"قابوسنامه" باب ششم-و چنین شنودم که بدان روزگار که متوکل خلیفه بود به بغداد، وی را بندهای بود فتح نام، سخت نجیب و روز به و همه هنرها و ادبها آموخته بود و متوکل وی را به فرزندی پذیرفته بود و از فرزند عزیزتر داشتی.
این فتح را خواست که شنا کردن بیاموزد. ملاحان را آوردند و او را اندر دجله شنا میآموختند. این فتح هنوز کودک بود و بر شنا کردن دلیر نگشته بود و اما چنان که عادت کودکان است از خود نمودی که آموختم.
یک روز تنها بیاستادان به شنا رفت و اندر آب جست و آب نیز همی آمد فتح را بگردانید. فتح چون دانست که با آب بسنده نیست خود را با آب گذاشت و همی شد تا از دیدار مردمان ناپدید گشت.
چون لختی راه رفته بود به آب برکنار رود سوراخهای آب خورده بود تا به سوراخی برسید آب خورده به روزگار، جهد کرد و دست بزد و خود را اندر آن سوراخ افکند و آنجا بنشست و گفت: "تا خدای تبارک و تعالی چه خواهد؟"
بدین وقت باری جان بجهانید و هفت روز آنجا بماند. اول روز که خبر دادند متوکل را که فتح در آب جست و غرقه شد، از تخت فرود آمد و در خاک نشست و ملاحان را بخواند و گفت: "هر که فتح را مرده بیابد و بیاورد هزار دینارش بدهم" و سوگند یاد کرد که: "تا آن وقت که وی را بدان حال که یابند نیارند و نبینمش، طعام نخورم.
" ملاحان در دجله افتادند و غوطه همی خوردند و هر جای طلب همی کردند تا سر هفت روز به اتفاق ملاحی بدین سوراخی رسید، فتح را دید، شاد گشت و گفت: "همین جا بنشین تا سماری آرم" و پیش متوکل آمد و گفت: "یا امیرالمومنین اگر فتح را زنده بیاورم مرا چه عطا بخشی؟" گفت: "پنج هزار دینار بدهم." ملاح گفت: "یافتمش زنده"، سماری ببردند و وی را بیاوردند.
متوکل آنچه را ملاحان را پذیرفته بود در وقت بفرمود دادن، و وزیر را بفرمود که: "در خزینه رو و از هرچه در خزینه ی من چیزی است همه به درویشان ده". آن که گفت: "نان و طعام آورید که وی گرسنه هفت روزه است". فتح گفت: "یا امیرالمومنین من سیرم." متوکل گفت: "مگر از آب دجله سیری؟"
فتح گفت: "نه، من این هفت روز بیست تا نان بر طبقی نهاده، بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و دو سه نان بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی بنشته بود: محمد بنالحسین الاسکاف".
متوکل فرمود که: در شهر منادی کینه که آن مرد که نان در دجله میافکند کیست؟ بیایند و بگویند که امیرالمومنین نیکویی خواهد کردن. روز دیگر مردی بیامد و گفت: "منم آن کس". متوکل گفت: "به چه نشان؟" مرد گفت: "بدان نشان که نام من روی هر نانی نبشته بود: محمدبنالحسین الاسکاف". گفتند او را: "این نشان درست آمد اما چند گاهست تا تو این نان در آب میافکنی؟" مرد گفت: "یک سال است." گفت: "غرض تو از این چه بوده است؟" گفت: "شنوده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود، آنچه توانستم کردن همی کردم تا خود چه بردهد؟"
متوکل گفت: "آنچه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی." وی را بر در بغداد پنج دیه داد.
مرد بر سر ملک رفت و محتشم گشت و هنوز فرزندزادگان آن مرد ماندهاند در بغداد و روزگارالقائم بالله که من حج کردم و ایزد تعالی مرا توفیق داد زیارت خانه ی خود، فرزند زادگان این مرد را دیدم و این سخن از پیران بغداد شنودم.
|