این ساختمان مه آلود بوی جنازه، بوی کافور می دهد
ایسکانیوز , جمعه 13 بهمن 1385 - ساعت 21:58

خانم برادر زن من یک روز وقتی با همسرم دعوای شدیدی کرد او را به گوشه ای از خانه پرتاب کرد.

 

ترازوی طلایی رنگ عدالت بالای ورودی ساختمان خودنمایی می کند.کنار ساختمان اصلی ، توقفگاه مردگان است.پشت در هر چند دقیقه یک بار صدای آمبولانسی شنیده می شود .
جلوی در، زن کوتاه قامتی مقابل قسمت نگهبانی ایستاده، همزمان با من چند نفر دیگر هم با عجله وارد می شوند. پشت سرشان زنی است که کیفی چمدان شکل در دست دارد. نگهبان سوال می کند داخل کیف چیست؟ هیچی لباس! یکی از مردان حین رفتن بدون آنکه روی خود را بر گرداند از انتهای راهرو با صدا بلند و با لحنی خشن فریاد می زند: لباس های عروسی شو گذاشته توی ساکش آورده اینجا بپوشه. بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد. با کاغذی که در دست دارد وارد سالن می شود. زن جوان آدامسش را محکم تر می جود و با چهره ای درهم فریاد کنان به دنبال مرد می دود. اگر مردی وایستا عروسی عمته مرتیکه! زن نگهبان او را دعوت به آرامش می کند. و هنگامی که از او می پرسد با آن آقا با هم هستید یا نه؟ جواب می دهد: نه خانوم جون، من با این جور آشغال ها کاری ندارم. سر خود را پایین انداخته و در حالی که ساک سنگینش را روی زمین می کشد به طرف سالن اصلی می رود. زن و مرد جوانی همین جا کنار ایستگاه نگهبانی، زن نگهبان را به گوشه ای می کشند. مرد با صدایی آرام و محجوب می گوید: خانم برادر زن من یک روز وقتی با همسرم دعوای شدیدی کرد او را به گوشه ای از خانه پرتاب کرد. همسرم آن موقع باردار بود و فرزند ما سقط شد، حالا آمده ایم که هر دو با هم از او شکایت کنیم. برادر زنم خیلی عصبی است. جلوتر سالنی است که همه مراجعان باید در ابتدا و انتها پرونده های خود را به آنجا تحویل دهند. روی آن صندلی های زرد به هم پیوسته بنشینند یا قدم بزنند تا بالاخره به نتیجه برسند. در سالن غوغایی برپاست. صندلی ها همه اشغال است. همهمه عجیبی است. همین طور به آنان که از پشت شیشه ها با هم حرف می زنند نگاه می کنم ناگهان صدای دعوا و همهمه ای به گوش می رسد. صدای مرد سالخورده ای است که با سری طاس مدام به این طرف و آن طرف می رود. مرد بلند قامتی که در گوشه ای از سالن کنار باجه تلفن های عمومی نشسته نگاه پر از خشم خود را به سوی پیرمرد می چرخاند. زیر لب فحش هایی را زمزمه می کند. پیرمرد بلند می شود و قدم زنان اندکی از او دور می شود. مرد بلند قامت از جا بلند شده و فریاد می زند: "فکر کردی بیچاره ات می کنم. به همه عالم و آدم می گم که شهناز دخترتو، توی کاشون تو خونه گرفتن ..." شنیدن آخرین عبارت او لرزه شدیدی بر جانم می اندازد. اما گویا شنیدن این جمله برای هیچ یک از حاضران عجیب نیست. چند نفر دور و بر مرد بلند قامت را می گیرند. دو مامور هم کنارش هستند. رییس دبیرخانه با میکروفون اعلام می کند: آقایون بفرمایید بیرون، دعواهاتون که تمام شد تشریف بیاورین. ماموری که کنار مرد بلند قامت ایستاده او را کنار می کشند و دعوت به آرامش می کند. کوره داغی است که نزدیک شدن به آن خطرناک. ماموران پیرمرد را به بیرون هدایت می کنند. اوضاع کمی آرام می شود. آهسته از مامور همراه سوال می کنم که جریان چیه؟ سری به نشانه تاسف تکان داده می گوید: چه عرض کنم آقا؟ این آقا، داماد آن آقاست. زنش کشته شده (البته می گن که به قتل رسیده) جنازه را برای تشریح به اینجا آورده اند. چون این مرد و همسرش قبل از مرگ زن در حال جداشدن بودند و دل چندان خوشی هم از هم نداشتند حالا پدر زن مدعی است که دامادش کشته. شوهر هم ادعا می کند زنش با مرد دیگری رابطه نامشروع داشته است و حتی یک بار در کاشان او را با مرد دیگری در خانه گرفته اند. البته هنوز این مساله تحت بررسی است. تاثر مرگ مشکوک یک زن جوان و تهمت ها و حرف های ناروای همسر و پدر او در ذهنم است که دختر جوانی را کنار خود می بینم، دختری که در کنار زن مسن و سال دارتری نشسته است. آن دو خیلی آرام مشغول صحبت هستند. نمی شود به سادگی دلیل حضورشان را فهمید. کنار دخترک می نشینم. صندلی زردی کنار او خالی شده. آن دو نفر هنوز سرگرم حرف های رمزگونه خود هستند. رو به رویم دو دختر را می بینم. یکی خاله و دیگری خواهرزاده است . از تعریف های بلند دختر متوجه می شوم به خاطر تابلوی آرایشگاه مادرش با همسایه شان دعوا کرده و سر او را شکسته است. حالا به اینجا آمده چون از آنان شکایت کرده اند. او آمده در پزشکی قانون ثابت کند او هم در این دعوا آسیب دیده. محکم دست خاله اش را فشار می دهد اما همچنان یکه بزن و مغرورانه به اطراف نگاه می کند. همچنان که به شیشه ها و آدم های پشت آن خیره شده ام، امتداد نگاهم به نوشته های پشت شیشه ها می رسد. بخش معاینات، بایگانی معاینات جاری (جایی که از همه قسمت ها شلوغ تر است) بایگانی جنازه ها ... هنگام معاینه، کارت شناسایی، دو قطعه عکس و ... از آوردن همراه جدا خودداری فرمایید... بخش دبیرخانه هم چسبیده به بخش معاینات است. پذیرش، رییس، کد 110، کد 107. درست رو به روی جایی که من نشسته ام آن طرف پشت شیشه های صاف، مردانی ایستاده اند که یک عالمه پرونده پشت سروکنار دستشان چیده شده. پرونده هایی که از سردابه های زیرزمین ها می آیند. زیرزمینی که روی آن ایستاده ام بوی کافور می دهد و سدرش حتی از فاصله صدها پله هم به مشام می رسد.
همچنان که به اطراف و آدم های دوروبرم خیره شده ام، ماموری می آید. زن از کنار دخترک کنار دستم بلند می شود. زن آرام چیزی در گوش دخترک می گوید و همراه مامور می رود. حالا دیگر من و دخترک تنها شده ایم. فرصت را غنیمت می شمارم. گپ کوچکی با او می زنم. سردرد دلش باز می شود. او خود را شیلا معرفی می کند.
