خيلي اهل مصاحبه نيست؛ همين امسال همه پيشنهادهاي گفتوگو به خاطر «ابوالحسني» راه بيپايان را رد كرد؛ شخصيتي كه در تاريخ تلويزيون بيسابقه بود؛
يك آدم فاسد اقتصادي و اخلاقي كه برخلاف رويه معمول، صددرصد منفي نبود، او يك مفسد عاشق بود! ابوالحسني يك شخصيت كاملا خاكستري بود و فرهاد اصلاني هم اين فرصت طلايي تاريخي را هدر نداده بود و با بازي فوقالعادهاش، بيننده تلويزيون را با خود همراه كرد؛ بينندهاي كه هم از ابوالحسني بدش ميآمد و هم در بعضي لحظهها به او حق ميداد و با او همراه ميشد ولي حتي اين شخصيت فوقالعاده باعث نشد اصلاني سكوتش را بشكند.
خودش ميگويد به خاطر بعضي خبرنگارهاست كه چيزي را در مصاحبه بزرگ ميكنند كه منظور مصاحبهكننده نبوده. شايد هم علت اصلي همان حرفي است كه در ادامه مصاحبه گفت؛ او دوست ندارد زياد ديده بشود.
خيليها ميگويند فرهاد اصلاني با اين همه توانايي جايگاهش خيلي بالاتر از اين جايي است كه الان قرار دارد نه اينكه الان پايين باشد ولي خيلي بيشتر از اينها بايد ديده شود. چرا اين اتفاق نيفتاده؟ اصلا از جايگاه فعليتان راضي هستيد؟
اگر قرار باشد بحث جايگاه را با يك متر بسنجيم، حرف شما را ميشود تأييد كرد ولي اگر از نظر جايزه و اين حرفها ميگوييد، من اصلا از ابتدا دورخيزم به سمت اين چيزها نبوده و در خلوت خودم اصلا به اين چيزها فكر نكردهام. شايد در جواني و در ابتداي كارم فكر ميكردم اما وقتي مناسبات اين حرفه را ياد گرفتم و روند جشنوارهها را ديدم، ديگر اهميتش را برايم از دست داد چون ميبينم ملاحظات زيادي براي دادن جايزه وجود دارد و صرفا به اجراي خوب نقش، توجه نميكنند.
چه ملاحظاتي؟
به خيلي چيزهاي ديگر هم توجه ميكنند كه ممكن است شرايطش به من نخورد ولي حتما اين اتفاق افتاده كه به بازيام توجه شود ولي در حد همان توجه باقي مانده و از آنجا به بعد پاي مناسبات وسط ميآيد؛ ولي از منظر ديگر تقريبا همان چيزي را كه خواستم،
برايم اتفاق افتاده؛ يعني اين مسيري كه رفتهام، درخواست واقعي و اقتضاي زندگي و روند بازيگريام بوده.
من با تئاتر شروع كردم و در آنجا مسئوليتام بيشتر شد و وزنههاي سنگينتري را بلند كردم؛ بعد وقتي به تلويزيون آمدم همين روند را دنبال كردم. در سينما هم هر وقت مأموريتي به من دادند - كه تمايل كارگردان به بازيگري بود نه گيشه - قطعا سعي خودم را كردم كه نقش خوب شود. من خودم احساس ميكنم سر جايم هستم.
اگر خيلي از من گفته نميشود به اين دليل است كه من خيلي وارد اين بازيها نميشوم؛ اين خواست خودم است ولي در كارهاي مختلف كه بازي كردهام تقريبا ميتوان گفت به من نمره خوبي دادهاند. اگر بعد تنوع را در بازيگري درنظر بگيريم، تقريبا نقشي وجود ندارد كه تكراري بازي كرده باشم.
يعني هيچكدام از بازيهايتان تكراري نيست؟
ممكن است كه شغل مشابهي داشته باشم. مثلا مأمور دولتي باشم ولي آن را در 2 شكل متفاوت اجرا كردهام. من بهجز استثنائاتي، از نقشهاي تكراري پرهيز كردهام. به 2 دليل؛ اول اينكه من آن نقش را اجرا كردهام و حالا بايد به بازيگر ديگري فرصت داده شود كه او هم اجراي خودش را بكند. ديگر اينكه براي خود من لطفي ندارد.
