یاد شب های یلدای بچگی به خیر!
هموطن , يكشنبه 4 دي 1384 - ساعت 17:05

یکی از شب‎های هفته پیش، شب یلدا بود. بلندترین شب سال. همه به نشانه این که با بلندترین شب سال خوب کنار می آیند دور هم جمع می‎شوند.

 

آجیل و هندوانه می‎خورند و فال حافظ می‎گیرند و می‎گویند و می‎خندند تا شب سرد سال به آرامی و سنگینی دیگر شب‎ها نگذرد.
از آنجا که روزگار کسانی مثل من که در گذشته و مرور خاطرات جوانی‎شان خوش‎تر هستند امسال نیز یاد شب‎های یلدای سالهای دور در جان و روحم شعله گرفت. شب‎های یلدا که سرما پشت پنجره بیداد می‎کرد. برف سنگین می‎بارید و مادربزرگم می‎گفت که باید بیدار بود و قصه‎هایش را گوش کرد. چه قصه‎های شیرین و جذابی می‎گفت. هر سال همان قصه‎ها تکرار می‎شد، اما انگار هر سال شیرین‎تر می‎شد.
قصه زر پری سبزه‎پری قصه بز روی بوم. ما با چشمانی که از شدت جست‎وجو و کنجکاوی گرد شده بود چشم به دهان بی‎دندان مادربزرگ می‎دوختیم که چگونه هم قصه می‎گفت هم مغز تخمه‎های هندوانه را که در کف دستش نرم کرده بود به دهان می‎گذاشت و می‎جوید. جویدنش خیلی طول می‎کشید. خسته نمی‎شد وقتی چند دقیقه فقط به جویدن چند تکه مغز تخمه می‎گذشت به نظرم عجیب‎ترین لحظات سپری می‎شد.
شب‎های یلدای روزگار بچگی ما حافظ و شمع و عود نداشت، یک چراغ فانوسی بود روی مجمعه مسی کرسی و یک قدح پر از تخمه هندوانه و خربزه که در تمام طول تابستان مادرم با چه دقت و وسواسی آنها را می‎شست و می‎گذاشت گوشه حیاط تا آفتاب پاک تابستان آنها را خشک کند و بعد تفت بدهد و بگذارد تو یک قوطی تا زمستان و شب یلدا که برسد و باعث شود همه دور هم زیرکرسی بنشینیم و قصه گوش کنیم. قصه گوش کنیم و گوش نکنیم چرا که دیگر پلک‎هایمان خسته شده بود و خوابمان می آمد. صدای مادربزرگ کم کم با رویایمان یکی می‎شد. نمی‎دانستیم خواب قصه‎گویی مادربزرگ را می‎بینیم یا مادربزرگ قصه می‎گوید و ما می‎خوابیم.
نمی‎دانستیم. بعدش لابد خوابمان سنگین می‎شد و مادربزرگ تصمیم می‎گرفت مغز تخمه‎ها را قورت بدهد که اینقدر در انتظار این لحظه بودم و مادرم بلند می‎شد و هر کدام از ما را که سرمان یک طرف افتاده بود حسابی زیر لحاف گرم کرسی می‎کشاند.
لحاف را تا زیرچانه‎هایمان بالا می‎کشید و حتما یک دانه پوست تخمه را که به چانه یا گوشه لب یک کدام از ما چسبیده بود می‎گرفت و به مادربزرگ می‎گفت که بخوابد. مادربزرگ هم خودش را زیرلحاف کرسی می‎سراند و باز به فکر این می‎افتاد که اگر سال دیگر زنده بود باز برایمان همین قصه‎ها را بگوید یا تصمیم بگیرد قصه‎های جدیدی بگوید. نمی‎دانم به این فکر می‎کرد یا نه، اما یادم می‎آید وقتی مشتاقانه به دامنش می‎آویختم که مادرجون قصه بگو! خواهشم می‎کنم قصه بگو... موهایم را از سر لطف نوازش می‎کرد و می‎گفت:
اگر دختر خوب باشی امشب یک قصه جدید خواهم گفت، اما همیشه قصه‎هایش تکراری بود.
شاید نمی‎دانست از کجا باید قصه نو یاد بگیرد. شاید دیگر حافظه‎اش یاری نمی‎کرد چیزی نو به خاطر بیاورد. در هر حال خدا رحمتش کند. شب‎های یلدای بعدی دیگر نبود، اما یاد و خاطره‎اش همیشه با من است.
حالا میزهای شب‎های یلدا با سفره مسی کرسی قدیممان خیلی فرق کرده است. دیگر آنقدر حرف برای گفتن هست که کسی قصه‎های مادربزرگ را نمی‎خواهد که بشنود، فقط شنیدن ماجرای یک صبح تا شب هر یک از فرزندان یا نوه‎هایم به شگفت‎انگیزی همان قصه‎های قدیمی است که از بس هیجان برانگیز است باز انگار کودکی هستم که چشمانم به دهان بی‎دندان مادربزرگ گرد و خیره مانده است.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news50809.html