هموطن - اولين نمايشی كه زنجانپور در آن به ايفای نقش پرداخت، «چوب زير بغل» نام داشت و «بهمنفرسی» نويسنده و كارگردانی آن را بر عهده داشت و اولين فيلم سينمايیاش هم «بی تا» به كارگردانی «هژير داريوش» بود. او از سال 1365، تدريس در دانشگاه را شروع كرد و در سالهای 1368، 1369، عضو كميته ملی تئاتر در سازمان يونسكو شد.
او هم اينك علاوه بر بازيگری در تئاتر و تلويزيون در عرصه سينما هم حضور دارد.
زنجانپور، در كارهای تئاتری خود، تعداد زيادی از آثار «آنتوان چخوف» و «آرتور ميلر»، را به صحنه برده است.
ما در گفت و گو خود با او سعی كرديم به دريافتهای اين هنرمند، از اين دو نويسنده، نقبی بزنيم و تلاش كنيم از منظر وی، نسبتی ميان اين آثار برقرار كنيم.
گفت و گو ما را با اكبر زنجانپور، در ادامه بخوانيد...
* آقای زنجانپور، از چخوف و آثار او آغاز كنيم. به نظر شما چرا آثار چخوف، با وجود گذشت زمان و بارها و بارها خوانده شدن، هنوز و همواره تازگی دارد؟
- عمـدهترين مشخصه چخوف در آثـارش معمـولی بودن پرسوناژهای نويسنـده است. در دورهای كه چخوف زندگی میكند، مسلما اتفاقاتی در عرصه نمايش و نويسندگی در تمام دنيا افتاده است. همه دارند سعی میكنند خود را پيدا كنند و طرز تلقی خود را نسبت به زندگی، از طريق تئاتر پيدا كنند در اروپای قبل از او، در قرن 18، اين طرز تلقی وجود داشت كه تئاتر بايد باشكوه باشد. پرسوناژها بايد بالاتر از سطح جامعه باشند و ديالوگهايی فاخر ادا كنند.
در قرن نوزدهم، «هنريك ايبسن» نروژی و «آنتوان چخوف» روسی ظهور كردند. آنها پرسوناژهای آثار خود را از زندگی برگزيدند؛ يعنی آدمهای خيلی معمولی كه در آثار تراژدی و حتی كلاسيك ناديده گرفته میشدند. آدمهايی كه نمیتوانند دنيا را عوض كنند يا به زندگی معنای جديد ببخشند يا كاری قهرمانانه انجام دهند. اگر بخواهيم بحث را روی چخوف محدود كنيم بايد بگوييم كه، پرسوناژهای چخوف هيچكدام قرار نيست كاری بزرگ انجام دهند يا سرنوشت انسان را عوض كنند. آنها مثل ما و شما و ديگران زندگی خود را سپری میكنند. نويسنده بيهوده بار مسئوليت سوار قهرمان قصه نمیكند. اين نقطه اوج تمايز چخوف نسبت به نويسندههای ديگر است.
ويژگی ديگر آثار چخوف اين است كه او، خود و تفكرش را به پرسوناژ تحميل نمیكند و اجازه میدهد كه پرسوناژ، زندگی خودش را داشته باشد. اين كار بسيار سختی است كه نويسنده خود را از پرسوناژهايش جدا كند و اجازه بدهد به تنهايی رشد پيدا كنند و ارتباط خود را با پرسوناژهای ديگر و جامعه، تاريخ، اقتصاد و سياست پيدا كنند. چخوف آنقدر باهوش است كه میداند در اين پرسوناژها جاری هست و ديگر خود را اضافه نمیكند چون به هر حال اينها از ذهن نويسنده میگذرند. پس ديگر لازم نيست چيزی را به آنها ديكته يا القا كند.
چخوف وجه تمايز ديگری هم دارد كه پيرو همين عدم تحميل خود به پرسوناژ است. او برای مخاطبش، نسخه نمی پيچد. در دوره خودمان اغلب نويسندگان در همه دنيا برای مخاطبانشان نسخه میپيچند اما چخوف اينقدر برای خواننده و مخاطبش احترام قائل است و برای آنها اين فرصت را قائل میشود كه خود راه خود را انتخاب كنند.
* شايد يكی ديگر از دلايل ماندگاری او اين است كه انسان را میشناسد و روانشناسی كه از شخصيتها ارائه میدهد آنها را همواره زنده نگاه میدارد.
- بله، دليل ماندگاری او اين است كه روی انسان به عنوان يك اصل ساده كار میكند و هيچ گاه انسان و روانشناسی او را فراموش نمیكند.
اگر میخواست انسان را، به معنای عام، فراموش كند آنگاه خود را، جايگزين اين كل میكرد، قاطی پرسوناژها میشد و نسخه برای انسان میپيچيد. او همه اين كارها را نمیكند تا ماهيت انسان در اين ميان حفظ شود و برای همين است كه قهرمانانش واقعی هستند و انسان با تمام ظرايفش در آثار او جلوه میكند. ايوانف و دايی وانيا واقعی هستند و با اشتباهات و سرنوشت خاص خودشان زندگی میكنند.
* ميلر به كداميك از اين ويژگیها اهميت بيشتری میدهد.
- خيلیها خواستند ميلر را از جمله نويسندگانی بدانند كه قصد دارد سرنوشت انسان را تغيير دهد اما حقيقت اين است كه ميلر هم مثل چخوف آنقدر باهوش هست كه بداند هنر فقط آگاهیدهنده است. هنر قرار نيست كه كار خاصی بكند. هنر راستين آن است كه برای مخاطب خود فقط مرز بين تاريكی و روشنايی را مشخص كند. من 6 يا 7 كار از آثار ميلر را روی صحنه بردهام و در اجرای مكرر آنها به اين آگاهی دست پيدا كردهام كه پرسوناژهای ميلر هم، مثل پرسوناژهای چخوف، دارای زندگی واقعی هستند ولی از جنسی ديگر و در زمانی ديگر.