من ديگر آن مكاشفه برايم اتفاق نميافتد. خلاصه حرفم اين است كه همان چيزي كه ميخواستم برايم اتفاق افتاده و احساس خوبي از خودم دارم؛ يعني وقتي كه به گذشته نگاه ميكنم، هيچچيزي من را غمگين نميكند كه بگويم اي كاش...
يعني از انجام ندادن هيچكاري پشيمان نيستيد؟
نه، به ندرت پيش آمده كه كاري مطلوب من بوده باشد و براي گرفتناش سعي نكرده باشم.
چه كاري بوده كه دوست داشتهايد بازي كنيد ولي شرايطش پيش نيامده؟
در ابتداي كارم بعد از بازي در «سفر به چزابه» اينقدر فيلم و نقش ديده شد كه خيلي از كارگردانان فكر ميكردند بازيگر جواني آمده كه ميتوانند با او كار كنند ولي من به خاطر مسائل اقتصادي و وضعيت زندگي خودم ترجيح دادم در كارهاي طولاني تلويزيوني بازي كنم.
در واقع بيسياستي كردم چون وقتي درگير كارهاي تلويزيوني شدم، عملا توليدات سينمايي نميتوانستند روي من حسابي باز كنند.
كمي به قبل از سفر به چزابه برميگرديد؛ به زماني كه اولين تجربههاي بازيتان شروع شد؟
من وقتي از رشته تئاتر- كه خيلي دوستش داشتم - فارغالتحصيل شدم ، بالطبع بايد ميرفتم سراغ تئاتر كه تجربهاش كنم خب، اين عملا 3-2 سال وقت من را گرفت و انصافا عالي بود.
براي اينكه من با كارگردانان مطرح تئاتر مثل دكتر رفيعي، دكتر صادقي يا آقاي ميرباقري كار كردم؛ مخصوصا با كسي كه خيلي دوستش دارم و افكارمان خيلي به هم نزديك است و از يك نسل هستيم؛ يعني عليرضا نادري كه نتيجهاش 3تا كار پچپچههاي پشت خط نبرد، 31/6/77 و يك كار پلاتويي بود كه در تلويزيون ضبط شد.
همان كار 4 حكايت از رحمان؟
بله. بعد از آن كارم به تلويزيون كشيده شد. بيشتر با كارگرداناني كار كردم كه خودشان علاقهمند به تئاتر بودند و تجربههاي اولشان در تلويزيون بود.
مثل حسن فتحي يا داوود ميرباقري. من تلويزيون را با داوود ميرباقري و سينما را با خانم بنياعتماد در «روسري آبي» شروع كردم و بعد به سرعت اين اتفاق افتاد كه به فرهاد ميتوان مسئوليت بيشتري داد ولي نقشهاي سنگين بازي كردن يعني وقت زيادي صرفكردن و من هم ميخواستم همزمان سر كار ديگري نباشم چون بايد حواست به نقش باشد.
من فكر كردم بههيچوجه راضي نميشوم كه همزمان دو جا باشم چون فكر ميكنم هر كاري يك زندگي است و به تمركز نياز دارد. بايد با آن زندگي كني تا در آن عميق شوي و آن را بفهمي. اگر چند تا زندگي را با هم داشته باشي، در هيچكدام خوب نيستي.
الان ممكن است پيشنهادهاي سينمايي را به خاطر بازي در سريالهاي طولاني تلويزيون رد كنيد؟
اتفاقا اخيرا به سمت كمكاري رفتهام و دوست دارم در پروژههاي سينمايي بيشتر بازي كنم. از 3-2تا فرصتي كه پيش آمده هم سعي كردم درست استفاده كنم و اين را سينماييها از من فهميدهاند كه به نظر تصميماش را گرفته كه در سينما كار كند. امسال در سينما خيلي به من پيشنهاد بازي شد.
پس چرا قبول نكرديد؟
براي اينكه متاسفانه چيز قابل قبولي براي من نبودند؛ البته اين هم علت دارد چون سينما به سمت محافظهكاري رفته كه خيلي به مميزي برنخورد. درنتيجه تلويزيون به نظر پيشروتر است و وارد موضوعات جديدي ميشوند چون خيالشان راحت است كه تكليف تلويزيون روشن است ولي سينما كمي طفلكي است و مثل بچه شروري است كه دائما بهاش تذكر ميدهند كه بشين سرجات و سؤال نكن! (با خنده).
