هموطن-
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
*
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
*
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
*
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
*
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
*
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
*
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
|