دروغش از دروازه تو نمی‌آید
هموطن , سه شنبه 11 بهمن 1384 - ساعت 11:58

پادشاهی برای تفرج و تفنن اعلام کرد که هر کس دروغی بگوید که من باور نکنم دختر خود را به او می‌دهم.

 

"داستان نامه بهمنیاری" – ص 258-پادشاهی برای تفرج و تفنن اعلام کرد که هر کس دروغی بگوید که من باور نکنم دختر خود را به او می‌دهم. طماعان از دور و نزدیک با دروغ‌های گوناگون به دربار آمدند و اکاذیب خود را برای پادشاه نقل کردند و او همه را تصدیق نمود و گفت "ممکن است."
تا بالاخره زیرکی تدبیری اندیشید، دستور داد در خارج شهر سبدی عظیم که دروازه‌ی شهر گنجایش تنه ی آن را نداشته باشد برایش بسازند. پس از مهیا شدن سبد، روزی به دربار رفت و اطلاع داد که دروغی باور نشدنی آورده است.
او را به حضور شاه بردند، شاه گفت: "دروغت را بیان کن". عرض کرد دروغ من به اندازه‌ای بزرگ بود که نتوانستم از دروازه‌ی شهر داخلش کنم و اعلی حضرت باید آن را ببینند و بشنوند."
پادشاه روز بعد به عنوان گردش به خارج شهر رفت تا جایی که سبد معهود گذارده شوده بود، دروغگو پیش آمد و گفت: "پدر پادشاه مغفور اعلی حضرت، وقتی به مبلغی پول احتیاج پیدا کردند پدر من که از متمولین نامی مملکت بود، هفت کیله از این سبد پول طلا به قرض به ایشان داد و اینک مستدعیم اعلی حضرت وام پدر خود را ادا فرمایند."
پادشاه گفت: "این دروغ است، پدر من چنین استقراضی نکرده است." مرد زیرک عرض کرد: "حالا که دروغ مرا باور نفرمودند مستدعیم به وعده و عهد خود وفا کنند و مرا به شرف دامادی خود مشرف سازند."




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news54214.html