
| گفت و گو با پسر بچه ای که 15 روز گروگان بود |
| هموطن سلام , شنبه 3 ارديبهشت 1384 - ساعت 18:58 |
با دستگیری آدمربایان افغانی و رهایی پسربچه 10 ساله از اسارت آنها، تحقیقات پلیسی برای دستگیری سردسته باند وارد مرحلهای تازه شد. |
به گزارش خبرنگار ما، سردسته این باند 4 نفره که بهار نام داشته و به امید شهرت دارد، هماکنون در شهر کویته پاکستان مخفی شده است. او که ماهی یک روز به عنوان کارگر به خانه مرد صراف میرفت پس از طرحریزی نقشه آدمربایی، 3 نفر از هموطنانش را اجیر کرد تا با ربودن پسربچه 10 ساله که سیدمصطفی نام دارد اخاذی 100 هزار دلاری خود را عملی کنند. ساعت 7 صبح روز جمعه 19 فروردین ماه سال جاری زمانی که سیدمصطفی در انتظار سرویس مدرسه خود بود، 2 نفر از آدمربایان با اقدامی سریع او را سوار موتورسیکلت خود کرده و ربودند. آنها ساعاتی بعد با مرد صراف تماس گرفتند و درخواست 100 هزار دلاری خود را برای رهایی پسربچه 10 ساله مطرح کردند. با گزارش ماجرای این آدمربایی به پلیس، اکیپی از کارآگاهان اداره 11 به فرماندهی سرگرد امیر بهگذر تحقیقات خود را آغاز کردند و پس از 15 روز بررسیهای تخصصی موفق شدند مخفیگاه یکی از آدمربایان را در منطقه خزانه شناسایی کنند. با دستگیری این مرد که شمسالدین نام دارد، مشخص شد پسر ربوده شده در باغی در منطقه پل رومی بسر میبرد. ماموران با عزیمت به این محل موفق شدند 2 گروگانگیر دیگر را دستگیر کنند و مصطفی را به خانهاش بازگردانند. گفتوگوی خبرنگار ما با پسربچه 10 ساله را در ادامه میخوانید: * آدمربایان چگونه تو را ربودند؟ من منتظر سرویس مدرسه بودم که یک موتور هوندا جلویم ایستاد و یکی از آنها که سوار موتور بود بغلم کرد، بعد هم به راننده گفت «گاز بده» و وقتی من سر و صدا می کردم به صورتم سیلی میزد و جلو دهانم را میگرفت. * آنها تو را کجا بردند؟ یکی از آنها میگفت میخواهند مرا به کرج ببرند تا در مقابل یک عده آدمربا از من مراقبت کنند، ولی وقتی وارد یک باغ شدیم، به اتاقی بردند و دستها و پاهایم را با سیم به گردنم بستند. * در آن لحظه چه احساسی داشتی؟ من خیلی ترسیده بودم و وقتی آنها گفتند از پدرم پول میخواهند خدا خدا میکردم پدرم هرچه زودتر به آنها پول بدهد و من نجات پیدا کنم. * رفتار آنها با تو چه طور بود؟ هر وقت گریه میکردم، مرا کتک میزدند و میگفتند تو اسمت مصطفی نیست، بلکه علیرضا حیدری است و اگر گریه کنی یک عده آدم دزد میآیند و تو را میدزدند. * در این مدت غذا چه میخوردی؟ فقط نان خالی و موقع غذا خوردن بود که دستهایم را باز میکردند. * همیشه تنها بودی؟ صبح که میشد، آنها از باغ میرفتند بیرون و من تنها میماندم. در این مدت به فکر پدر و مادرم میافتادم و دوست داشتم هر چه زودتر به خانه برگردم تا این که بعد از 15 روز عمو پلیسها وارد باغ شدند و من نجات پیدا کردم. * زمانی که در باغ زندانی بودی، آدم ربایان اجازه دادند تا با پدر و مادرت حرف بزنی؟ * نه، آنها فقط پدرم را تهدید به کشتن من میکردند و میگفتند: «باید پول بدی تا بچهات آزاد بشه.» همچنین پدر مصطفی نیز درخصوص ماجرای آدمربایی به خبرنگار ما گفت: صبح روز حادثه وقتی صدای فریاد پسرم را شنیدم به کوچه دویدم و دیدم 2 موتورسوار او را با خود میبرند، ولی هر چه به دنبال آنها دویدم نتوانستم به موتور برسم. پس از این ماجرا کاملا هیجانزده بودم تا این که همسایهها که شاهد ربوده شدن پسرم بودند با پلیس تماس گرفتند و موضع را به آنها اطلاع دادند. وقتی ماموران وارد عمل شدند شروع کردند به دلداری دادن من و در همه این مدت به صورت شبانهروزی برای نجات پسرم تلاش میکردند تا این که با دستگیری آدمربایان متوجه شدم همه این ماجرا زیر سر کارگری بود که ماهی یک بار به خانهام میآمد. |
| روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com |
| آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news28073.html |