ولي در كل باورم اين است كه اينها قسمت است و از اين قسمتي كه براي من پيش آمده، راضيام. اما يك كاري را نكردم و نخواهم كرد؛ اينكه بروم به سمت كارهاي جنجالي چون دوست ندارم.
موقعيتش برايتان پيش آمده و قبول نكردهايد؟
بله، پارسال قرار بود در فيلمي باشم كه اسم نميبرم. سرنوشت كار را ميدانستم اما قبول نكردم. كار شلوغي بود كه مطمئن بودم ديده ميشود ولي نميخواستم باشم.
اين بهخاطر گوشهگيري فرهاد اصلاني است؟
نه. به طور مشخص دلايلي داشتم كه اگر كسي پرسيد چرا، دلايلش را بگويم. فقط در يك موضوع اشتها دارم؛ آن هم كار كمدي است.
چطور؟!
به خاطر اينكه به شخصيت من خيلي نزديك است و در دانشكده با بازي در نقشهاي كمدي ديده شدم.
پس چرا تا الان كار كمدي نكردهايد؟
جرأتش را ندارم. كساني كه كار كمدي ميكنند، بيرون خيلي اذيت ميشوند و زندگي شخصيشان را هم زير سؤال ميبرد. آن وقت خيلي راحت نخواهم بود چون كار كمدي خيلي به چشم ميآيد. خودم كساني را كه كار كمدي ميكنند خيلي دوست دارم.
بعد همين آدمها - به دليل فشارهايي كه دارند - دچار ناراحتيهاي روحي و رواني ميشوند و اين سايه كمدي روي زندگيشان هوار است و من از اين موضوع اذيت ميشوم.
اگر بازي در نقشهاي كمدي مداوم نباشد، ممكن است اين اتفاقها نيفتد.
نه، ميافتد. من جزء بچههايي بودم كه قرار بود اولين سري با مهران مديري كار كنيم چون رفيق بوديم و مهران حساب زيادي روي من باز كرده بود ولي چند روز اول تمرين فهميدم اينجا، جاي من نيست؛
مثلا من ميتوانستم صداها و نقشها و تيپهاي مختلف را بگويم و بگيرم اما پرهيز كردم و گفتم اگر اين كار را بكنم، بيرون نميتوانم زندگي كنم. يادم است يك زماني برنامه «هوشيار و بيدار» از برنامه كودك پخش ميشد، ممكن است شماها خيلي يادتان نيايد.
چرا يادمان هست.
داستان يك پدر و پسر بود. آن موقع بزرگترها هم برنامه كودك ميديدند (خنده) چون اينقدر كار تصويري نبود. يادم است كه كسي در بهشت زهرا(س) مرده خودش را ول كرده بود و به آقاي خمسه يا همكارش - كه الان حضورذهن ندارم، ميخنديد؛ موقعيت عجيب و غيرقابل باوري بود.
خب، مردم عادت دارند بازيگر را بيرون از نقش هم با همان ديد نگاه كنند و توقع دارند همان باشد؛ حتي ممكن است با همان اسم نقش صدايش كنند ولي مسئله اينجاست كه شما اشتهاي طنز و تواناييهايش را داريد ولي اين توانايي را مخفي ميكنيد.
خب، با دوستانمان كه هستيم اين را خرج ميكنم (خنده). معمولا دوستان صميمياي كه از دبستان براي من ماندهاند و الان سني از همه ما گذشته و كمكم موهايمان سفيد شده. وقتي دور هم جمع ميشويم من آنها را كلي ميخندانم (نفس بلند) ولي ترس است ديگر.
شايد چون هميشه نقش جدي بازي كردهايد، هم براي خودتان عجيب است و هم براي تماشاگر دور از ذهن باشد.
چند دفعه اين اتفاق افتاده كه من رگههايي از طنز را در بازيام داشتهام مثل «پليس جوان» يا «خانهاي در تاريكي».
با اينكه رفيع شخصيت منفي و تلخي بود، ولي اگر فرصت دست ميداد، من در نقش دلبري ميكردم و در نمايش «از دست رفته» - كه كار خودم بود - خيلي از لحظات طنز وجود داشت يا در تئاتر پچ پچهها يكي از خصوصيات نقش من اين بود كه ديگران را نقد ميكرد كه خيلي بامزه هم اين كار را انجام ميداد و لحظاتي را خلق ميكرد كه تماشاچي از خنده رودهبر ميشد.
