قرار نیست انگار بعضی از بهانهها و دنبال کاستیها رفتن، تمام شود. انگار بعضی از ما ساخته شدیم برای این که جایی بنشینیم و قر بزنیم که اگر فلان چیز را داشتیم یا فلان امکانات در اختیارمان بود، از پس انجام فلان کار برمیآمدیم. یکی از این بهانهها که اتفاقا از بس به آن گیر دادیم مثل کارتون فوتبالیستها نخنما شده، بحث آزادی است. چه فردی و چه اجتماعی.
فرضا میگوییم آزاد نیستیم هر کاری که میخواهیم انجام دهیم. توی خانه به ما گیر میدهند که صدای ضبط را کم کنیم، نمیگذارند ساعت 12 شب بزنیم بیرون یا چیزهایی توی این مایهها. مقصر کیست که ما آزاد نیستیم؟
اگر قرار است بهانه بیاوریم، حداقل بهانه درست و حسابی باشد که بتوانیم از آن دفاع کنیم. آزادی، واژهای است که هر کسی میتواند از آن تعریفی شخصی ارائه بدهد. مثل حس آدمها میماند نسبت به اولین روز کاری هفته. عدهای آن را ملالآور میدانند و عدهای آغاز یک هفته دیگر مثل همه هفتهها.
تازه کار به این جا ختم نمیشود و باز هم برداشتهای دیگری وجود دارد. اما درباره آزادی یک نکته جالب وجود دارد و آن داشتن حس مسئولیتپذیری است.
وقتی توی خانه نشستیم و میدانیم باید خرج یک خانواده را با تمام مشکلات بدهیم، یعنی آزادی. آزادی از چی؟ از قید و بند تنبلی و مجیز این و آن را گفتن برای یک لقمه نان. آزادی در تصمیمگیری برای انتخاب راهی که به پول برسد نه ختم بشود. این دو مقوله باهم فرق دارند!
شاید به قول «برنارد شاو» همین حس است که خیلی از ما آدمها، آن را دوست نداریم یا از آن دوری میکنیم. حتی اگر شرایط ازدواج را هم داشته باشیم، زیر بارش نمیرویم، چون آزادی دوران مجردی- در این دوران کمتر احساس مسئولیت پذیری داریم- را ترجیح میدهیم.
مسئولیت پذیرفتن، هم توان میخواهد و هم امکانات. مثل هر چیز دیگری در زندگی. این طوری اگر حساب کنیم، هر آدمی توی دنیا آزاد است ولی باز هم میرسیم به همان حرفهای قبلی که تعریف هر فردی از آزادی متفاوت است.
حالا این وسط مقصر کیست که ما آزادی نداریم؟
به قول قیصر امینپور، مقصر چهارم شخص مجهول است!
|