دریغا که مهمانی ندانستی کرد
هموطن , شنبه 26 آذر 1384 - ساعت 11:45

آورده‌اند که وقتی مردی را دوستی بود و مصادقت و موافقت میان ایشان عظیم بود.

 

«جوامع الحکایات»-آورده‌اند که وقتی مردی را دوستی بود و مصادقت و موافقت میان ایشان عظیم بود. از اتفاق، آن دوست به مهمان آن دوست رفت. میزبان در ضیافت او انواع تکلف می‌کرد. بعد از 3 روز عزم رفتن کرد. چون می‌رفت گفت: دریغا که مهمانی ندانستی کرد. اگر وقتی به مهمان من می‌آیی، تو را بیاموزم.
میزبان خجل شد. اندیشید که در ضیافت او چه تقصیر کرده‌ام و کدام دقیقه فرو گذاشته‌ام؟
مدتی در این اندیشه می‌بود تا یک بار او را بدان شهر دوست سفری اتفاق افتاد. به خانه او نزول کرد. آن دوست مقدم او را عزیز داشت و حالی ماحضری نان و سرکه پیش آورد. آنگاه سفره و کاسه‌ای دو سه خوردنی پیش آورد و مهمان با خود گفت: شاید که تکلف فردا بود.
روز دیگر طعام سرد پیش او نهاد. مرد متحیر شد. گفت: چندان تکلف که من کردم در مهمانداری مرا مقصر می‌خواند و او هیچ تکلف نمی‌کند! روزی پرده حشمت از میان برداشت و از او سوال کرد و گفت: مهمانداری دوستان چنین کنند؟!
گفتی: بلی، تکلف بیگانگان را کنند. چون من به نزدیک تو آمدم، خواستم که یک ماه تو را ببینم و در خدمت تو باشم. چون طریق تکلف پیش داشتی دانستم که از وجود من تنگ آمده‌ای، پس پای افزار کردم و از خدمت تو دور شدم و چون تو آمدی من از معهود خویش زیادت نمی‌کنم و بر وجود تو منتی بر خود می‌نهم و اگر یک سال مهمان من باشی مرا هیچ بار و گرانی نخواهد بود. مرد عاقل بود و انصاف بداد و یقین بدانست که تکلف کردن با مهمان جز از عادت کرام است و روی ترش کردن به اضیاف جز سیرت لئیمان نباشد.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news49796.html