 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
جام جم , چهارشنبه 28 اسفند 1387 |
|
پديده «بيگانگي»
|
| | | |
 | «بيگانگي» كه نخستين بار توسط هگل مطرح شد، به بررسي بيگانگي انسان و جهان ميپردازد كه بررسي اين بيگانگي بيشباهت به مفهوم بتپرستي انسان نيست. |  «بيگانگي» كه نخستين بار توسط هگل مطرح شد، به بررسي بيگانگي انسان و جهان ميپردازد كه بررسي اين بيگانگي بيشباهت به مفهوم بتپرستي انسان نيست. انسان دستاوردهايش را مستقل ميپندارد، خود را در آنها تجربه ميكند و به وسيله تسليم در برابر دستاوردش با خود ارتباط برقرار ميكند.
داستان فيلم Revelotionary road نوشته جاستين هايث براساس كتابي از ريچارد ياتز محصول 2009 از آشنايي و سپس زندگي مشتركي آغاز ميشود كه در آن آپريل، نقش زن داستان در سوداي بازيگري است و فرانك در يك شركت كار ميكند. چيزي كه بسيار ظريف و جالب است، اين است كه او در هيچكدام از قسمتهاي عملي شركت كاري نميكند. نه در توليد، نه در فروش و نه در تعمير و خدمات، مستقيما موثر نيست.
شغلي دارد كه پيش از تقسيم كار صنعتي هرگز نميتوانست وجود داشته باشد. بيگانگي با كار نيز پديدهاي است كه قبل از تقسيم كار و ناچاري فرد در قبال انتخابهايي كه جامعه صنعتي با تقسيم كار ايجاد كرده در اختيارش ميگذارد، وجود نداشته است؛ چراكه فرد در دنيايي كه شغل به معناي امروزين معنا نداشته است، تنها كاري ميكرده كه ارادي در آن سهيم ميشده و مطابق با نيازش بوده است.
به عبارت ديگر تنها براي خودش كار ميكرده است؛ اما او در دوره صنعتي چون فرانك براي دستگاه عريض و طويلي كار ميكند كه در فيلم عمرش و در اصل هستياش را به او ميفروشد. دستگاه آنچنان پيچيده است كه شناختن مقصر، دردي را دوا نميكند. مقصر هم در اين سيستم پيچيده اسير شده است و بين او و كارگرش، تفاوت در دستمزد يا درآمد است نه در بيگانگي.
در واقع اين بيگانگي در آينه ديگري روشن ميشود و آن مفهوم فعاليت است. امروزه فعاليت در نظام صنعتي، تنها به كاري گفته ميشود كه به توليد و ثروت و در واقع به داشتن منجر شود، نه بودن؛ در حالي كه فعاليت در بعد انسانياش كاري است در جهت وجود. از اين ديدگاه، معيار بيگانگي كاملا روشن ميشود. با اين تعريف حتي با وجود تقسيم كار تحميلي، فعاليت و كاري كه در اين تقسيم كار نيز بگنجد و منجر به بيگانگي نشود نيز ميتواند وجود داشته باشد.
به شرط آن كه فرد در كارش به بالندگي وجودي برسد بنابراين چهبسا كارگري كه دچار بيگانگي نباشد و رئيسي كه اسير انفعال و توليد و داشتن است. انسان ابتدا با كارش از اين جهت بيگانه ميشود كه كارش به صورت بتي ساخته خودش در مقابلش قد علم ميكند با نتيجه كارش بيگانه ميشود و وقتي هستياش را در گرو كار بيگانه مينهد، با زندگيش و در نتيجه با خودش بيگانه ميشود.
قهرمانان فيلم نيز هريك به گونهاي درگير بيگانگياند. فرانك كاملا در كارش به دنيا آمده و حتي تا 30 سالگي وقت انديشيدن به حجم نفرت از خود و كارش را نداشته و آپريل در آويختن به كاري كه او را از بيگانگي و انفعال به فعاليت وجودي ميكشانده، شكست خورده در هنرپيشگي است. اين شركت فرانك است كه از او استفاده ميكند و او را وادار به واكنش ميكند و حركاتش بر حركات او تقدم دارد.