در آثار چخوف، پرسوناژها، غالبا، از طبقه مرفه جامعه هستند كه در دوره گذار تاريخی هستند و اين خود تاريخ است كه آنها را نابود میكند. اما شخصيتهای ميلر، در جامعه سرمايهداری صرف زندگی میكنند. دوره آنها، دوره گذار تاريخی نيست و در ماندگاری و ايستايی به سر میبرند. آنها آدمهای فرودست جامعه هستند و اين آدمها در يك جامعه سرمايهداری تكليف روشنی دارند و تك تك، نابود میشوند.
* پس اين دو نويسنده هر كدام به نوعی نسبت به آينده بشری بدبين هستند و از اين رو آينده تلخی را برای شخصيتهايشان پيش بينی میكنند.
- آثار چخوف را در ديد نهايی نمیتوان تلخ و بدبينانه ناميد. در هر دوره يك سری آدمها نابود میشوند، در همه جای دنيا و همه دورانها اين اتفاق افتاده است.
چخوف اصلا دلش برای رانوفسكايا كه باغ آلبالويش را از دست میدهد، نمیسوزد. چرا؟ به اين دليل كه مخالف رشد تاريخ و روند حركت تاريخی نيست اتفاقا كسی است كه به حركت تاريخ اعتقاد دارد و باور دارد. اين جلو رفتن ممكن است اتفاقاتی چون انقلاب صنعتی در پی داشته باشد. اتفاقاتی كه همه به نفع جامعه بشری است پس نمیتواند دلش برای او بسوزد چون جايی برای دلسوزی نيست تاريخ حركت خود را میكند و رانوفسكايا بايد در اين ميان از بين برود. تاريخ دارد فئوداليزم را پشت سر میگذارد و فئودال به ناچار ديگر جايی ندارد. ولی ويرانگری دوران چخوف با ويرانگری دوان ميلر تفاوت دارد. من فكر میكنم ميلر تلخی را در بینهايتش نشان میدهد. كار او نوعی افشاگری است. مخاطبی كه سرش به تنش میارزد و به دنبال يافتن حقيقت است آن را پيدا میكند. او از اهريمن سرمايهداری و دست و پنجه نرم كردن با آن میگويد.
* بر اساس اين تعاريف چه نسبتی میتوان ميان اين دو هنرمند برقرار كرد؟ آيا اين نسبت پرداختن به درد بشری است يا شناخت صحيح زمان و عصر يا عناصر مشترك ديگری هم وجود دارند؟
- همه نويسندهها و به طور كلی تر هنرمندانی كه ماندگار شدهاند، در به كار گيری برخی از عناصر مشترك هستند. مثلا بكت را در نظر بياوريم كه در آثارش سيستم فكری ديگری دارد و به گونهای ديگر آثارش را خلق میكند ولی بازهم در خدمت انسان و دلواپسیهای انسان است.گوركی هم، همان دلشورهای را برای انسان دارد كه سوفكل در 3 هزار سال پيش داشته است. بتهوون آهنگساز هم در آثارش فقط مظلوميت انسان را فرياد میزند. يعنی يك حرف تكراری نامكرر است؛ يعنی هنرمند در هر برهه، بايد فرياد بزند كه چه بلايی بر سر انسان زمانهاش میآيد.
* نمايشنامههای امروزی ما هم، همگی دغدغه انسان را دارند پس چگونه به اين ماندگاری و تاثيرگذاری دست پيدا نمیكنند؟
- در حوزههای انفرادی و خصوصی تر ادبيات، مانند شعر، شاهكارهای زيادی خلق شده است. چون اصولا جامعه شرقی جامعه عزلتگزينی است و تنهايی حرفهايش را میزند اما تئاتر از ديالوگ زاده میشود و جامعه ما عادت به «ديالوگ» ندارد. ما در ارتباط هايمان، دائما همديگر را محكوم میكنيم در حالی كه 2 نفر هر چقدر با هم اختلاف نظر داشته باشند، بايد حرف بزنند، چرا كه از ميان اين مكالمات نور تراوش میكند و يك نقطه نظر جديدی به وجود میآيد. از برخورد نقطه نظرات مختلف است كه جامعه ترقی كرده و پيشرفت انسان اعتبار پيدا میكند. چون جامعه شرقی و در نتيجه جامعه ما عادت به اين برخورد ندارند و هنرمند فرزند زمان و مكان خود است، پس هنرمند و نويسنده تئاتر هم عادت به اين مفهوم ندارد كه ديالوگ را از طريق پرسوناژهای مختلف بوجود بياورد و فكری جديد را ارائه دهد، پس نويسندهها معمولا خود را مینويسند. به اين دليل تئاترمان نمیتواند تئاتری درخشان باشد، مگر اين كه جامعه رشد و تعالی اساسی خود را از طريق «تحمل همديگر»، به دست آورد و آنگاه، تئاتر ما هم خود به خود شكل درستی میگيرد. خيلی اوقات در مصاحبهها و مقالات آورده میشود كه چه كار كنيم كه تئاتر بهبود يابد؟ پاسخ آن به اعتقاد من اين است كه هيچ نمیشود كرد مگر اين كه جامعه از طريق تحمل يكديگر به جامعه مترقی تبديل شود تا تئاتر هم بهبود يابد.
|