شبگردی در پارک
هموطن سلام , دوشنبه 16 خرداد 1384 - ساعت 17:19

چندي پيش ساعت 11 شب با بچههاي بسيج در پارک فدک قدم ميزديم، درباره بعضي موضوعاتی مثل «آلودگي هوا، شلوغي تهران، وضع حجاب، گراني ...» با هم بحث مي‌کرديم

 

چندي پيش ساعت 11 شب با بچههاي بسيج در پارک فدک قدم ميزديم، درباره بعضي موضوعاتی مثل «آلودگي هوا، شلوغي تهران، وضع حجاب، گراني ...» با هم بحث مي‌کرديم. پارک خلوت بود. فقط در چند نقطه از پارک تعدادي جوان باسيگاري روشن بر لب در پارک حضور داشتند و خنده‌هاي بلند وشوخي‌هاي آنان بود که سکوت شبانگاهي پارک را در هم مي‌شکست. با دقت آنها رامي‌پاييدم و از سر و صدا و حرف‌هاي آنها مشخص بود که مجرد هستند، انگار نه انگار که نيمه شب است بيچاره همسايه‌هاي پارک که روزها از شلوغي پارک و شب‌ها از دست اينها احساس آسايش ندارند. در حالي که به حرف‌هاي دوستانم گوش مي‌دادم يکباره نگاهم به يکي از صندلي‌هاي پارک که زير درختي بود افتاد، تاريک بود؛ اما وجود يک سياهي شبيه نشستن يک آدم روي آن توجهم را به خود جلب کرد.
ناخود آگاه مسير دوستانم را با تکان دادن دست به آن طرف منحرف کردم. نزديک و نزديکتر شديم. اصلا باورم نمي‌شد که آن سياهي دختري باشد وقتي متوجه نزديک شدن ما به خود شد سر صندلي خود را جمع و جور کرد. با نيم نگاهي به جمع ما از نگاهش فهميدم که ترسيده از جايش بلند شد. قامتي بلند، مانتويي کوتاه، چهره‌اي آرايش کرده، موبايل به دست و با پارچه‌اي شبيه روسري که نيمي از سرش را پوشانده بود. مي‌خواست آنجا را ترک کند گفتم ببخشيد ما از بسيج هستيم کاري به شما نداريم . نيمه‌هاي شب، پارک خلوت ودختر تنها ... در اين وقت شب کاري از دست ما بر مي‌آيد!؟ بدون هيچ مقدمه‌اي آنچه که خواست ونخواست به من گفت اصلا انتظار نداشتم جواب تندي به ما بدهد. با او کمي حرف زديم شايد بتوانيم اگر غريبه است یا فرار کرده او را به منزلش برسانم؛ اما باز هم با اين توضيحات رفتار تند و خشني با ما داشت. يکي از بچه‌ها تلفن همراه داشت، به پليس 110 زنگ زديم خلاصه بعد از گذشت دقايقي پليس با آدرسي که داده بوديم آمد. ماجرا را براي جناب سروان تعريف کرديم و او از دختر خواست تا همراهش به کلانتری برود؛ اما دختر جوان همچنان مقاومت می‌کرد انگار اطلاع نداشت که دقايقي بيش به نيمه‌هاي شب نمانده يا اصلا انگار آگاه نبود که وجود تنهاي او در اين وقت شب، خطرناک و براي هر رهگذري سوال است. سرانجام با راهنمايي‌هاي مامورپليس، دختر جوان راضي شد که همراه آنها به کلانتري برود.
من هم به خاطر حساسيتي که به موضوع داشتم وسوسه شدم همراه آنها به کلانتري بروم.
نيمه شب بود به کلانتري که رسيديم مامور تجسس چند سوال از دختر جوان در مورد خانواده ، منزلش، اين که چرا در اين موقع شب به تنهايي در پارک آمده و ... پرسيد دختر جوان با صدايي بلند و با حالتي جدي و خشن گفت: اگر بابام بفهمد که مرا به کلانتري آورده‌ايد چه کارها که نکند بيچاره تان مي‌کند. انگار دختر جوان اخلاق بابايش را مي‌دانست.
با حرف‌هايي که او در جواب به جناب سروان زد فکر کردم حتما از لحاظ روحي و رواني مشکل دارد. خلاصه با شماره تلفني که دختر جوان در اختيار پليس گذاشت سريعا با منزل آنها تماس گرفته شد.
بعد از نيم ساعت خودروي بنزي با رنگ متاليک آلبالويي جلوي کلانتري ترمز کرد. مردي چهار شانه و قد بلند که کتش را دور شانه‌اش انداخته بود با پيپي که دست چپش بود وارد کلانتري شد: دخترم "شکيلا" اينجاست ... بدون اين که جوابي بشنود دختر گريه کنان خود را به او رساند. بابا ... بابا ... با اوضاعي که در پارک ديده بودم پيش خودم گفتم الان دو سه تا سيلي به دخترش مي‌زند يا حداقل او را مواخذه مي‌کند ولي بعد از دقايقي شروع به سر و صدا کرد: چرا دختر مرا به اينجا آورده‌ايد؟ ... آخر چرا مزاحم او شده‌ايد ...؟.
يکي از ماموران گشت جريان را مفصل برايش توضيح داد در پايان توضيح پليس فکر کردم الان از حرکت ماموران قدرداني و تشکر مي‌کند اما يکباره با صداي کلفت و خشني شروع به سر و صدا کرد آخر شما چرا مردم آزاريد؟ شما چرا موجب سلب آسايش مردم مي‌شويد؟ مگر دختر من جرمي مرتکب شده که او را به کلانتري آورده‌ايد؟!! من از شما شکايت مي کنم با سر و صداي او واقعا داشتم ديوانه مي‌شدم ساعت 2 بامداد بود، يکي از ماموران گشت خيلي با نرمي و ملايمت دست مرد را گرفت و گفت: اگر فکر مي‌کني که ما اشتباه کرده‌ايم ببخشيد! معذرت مي‌خواهيم! هنوز حرف جناب سروان تمام نشده بود که پدر و دختر بدون خداحافظي اتاق افسر نگهبان را ترک کردند و رفتند. حال شما قضاوت کنيد پليسي که بر حسب وظيفه اين کار را انجام داده آيا بايد اين طور مواخذه و مورد ناسزاگويي قرار بگيرد. با اين وجود چگونه مي‌توان امنيت اخلاقي جامعه را تامين کرد. آيا پليس به تنهایي در اين امر مي‌تواند موفق شود ...




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news31824.html