نمايش «سمفوني درد» هم يك مقداري اينجوري بود.
آره، در حد 2تا ديلينگ، ديلينگ (خنده).
پس در تئاتر اين ترس نبوده. چرا بايد در تلويزيون يا سينما اين ترس وجود داشته باشد؟
به دليل اينكه تماشاچيان تئاتر محدود و بسيار باظرفيتاند و وقتي سالن را ترك ميكنند، مثل يك شهروند از كنارشان ميگذري و نهايتش اين است كه تو را با يك نگاه مشوقآميز بدرقه ميكنند ولي در تلويزيون در سطح وسيعش كار خطرناكي است؛ براي اينكه خيلي لحظات آدم اذيت ميشود.
انگار يك پارادوكس در شما وجود دارد كه «هم ميخواهم» و «هم نميخواهم»؛ درواقع يك جدال دروني
دقيقا. خوشحالم از اينكه اين نكته را متوجه شديد. من خودم آدمي هستم كه دوست دارم ديده نشوم ولي هميشه يكجوري در زندگي ديده شدهام.
ابتدا از شكستن يك ظرف در كودكي شروع شده كه همه فهميدند (خنده)، بعدها با شلختهبازيهاي دوران ابتدايي كه همه تو را ميشناسند و يكجور ديگري هستي اما هميشه دوست داشتم مدتي را تنها باشم و در تنهايي خيلي به خودم خوش ميگذرد. الان بيشتر اين اتفاق ميافتد چون مدت زيادي را با گروه ميگذرانم، به ترميمشدنهاي اين شكلي نياز دارم كه خودم را پيدا كنم؛
حتي در سفرهاي كاري، من حتما يك وقتي را تنهايي براي خودم ميگذارم و در اين تنهايي فرصت مرور كردن خودم را دارم.
در نهايت، ديدهشدن مطلوب من نيست. تلاش نميكنم كه بيشتر ديده شوم؛ به دليل اينكه من از بچگي به اندازه كافي توجه ديدهام و تا به حال چيزي را نخواستهام كه اتفاق نيفتد و هر آرزويي داشتهام تقريبا به آن نزديك شدهام و لذت زندگي را بردهام.
اينجوري تعبير ميكنم كه وقتي نقشي من را درگير خودش ميكند و در نهايت عاشق آن ميشوم، زندگي با آن نقش را شروع ميكنم و خيلي قشنگ است كه يكجاهايي آن بر من حاكم است.
مثل كدام نقشتان؟
مثل اتفاقي كه در «خانهاي در تاريكي» افتاد و رفيع بود كه به من ميگفت چه كار كنم و چه كار نكنم و در واقع من مترجم بين نقش و كارگردان بودم مثلا اگر ميزانسني داده ميشد، ميگفتم به نظرم رفيع اينجوري دارد ميرود و كارگردان هم قبول ميكرد.
حتي كارگردان به من ميگفت فرهاد از رفيع بپرس! وقتي از كسوت رفيع بيرون ميآمدم، انگار تنها ميشدم و ساعتشماري ميكردم كه دوباره كي برميگردد. صبح كه گريم ميشدم، خوشحال بودم كه دوباره با هم هستيم.
گريم رفيع اينجوري بود كه وسط سرم كچل بود. اين طبيعتا خوشايند نيست ولي وقتي گريم ميشدم و لباسها را ميپوشيدم، واقعا ادبياتم عوض ميشد. قبلاً از تعدادي از بازيگرها شنيده بودم ولي فكر نميكردم براي خودم هم پيش بيايد.
اين اتفاق جاي ديگريهم برايتان افتاد؟
ببله، مثلا در تئاتر پچ پچهها، اينقدر نقش عليرضا در روح و وجود من مينشست كه در لحظه آخر اجرا جدايي تلخش برايم قابل درك نبود و نميتوانستم موقع كفزدن تماشاچيها بايستم و پاسخگوي محبتشان باشم.
دنبال جايي براي پنهانشدن ميگشتم كه ساعتها گريه كنم. هر شب عليرضاي پچ پچهها در درونم بود و وقتي نور ميرفت، بغض من را ميگرفت كه دوباره رفت چون پرسوناژ زيبايي بود و هنوز (بغض ميكند) ديالوگهاي منقلبكنندهاش خاطرم هست؛ طوري كه از خوب بودن اين پرسوناژ، نه من و نه عليرضا نادري خودمان را صاحب آن نميدانستيم.