در شركت، مكانيسم بيروحي حاكم است كه از او مستقل است و او فقط زائدهاي است كه نفس ميكشد؛ اما بايد ديد در اوايل داستان، آپريل به چه كشفي نائل ميشود. او به شكل فطري ميداند كه زندگياش در سراشيبي زوال قرار گرفته و دنبال راهحل است كه شهودي به او دست ميدهد و ميفهمد كه سرنوشت زندگياش به نوعي به همسرش گره خورده، به نوعي عجيب و متفاوت از ساير همسران. فرانك كه با كارش بيگانه شده كمكم با خودش، سپس با زندگيش و در نتيجه با او بيگانه شده است.
پس براي نجات زندگي اول بايد او را نجات داد. بنابراين طرحي ميريزد. يك نقشه انساني براي خروج از اين فلج رواني به وسيله فعاليت. ميخواهد فرصتي براي رهايي همسرش به وجود بياورد و او را به محلي ببرد كه از نظرش مهد زندگي است يعني پاريس. غريبگي و غيرعاقلانه بودن طرح نسبت به سيستمي كه بر زندگي صنعتي سايه انداخته، نقطه تاكيد فيلم است كه تا پايان ادامه مييابد.
در دنيايي كه فعاليت تنها براساس توليد و ايجاد ثروت تعريف ميشود، اين گونه نقشههاي انساني ديوانگي محض به نظر ميرسد؛ چرا كه خلاف جهت رودخانه است. بيگانگي همه ارزشهاي انساني را در دنياي صنعتي به فساد كشانده است. وقتي فعاليتهاي اقتصادي و ارزشهاي آن چون سود، عقل، معاش، بخل ارزشهاي برتر زندگي است، فرد از پرورش ارزشهاي اخلاقي راستين چون شرافت، بخشندگي، وجدان و... بازميماند و بدين گونه اقتصاد و اخلاق كاملا از هم جدا ميشوند.
اينجاست كه نيازهاي اين خانواده عين ضعف است و نيازهاي تازه آنها را به وابستگي بيشتري خواهد كشاند. در چنين دنيايي، نوزاد جديد در حكم فاجعهاي از نيازهاي جديد منجر به بيگانگي عميقتري است. ما در واقع در اين زوج خوشبخت و نمونه آمريكايي با 2 بيمار رواني روبهرو هستيم. مرد تحمل تنهايي و ناچيزي خود را ندارد و ميكوشد فرديت خود را قرباني كند. رنج ميكشد و لذت ميبرد؛ زيرا رنج كشيدن، هدف او نيست؛ هدفش فراموش كردن خودش است.
براي غلبه بر احساس ناتواني نفس فرديش را نابود ميكند؛ اما جنبه ديگر خود آزادي او، آنجاست كه ميكوشد جزيي از كل نيرومندي باشد كه در آن خويشتن را غرق ميكند. وقتي جزيي از قدرت شركت كنوكس شد، احساس ميكند تزلزلناپذير، ابدي و فريبنده است. در جلال و شكوه شركت شريك ميشود و خود را به آن تقديم ميكند؛ اما در ازاي سهيم شدن در قدرتي كه او را به كام خود ميكشد، ايمني و غرور كاذبي كسب ميكند.
به اين ترتيب مسوول وجود خودش نيست؛ قطرهاي از جرياني است كه مسووليتي در قبال حركت آن ندارد. از تصميم گرفتن و برگزيدن راه يگانه خود، راحت ميشود و از قيد آن كه در معناي زندگياش ترديد كند و بداند كه كيست، ميرهد. وجود او را شركت تعريف ميكند.
او با اين روش از آزادي فرار ميكند. پس از اينكه از علايق نخستين و خانوادهاش رها شده و با تنهايي فردي خود روبهرو شده است، با اين روش ميخواهد خود را ايمن و متعلق احساس كند؛ اما او و نيرويي كه خود را در آن غرق ميكند، هرگز يكي نميشوند و همواره ضديتي اساسي باقي ميماند. آنجا كه آپريل در كنار دريا به او ميگويد كه با پول بيشتر، مساله اصلي همچنان باقي است، يعني نفرت او از كارش از بين نميرود؛ اما آپريل نيز دچار اختلالي است به نام انتقال؛ بيان ديگري از بيگانگي به وسيله توهم عشق.