او چه کسی است؟ مادرم. اما آن زن جوان تر از آنی به نظر می رسید که مادر شیلا باشد. دخترک سرش را می چرخاند. شرم دارد کسی صدایش را بشنود. نزدیک می آید و برایم از قصه‌هایش می گوید: سال سوم رشته ریاضی بودم. در مشهد زندگی می کنم. الان منو با این قیافه نبین، من فقط 18 سال دارم. پدرم بیمار است. ناراحتی روده دارد. حدود پنج ماه پیش به تهران آمدیم. پدرم باید جراحی می شد چون در تهران یک فامیل داریم قبلا هم چند بار به پایتخت آمده بودیم. پنج ماه پیش که آمدیم ماندنمان بیشتر طول کشید، یک روز که از خانه فامیلمان بیرون زدم تا داروهای پدرم را بگیرم اتفاق بدی برایم افتاد. آن روز کاغذی در دست داشتم که آدرس و کروکی داروخانه ای روی آن بود. هر قدر منتظر ماشین ایستادم نه از اتوبوس خبری شد و نه از تاکسی. یک مرتبه اما ماشین مدل بالایی که راننده جوانی داشت، جلوی پایم ترمز زد. اول نمی خواستم سوار شوم اما مجبور بودم خودم را به داروخانه برسانم. آدرس و کروکی را هم به او دادم و گفتم غریبم. پسر ناشناس با چرب زبانی سعی داشت اعتماد مرا جلب کند و موفق هم شد. دعوت کرد جلوی ماشین بنشینم و من هم پذیرفتم. او گفت اگر دو تا از دوستانش را که با ما هم مسیر هستند سوار کند ناراحت نمی شوم؟ گفتم نه! با خود فکر کردم چرا باید ناراحت شوم. خب آنها مرا تا یک مسیری می رساندند و بعد هم می رفتند پی کارشان. اسم راننده پیام بود که همراه دوستان دیگرش مجید و محسن مرا به داروخانه رساند. او گفت که منتظر من می ماند تا برگردم. از پیام بدم نیامده بود. وقتی رفتم داخل داروخانه از پشت شیشه دیدم که منتظرم هستند خوشحال شدم. با خود فکر کردم که دوباره مرا به نزدیکی خانه می رسانند. سوار ماشین شدم. پیام گفت اگر اشکالی ندارد اول تا ویلای آنها در فشم بروم. بعد به خانه برگردم. بدم نمی آمد و بعد از آن دوره ناراحتی های درسی و مشکلات درمان پدر و غریبی در تهران، چرخی هم در این شهر زده باشم. پیام گفت: اصلا نگران نباش. خواهرم در طبقه پایین ویلاست. نباید نگران چیزی باشی. مجید و محسن هم با ما آمدند. خلاصه وقی به ویلای بزرگ و پردرخت و نسبتا تاریک رفتم فهمیدم از خواهر پیام خبری نیست. از اول هم دروغ گفته بود. اعتماد خام احمقانه و بچگانه من نسبت به پیام تاوان سنگینی برایم داشت. در این هنگام اشک در چشمان دخترک حلقه می زند. با انگشتان بلند و کشیده اش دانه های اشک را پاک می کند. پیام نامرد و مجید و محسن و (چند فحش نثارشان می کند) از همه شان متنفرم. اگر الان پیام را بدهند دستم تیکه تیکه اش می کنم. وقتی از چنگال آن سه حیوان مست و کثیف نجات پیدا کردم بلافاصله به پلیس زنگ زدم و آدرس و مشخصات پیام نامرد و خانه شان را به آنها دادم. اما تصمیم دوم، سخت تر از قبلی بود با هشت قرص دست به خودکشی زدم. تصمیم اولم ثمربخش بود. اما تصمیم دوم با کمک مادر و فامیلمان عملی نشد. ای کاش همان موقع می مردم. به خدا می دونم، اشتباه کردم. ولی اونا هم خیلی پست فطرت و کثیف بودند. حالا هم دارم تاوان این اشتباه رو پس می دم. دخترک در پاسخ به این سوال که آیا پدر و برادرش هم در جریان موضوع هستند یا نه می گوید: نه! مادرم از روزی که موضوع را فهمید یک شب هم خواب و خوراک و آرام و قرار نداشته تا به امروز که اینجاییم. اما از جایی که او زن تحصیلکرده و صبوری است به من گفته که تا آخر راه منو تنها نمی گذاره. اون گفته تمام سعی خودشو می کنه که پدر با این حال و روز بدش از ماجرا بویی نبره. الان پنج ماه از ماجرا می گذرد. برادرم وقتی موضوع رو فهمید بر خلاف هر برادر دیگه ای نه سر منو برید و نه به خاطر