هر شب پايان نمايش گريه ميكردم؛ حتي براي تماشاچي هم اينطوري بود. من پايان نمايش جوك ميگفتم ولي خنده با گريه بود. اين لحظات را كجا ميتوان پيدا كرد؟ با وجود اين لحظهها اصلا ديدهشدن يا نشدن چه ارزشي دارد؟
پس اين بخش بازيگري برايتان دوستداشتني است.
من فكر ميكنم بازيگري مقدس است. نميخواهم با گفتن اين جملات براي خودم امتياز كسب كنم و ديگران را رد كنم. من احساس خودم را ميگويم. من با بازيگري مكاشفه ميكنم و با هر نقشي كه بازي كردم، چيز جديدي را شناختم. بعضيجاها خود نقش به من ويژگي بازي را ميدهد.
پس رابطه خوبي با هر نقشي برقرار ميكنيد؟
آره خيلي زياد. اين را در كارهاي مختلف تجربه كردهام. وقتي كه همجوار نقشم و با آن زندگي ميكنم، اين جمله را خيلي ميشنوم.
اگر اين اتفاق نيفتد مشكل از قصه است؛ يعني خوب نوشته نشده كه يكديگر را نميفهميم؛ مگر اينكه سعي كنيم در طولانيمدت به يك زبان مشترك برسيم كه ممكن است نتيجهاي هم نداشته باشد. اين بايد اصليترين چيزي باشد كه اتفاق ميافتد.
اين علاقهاي كه نسبت به نقش عليرضا در تئاتر پچپچهها داشتيد، به خاطر چه بود؛ خود نقش بود يا دليل ديگري داشت؟
خب، ببينيد ويژگي شخصيت عليرضا طوري بود كه انگار قواره تن من بود. هر كس كه آن را ميخواند، ميگفت بايد فرهاد بازي كند.
كداميك از نقشهايي كه بازي كرديد ـ غير از عليرضا ـ در كارنامهتان ماندگار شده؛ حداقل براي خودتان؟
سوال سختي است ولي به نظر خودم در «روسري آبي» بازي موفقي داشتم. حال و احساس من و شرايط و چيدماني كه شد، مناسب آن نقش بود و تكنيك كمتر دخالت داشت. در «سفر به چزابه» كه نميشود گفت بازي كرديم و در واقع ما بهانهاي براي ديدن جنگ بوديم و واكنشهايمان طبيعي بود، مثل ترس از جنگ...
در تلويزيون نقش رفيع در ذهنم باقي مانده؛ مجموعهاي كه آنها چيده بودند از آدمها و رفتارهاي مختلف را من يكجا در اين رل جمع كردم؛ مثل مشكلي كه با معدهاش داشت چون ميدانستم مدام ميخورد، يا نگاهش به زن چيه يا نوكيسه بودناش و شلختگي اخلاقياش را خوب ميفهميدم يا لهجهاي كه انتخاب كردم، به نظرم خيلي خوب بود؛ يك بيرحمي در حرف زدنش داشت كه آن را باورپذير ميكرد.
پس خيلي ويژگيها به آن اضافه كرديد؟
بله، در واقع وقتي براي اين نقش انتخاب شدم، از آقاي سلطاني ـ كارگردان سريال ـ پرسيدم چطور آن را بازي كنم؟ ايشان گفتند من نوشتهام، تو بازياش كن. غافلگيرشدم از 2 جهت كه يا قصد مچگيري من را دارند يا صادقانه حرفشان را زدند.
به ماجرا خوشبين شدم و فكر كردم و صدايش را شنيدم. احساس كردم لهجهاش چطوريه، بعد از خودم عكس گرفتم و در برنامه فتوشاپ با كمك همسرم تغييراتي روي آن داديم و با يك آدم عجيبي مواجه شدم. اين تصوير را نشان دادم و آنها پذيرفتند و گريم خوب بابك شعاعي هم به باورپذيرتر شدن نقش كمك كرد.
يعني گريمتان را خودتان طراحي كرديد؟
بله، طراحي كرديم اما روتوش نهايي و پختهتر شدن و خوب شدنش با كمك آقاي سلطاني و شعاعي صورت گرفت و نتيجه خوبي هم داد.
