«تنها دوبار زندگي ميكنيم» از آن دست فيلمهايي است كه به انسان حس و حال خوبي ميدهد. از آن دست فيلمهايي كه بياختيار با ديدنش ميگويي چه فيلم قشنگي!
اين فيلم درباره يك دانشجوي اخراجي رشته پزشكي است كه حالا راننده مينيبوس است و در فرصتي كوتاه تصميم دارد همه كارهايي را كه در زندگي حسرتشان را داشته انجام دهد. كارگردان اين فيلم يكي از دلايل استفاده از روايت غيرخطي براي فيلم را لذت كشف ساختار فيلم بيان ميكند. وي ميگويد: من سعي كردم تفاوتها در فرم، به عمق بخشيدن به درونمايه فيلم كمك كند.
اين فيلم قصهاي كاملا مشخص و حتي نزديك به كلاسيك دارد اما روايت آن كلاسيك نيست. داستان در برزخي ميان واقعيت و خيال ميگذرد.در يكي از سكانسهاي اوليه فيلم، سيامك در اثر حمله عصبي ميميرد و در نماي بعدي از داخل قبر به آسمان آبي بالاي سرش نگاه ميكنيم و در نهايت او را ميبينيم كه از قبر بيرون ميآيد و براي بار دوم زندگي را شروع ميكند، وارد شدن شخصيت دختر فيلم هم كه خود را شاهزادهاي از جزيرهاي دوردست ميداند كمك زيادي به ايجاد فضاي سورئال فيلم ميكند.
در اين فيلم به نوعي باگذشته آدمها از جمله شخصيت اصلي فيلم روبهرو هستيم.
شخصيت سيامك نيز كه با چهره سرد و سكوت سنگينش حسابي به دل مينشيند قهرمان عاصي داستان را مانند يك گنگستر مي سازد كه تنها در پي تمام كردن كارهايش است.
مينيبوس خالي هم تنهايي سيامك را نشان ميدهد.
سيامك بعد از تولد دوباره به راحتي تسليم جبر حاكم بر روابط دنياي اطرافش نميشود. و حتي براي فرار از ايدهآل گرايي شهرزاد، تمام تلاش خود را ميكند اما قهرمان خسته و عاصي ما در نهايت تسليم شاهزاده جزيره زندگي ميشود و بيخيال سهمش از دنياي واقعي به دنبال بهترين وقتهاي زندگياش در ميان برف و مه از پيش چشمهايمان محو ميشود. اما ذهنها را تا مدتها به خودش مشغول ميكند.
|