اشتباه کودکانه ام مرا دار زد. اون امروز پا به پای ما در دادگاه و پزشکی قانون دنبال ماست که حق آن پیام و دوست نامردش را از طریق قانون کف دستشان بگذارد. برادرم نگران سلامتی من است. من از روی آنها شرمنده ام. مریضی پدرم بس نبود من هم شدم قوز بالاقوز. شیلا در ادامه گفت: پسره، مادر و پدر بی بند و باری هم داره. اصلا وقتی منو دیدند انگار نه انگار که پسر آنها و دوستانش چنین بلایی سر من آورده اند. فقط پدر او که صاحب چند نمایشگاه اتومبیل است چک سفیدی به دستم داد و گفت: تو فقط رقم بنویس! اما من به این سادگی ها دست از سرشون بر نمی دارم. هنوز ماجرای دخترک مصیبت زده را خوب در ذهنم مرور نکرده ام که صدای داد و فریاد زنی رادر سالن می شنوم. به دنبال صدا می گردم. خیلی زود صاحب آن را می یابم. زن کوتاه قدی که با صورت ریز نقش و چشمان ریز و صدای نسبتا گرفته و مخملی خود شناسنامه ای در دست دارد. مشغول جر و بحث با رییس دبیرخانه است. او با صدای بلند فریاد می زند من از صبح در اینجا معطلم. آخه چقدر بروم بالا و پایین، خسته شدم. رییس دبیرخانه که از صبح با ده ها نفر سر و کله زده یک دفعه عصبانی می شود و ... بالاخره با وساطت چند تن از همکاران دعوا آرامتر می شود. زن شناسنامه به دست دوباره از پله های بیرون سالن به طبقه بالا می رود و بر می گردد. این بار رییس دبیرخانه به اومی گوید کارش تمام شده پرونده او باید به دادگاه برگردد. زن لبخند نسبتا رضایت آمیزی می زند. همانطور که شناسنامه اش را در دست دارد به سرعت از آنجا خارج می شود. وقتی مطمئن می شود جاسوس شوهر و اقوامش نیستم، شروع می کند به قول خودش از سیر تا پیاز ماجرا را گفتن. سمانه خود را 24 ساله معرفی می کند و می گوید: من در یک خانواده سنتی به دنیا آمده ام. پدرم از بچگی مرا نشان کرده یکی از اقوام دورمان کرده بود. هر روز که بزرگتر می شدم خانواده ام این مساله را بیشتر به من گوشزد می کردند. تا اینکه وقتی 18 سالم شد به یکی دیگر از پسرهای فامیل دل بستم. من و علی عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم. علی پسر خیلی خوب و آقایی بود. البته باید نکته مهمی را هم بگویم. زمانی که پدر من جوان بوده خواهر علی عاشق او شده اما پدرم به خواستگاری مادر من که البته او هم از بچگی نشان کرده پدرم بوده رفته و با او ازدواج کرده است. خواهر علی هم از پدر و مادرم نفرت و کینه توزی به دل داشت. البته طبیعی بود از من هم که ثمره آن ازدواج بودم بیزار باشد. علی می دانست که من نشان کرده محمودم. اما او آنقدر خوب و مهربان بود که باز هم به خواستگاری آمده البته چه خواستگاری ای. همان شب خواهر علی زنگ زد خانه ما پشت تلفن برایم خط و نشان کشید. او قسم خورد که نمی گذارد من و علی به هم برسیم و زهر خود را هم چه به موقع ریخت. وقتی خواهر علی زنگ زد و آن حرف ها را گفت پدر که منتظر آن فرصت بود به محمود اطلاع داد با خانواده اش به خواستگاری‌ام بیایند. من اما هیچ علاقه ای به زندگی با محمود نداشتم. سرانجام با زور و اجبار پدر به عقد محمود درآمدم. می دانم که در آن مدت علی یک نفس راحت هم نکشیده در مدتی که با هم عقد بودیم متوجه شدم بیمار روانی است. دائم سر کوچک ترین حرفی سر و کله خود را به دیوار می کوبید. البته من هم حتی یک ذره دوستش نداشتم. می دانست به او علاقه ای ندارم اما حاضر به طلاق من نبود. چهار سال است که دنبال طلاقم هستم و بالاخره امروز ثابت کردم شوهرم روانی است. حالا می توانم با خیال راحت به دنبال زندگی ام بروم.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news76433.html