در رابطه با بازي و متن هم اين اتفاق افتاد؟
اجرا را به خودم سپرده بودند ولي سر صحنه يك اتفاق افتاد و دست من شكست. در حالي كه من خيلي علاقه داشتم تا از حركت دست براي اين آدم استفاده كنم.
خوشبختانه اين شكستگي در عين دردناكياش تحرك من را گرفت و اين كمتحركي اتوريتهاي را به نقش داد كه نتيجه نهايي را بهتر كرد.
سال 86 به لحاظ كاري برايتان چطور بود؟
هر سالي كه سن و سال و تجربياتام بيشتر ميشود، قطعا حماقتهايم كمتر ميشود، در صلح بيشتري با خودم هستم و راضيترم چون الان سن خوشگلي دارم؛ سن 40 سالگي برايم جذابه چون هميشه دوست داشتم يك خرده از سنم جلوتر باشم كلاً 40 سالگي سن جالبي است؛ به خاطر اينكه متعادله. در اين سن ديگر خيلي فيزيكال و سطحي نيستم و عمق جذابي برايم آورده و امسال هم كه بگذرد، تعداد كارهايم كمتر خواهد شد و در عين حال عميقتر.
يعني برنامه براي سال 87...
كمتر كار كنم؛ مخصوصا در تلويزيون.
ما را ناراحت ميكنيد!
نه، ديگر آنقدر خودم، احساساتام و تواناييهايم را فهميدهام كه ميدانم كجا بايد
باشم.
يكوقت هست كه مادر تو متوجه چيزي ميشود و تو را منع ميكند ولي بعد به مرور خودت كه به جايي ميرسي، ميفهمي و مادر و پدر خودت ميشوي.
چرا وقتي آنقدر خوب كار ميكنيد، ادامه ندهيد؟
خب، خوب كار كردن به طور طبيعي كمكاري ميآورد؛ البته اگر به اين حرف معتقدباشيد. خوب كار كردن يعني عميق بودن، به چيز ديگري فكر نكردن، با طمأنينه انجام دادن.
پركاري به همه جواب نميدهد، با همه تناسب ندارد. بعضيها استاد اين كار هستند و خوش ميگذرانند. من اين روحيه را ندارم و آنها را هم رد نميكنم اما من نميتوانم مثل آنها باشم.
پس براي خوب كار كردن برنامهريزي كنيد، نه كم كار كردن!
(خنده) اميدوارم آنقدر كار خوب باشد كه سهم ما هم بيشتر شود. مطمئن باشيد مايه مباهات من است اگر كه تعداد كارهاي خوبم بيشتر باشد چون پيش مردم سربلندترم و احساس خوبي خواهم داشت ولي الان بسياري از كارها شتابزده است؛ يعني چيزي به اسم پيشتوليد عملا در اين ميان دارد از بين ميرود.
مثلا يك كاري تو را براي پسفردا ميخواهد و از نقش چيزي نميداني و وقتي هم درخواست خواندن قصه را ميكني، مي فهمي قصهاي هم به آن صورت موجود نيست! خب، اين نوع روحيه با من سازگار نيست و دوست ندارم اين شكلي كار كنم.
آن نقش طنزي را كه گفتيد حتما بازي ميكنيد؟
حتما حتما. اگر شرايطش باشد خوشگلتر از طنز واقعا نيست؛ مخصوصا در ايران اما چون خيلي دوستش دارم آن را انجام نميدهم؛ يعني از سر بيميلي نيست؛ درست مثل حسي كه به تئاتر دارم، آنقدر كه تئاتر را دوست دارم نميخواهم كاري كنم كه حالم را نسبت به آن بد كند.
چرا؟
چون تئاتر نسبت به سينما كار دشواري است و بايد نتيجهاش خوب باشد؛ براي همين وقتي كار تئاتر انجام ميدهم كه همهجوره حالم خوب باشد.
براي طنز هم همينطوره؟
آره، حتي خيلي شديدتره. علاقه شخصي منه چون من واقعا بسياري از لحظات در زندگي عادي چيزهاي خندهداري كه در عين حال تلخ هستند، ميبينم كه با خودم ميگويم اگر اين را تصويري كنيم چقدر خوشگل ميشود.
|