ایست ،اینجا روی جنازه ها تیغ می کشند
ایسکانیوز , شنبه 22 مهر 1385 - ساعت 16:11

در یک بامداد پاییزی و اول وقت اداری شروع به کار کردیم؛ البته راستش را بخواهید فرقی هم نمی کند که بهاری بود، پاییزی، یا تابستانی؛ چون واحد تشریح ستاد مرکزی پزشکی قانونی کشور جایی در زیر زمین است و...

 

در یک بامداد پاییزی و اول وقت اداری شروع به کار کردیم؛ البته راستش را بخواهید فرقی هم نمی کند که بهاری بود، پاییزی، یا تابستانی؛ چون واحد تشریح ستاد مرکزی پزشکی قانونی کشور جایی در زیر زمین است و برای رسیدن به آن باید از چندین پله و راهروی پرپیچ و باریک گذشت.
میزان کار در این جا و شمار جنازه های تحت بررسی، با تغییر فصل تفاوتی نمی کند. کم ترین میزان جنازه های دریافتی هر روز 20، بیش ترین 45 و میانگین 35 نفر است. واحد تشریح، مکانی است پرکار و تعطیل برندار و شاهد این ادعا، خستگی روحی و جسمی پزشکان، کارشناسان و ... در پایان وقت اداری است. در یک بامداد پاییزی سرگرم فعالیت شدید روزانه بودیم. ساعت 10 بامداد تلفن برای بار چندم زنگ زد. گوشی را برداشتم. منشی دفتر تالار تشریح در طبقه همکف بود؛ یعنی خط مقدم تماس با مردم داغدار، ناراحت و ناشکیبا. پشت گوشی گفتند: یکی با شما کار دارد و اصرار می کند از طرف یکی از همشهریان آمده است و خواهشی دارد. گفتم به پایین راهنمایی اش کنید.
سپس یکی از پزشکان برای مشورت درباره معاینه یک جنازه و تشخیص مرگ از من خواست به تالار تشریح مردانه بروم. همراه او به تالار تشریح مردانه رفتم و چند دقیقه بعد برگشتم. پیش از ورود به اتاق، در کریدور قسمت اداری تالار تشریح، مرد جوانی را که قد و قامت رشیدی داشت، دیدم که کنار دیوار ایستاده بود. با تعجب و شگفتی فراوان جنب و جوش و رفت و آمد پزشکان و کارشناسان تالار تشریح را با گان، روپوش و ماسک نظاره می کرد. از منشی بخش پرسیدم این آقا با کی کار دارد: گفت با شما. نزدیکش شدم. خودش را معرفی کرد و گفت: پسر خاله آقای ... (همشهری ما) است. دست دادم و گفتم: چه کمکی از دست من بر می آید؟ گفت: زن عموی من با خوردن قرص خودکشی کرده و جنازه اش به تالار تشریح منتقل شده است. چون در کرج زندگی می کرد می خواهیم جنازه را آنجا دفن کنیم. تقاضا دارم کمک کنید جنازه سریع تر معاینه و ترخیص شود. به او قول مساعد که دادم ، تشکر و خداحافظی کرد.
به اتاق برگشتم و سرگرم بررسی پرونده های روی میزم شدم. چند دقیقه بعد پیرمردی بدون هماهنگی در اتاق را باز کردو خواست وارد شود. گفتم پدرجان چه کار داری؟ وقتی لب گشود فهمیدم او هم در باره همان زن خودکشی کرده آمده، کمی هم درباره خود من کنجکاو است و قصد آشنایی و چاق سلامتی دارد.
با مختصر سردی و تندی، گفتم سفارش دوباره لازم نیست و فرصت سرخاراندن هم ندارم. سپس او را به طبقه بالا راهنمایی کردم. کارها ادامه یافت و ساعت یک بعد از ظهر به همراه بقیه همکاران، تالار تشریح را ترک کردیم.
هر چند همگی آگاه بودیم با وجود این که فردا جمعه است و روز تعطیل و استراحت، شماری از پزشکان و کارشناسان تالار تشریح باید اول وقت در محل کار حاضر باشند؛ چون این کار جمعه، عید و وفات و ... نمی شناسد و کاری است همیشه برقرار. به قول عزیزی، ممکن است به دلایلی، زمانی زایشگاه ها دچار وقفه در کار شوند و برای مدت کوتاهی هم که شده کسی به دنیا نیاید و یا شمار نوزادان کم باشد؛ اما تالار تشریح همیشه موارد خود رادارد. به خاطر ندارم ، نوبت من بود که جمعه سرکار بیایم یا نه؛ اما بامداد شنبه را به خاطر دارم که سرکار حاضر شدیم و طبق معمول روزی پرکار و شلوغ را آغاز کردیم. ساعت 10 بود که تلفن برای بار دوم زنگ زد. گوشی را برداشتم، گفتند: شخصی اصرار دارد با شما صحبت کند.
گفتم گوشی را به او بدهند: بفرمایید! گفت: من پسر خاله آقای .... هستم که پنجشنبه مزاحم شما شدیم. گفتم: خوب، مگر مشکل شما پنجشنبه حل نشد و جنازه را به کرج نبردید؟ گفت: چرا؛ اما آقای دکتر! خودش فوت کرده است. وقتی این جمله را گفت: چهره همان پیرمرد را به خاطر آوردم و کمی هم ناراحت شدم که چرا روز پنجشنبه با او برخورد مناسب تری نداشتم. به او گفتم: پیرمرد فوت کرد؟ در حالی که گریه می کرد پاسخ داد: نه آقای دکتر، جوانی که با شما صحبت کرد، مرده است وتقاضا داریم برای تشریح معاینه و انتقال مرحوم به کرج مساعدت کنید. قول مساعد دادم و گوشی را گذاشتم و با ناباوری به تالار تشریح مردانه رفتم. روی نخستین تخت با جنازه آن جوان بلند بالا و رشید رو به رو شدم. معاینه نشان داد، علت اصلی مرگ سکته مغزی متعاقب پارگی یکی از عروق مغزی است. بعد از معاینه، چهره شگفت زده و متعجب او در روز پنجشنبه به خاطرم آمد. با خود فکر کردم شاید بنده خدا پنجشنبه با خودش این فکر را می کرد که هیچ وقت راهش به تالار تشریح ختم نخواهد شد و یا دست کم 50 یا 60 سال بعد احتمال دارد سر از اینجا در آورد؛ در حالی که شنبه روی تخت تشریح بود، می اندیشیدم اگر می دانست پایان زندگی اش فرا رسیده و مانند زن عمویش یکی از جنازه های دریافتی تالار تشریح است چه رفتاری می کرد و برخوردش با دیگران چگونه می شد؟ آیا حاضر می شد دلی را بشکند، حقی را نادیده بگیرد و یا غصه کم و زیاد لوازم معیشت را بخورد. اگر او می دانست فرصت و فاصله او با تخت تالار تشریح از پنجشنبه تا بامداد شنبه است، چه می کرد؟ چه راز و نیازی می کرد؟ با چه کسانی خداحافظی می کرد؟ از چه کسانی حلالیت می طلبید؟ از چه کسانی طلب بخشش می کرد؟ و ...
راستی فاصله ما تا روز آخر چه قدر است؟ یک روز؟ دو روز؟ یک سال یا چند سال؟ و راستی چه فرقی می کند اگر فاصله ما با روز آخر حتی به درازای 100 سال هم باشد، به هر حال این فاصله به آخر خواهد رسید. چه خوش گفت: الهی چنان کن که عاقبت کار، تو خوشنود باشی و من رستگار....




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news69275.html