او واقعا فكر ميكند عاشق همسرش است؛ اما در واقع عاشق ويژگيهايي است كه خود به او منتقل كرده و آنها را ميستايد. او را قادر به انجام هر كاري ميبيند. عجيبترين شخصيتي است كه با او آشنا شده و هديهاي است به نام «مرد.» فرد بيگانه با خود در جستجوي يك بت، همسرش را يافته و از او بتي از چيزهايي كه به آن نائل شده ميسازد.
موجودي بالقوه سركش كه تاكنون با جامعه به علت فداكاري پدرانه و مسووليتپذيريش مدارا كرده است. او آرزوي سركشي را به مرد انتقال داده و او را ستوده است و هرچه خود را به او منتقل ميكند، بيشتر از خود تهي ميشود و به او وابستهتر ميشود. بنابراين از دست دادن او نيز برايش ممكن نيست، چون از دست دادن او به معني از دست دادن تمام نيروهاي خودش است. اما ورود جان ديوانه، داستان را روشن ميكند.
او مرز عقل و ديوانگي در اجتماع صنعتي است. او نتيجه خيانت روانشناسي به خودش است؛ روانشناسي كه بايد در خدمت ارزشهاي روحي و تعالي انسان باشد در خدمت نظام صنعتي سعي ميكند يك انسان با انعطاف پذيري بي نهايت بسازد تا با تمام اهداف اين نظام كنار بيايد.
او ديوانه خواهد بود. در واقع ديوانه در جمع بيماران احاطه شده است. اگر انسان سالم در جامعهاي بيمار اسير شده باشد، جامعه معناي سلامت را تغيير داده و او را ديوانه ميخواند. او تنها كسي است كه ميتواند حرفهاي اين دو نفر، يعني زوج ويلرها را بفهمد؛ چون خودش براي رهايي نهايت تلاش را كرده است و تاكنون رام نشده است. در اينجا روانشناسي اصيل از روانشناسي در خدمت نظام بيمار صنعتي جدا ميشود.
اما پيچيدهترين نكته ديدگاه ماترياليسم ديالكتيكي در اينجا اين است كه راه گريزي نيست. بايد در اين مرحله گذار زندگي كرد و راه فراري وجود ندارد. وقتي فهميدن اين وضعيت و مطرح شدن اين سوالات نقادانه نتيجه زيرساختهاي صنعتي است، پس در صورت عدم وجود زيرساختها، اين رشد خودآگاهي نيز وجود نخواهد داشت. بنابراين چيزي را به نقد ميكشيم كه از آن زاده شدهايم و راهي جز زيستن با آن نداريم.
اينجاست كه در فيلم نيز به بنبست ميرسيم؛ تنها مرگ براي آپريل، راه رهايي است و راهي براي فرانك وجود ندارد. البته اين ديدگاه جبري، با مفهوم فعاليت وجودي نقض ميشود. اگر فعاليت در نظامي منجر به رشد وجود ميشود، يعني به بروز استعدادهاي انسان بينجامد و او را با هستياش درگير كند، بيگانگي برطرف ميشود؛ اما به نوعي بيگانگي تجربهاي گريزناپذير است.
او با مورد بيگانه، ابتدا بايد بيگانه شود، از آن جدا شود تا بتواند دوباره به طريقي جديد رشد كرده و با آن يكي شود. اينجاست كه ميتوان به شكل نظري از دام بيگانگي رست؛ اما عقيده فيلم در عمل، خلاف آن است. او در عمل راهي براي نشان دادن اين رهايي نظري نشان نداده يا به آن معتقد نبوده است، اما بايد دانست در تمام برهههاي تاريخي آزادگاني وجود داشتهاند كه باليدن گرفته و به يگانگي دوباره با هستي دست يافتهاند، بنابراين صرف عدم آگاهي ما از راز، نميتوان گفت رازي وجود ندارد.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|