا پرويز دوايي از چک‌واسلواکی و ميرزاد نجومی ‌از نيويورک و خيلي‌های ديگر برايم نامه می‌نوشتند و داستان‌های مرا می‌خواندند.
• پس سکوت منتقدان ادبی، ناراحتتان کرده است؟
بله چون می‌بينم که کتاب‌هايم فروخته می‌شود و خوانده می‌شود. انعکاسش را دورا دور می‌شنوم؛ اما يک کلمه در مطبوعات از آن حرفی نزده‌اند. شما اولين کسی هستيد که از داستان‌های من می‌پرسيد.
• چه شد که اولين بار تصميم گرفتيد، نوشته‌هايتان را چاپ کنيد؟ گنجه من پر از نوشته بود. من هميشه می‌نوشتم. يک روز که عباس معروفی به خانه‌ام آمد و نوشته‌های مرا خواند، گفت اينها را به من بده در گردون، چاپ می‌کنم.
• برای کسی که ابزاری مثل نقاشی دارد، چرا به سراغ داستان می‌رود؟ مگر ما هنری را انتخاب نمی‌کنيم که برای ما بهترين ابزار برای ارائه انديشه‌ها و احساساتمان باشد؟
شايد حالا من بتوانم توضيح دهم و تحليل کنم که چرا به سراغ داستان‌نويسي رفتم. چيزي را که در زمينه نوآوری، در نقاشی برای من حسرت شده بود، در داستان بروز پيدا کرد.
يعنی هر چقدر که در تابلوهای نقاشی‌تان از سنت‌ها دفاع می‌کنيد يا آنها را به نمايش می‌گذاريد، در داستان، سنت‌ها را کنار می‌گذاريد و نوآوری را تجربه می‌کنيد؟
به نحوی آن بخش از نوآوری‌هايي که در نقاشی برای من حسرت شده بود، در داستان بروز پيدا کرد. بی آن که الفبای داستان‌نويسي را بدانم، يک دفعه پريدم توی اين حوض. چون اصلا به فکر چاپ آن نبودم، هر آنطوری که دلم می‌خواست، می‌نوشتم. من مدرن می‌نويسم؛ اما نه آنطور که خواننده جذب نشود.
• بعد از تجربه‌هايي در داستان کوتاه‌نويسي، شنيده‌ام که يک رمان در دست چاپ داريد. همين‌طور است؟
رمانی در دست تاليف دارم. تحت تاثير کتاب «عجايب المخلوقات». اين کتاب نوعی جانورشناسی است؛ يعنی همه حيواناتی که در باورها و اعتقادات ايرانيان قديم، وجود داشته است، در اين کتاب توصيف شده است. من در حال نوشتن رمانی هستم که آبشخور آن، موجودات خيالي، واقعيات تاريخي زمان ناصرالدين شاه و واقعيات امروز است.
• اين تجربه، چه طور است؟
خيلي سخت است و من تا به حال چند بار آن را بازنويسي کرده‌ام. اين بلندترين نوشته‌ای است که تا به حال نوشته‌ام و داستان هم هيچ داستان و اتفاقی ندارد. خيلي دوست دارم که زودتر از عهده‌اش بر بيايم. نوشتن در اين سال‌ها خيلي مرا به وجد می‌آورد.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news19890.html