 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
اعتماد , سه شنبه 30 تير 1388 |
|
تهديد دختر دانشجو براي فرار از خانه
|
| | | |
 | دختري که در پي آشنايي با پسري جوان از خانه گريخته بود، چند روز پس از اين اقدام فهميد در دام پسري شيطان صفت گرفتار شده است. |  دختري که در پي آشنايي با پسري جوان از خانه گريخته بود، چند روز پس از اين اقدام فهميد در دام پسري شيطان صفت گرفتار شده است.
اين ماجرا از روز 23 تير ماه و در پي مفقود شدن دختري جوان به نام سحر آغاز شد. والدين اين دختر که از ناپديد شدن فرزند 20 شان به شدت نگران شده بودند، به دادسراي ناحيه 27 تهران رفتند و به داديار اميراسماعيل رضوانفر گفتند سحر صبح روز گذشته از خانه خارج شده و ديگر برنگشته است.
هنگامي که داديار پرونده درباره روابط خصوصي سحر از والدين او پرسيد، فهميد وي به تازگي با پسري 23 ساله به نام مسعود آشنا شده و با وي در ارتباط است. بنابراين به عنوان تنها سرنخ، يافتن مسعود در دستور کار قرار گرفت. رديابي هاي ماموران در اين رابطه ادامه داشت تا اينکه سرانجام دختر و پسر جوان در خانه يي واقع در يکي از مناطق شرقي تهران شناسايي و به دادسرا منتقل شدند.
سحر که به شدت مي گريست هنگامي که در مقابل داديار رضوانفر قرار گرفت ماجرا را اين طور توضيح داد؛ من و خانواده ام اهل يکي از استان هاي غربي کشور هستيم و تا مدتي پيش زندگي خوبي در شهرمان داشتيم، تا اينکه من در يکي از دانشگاه هاي تهران پذيرفته شدم و همگي به تهران مهاجرت کرديم.
روزهاي اولي که به تهران آمده بوديم يک روز مادرم مرا صدا کرد و گفت اگر روزي بفهمد من با پسري در داخل يا خارج از دانشگاه رابطه دارم سرم را مي برد. اين حرف تاثير زيادي بر من گذاشت و هميشه آن را به خودم يادآوري مي کردم. اما با اين وجود يک روز با مسعود آشنا و به او علاقه مند شدم.
او حرف هاي زيبايي مي زد و از اين راه مرا به خودش جذب کرد. پس از مدتي رابطه مان تا حدي پيش رفت که مسعود به من وعده ازدواج داد و حتي روز عروسي مان را هم تعيين کرديم. در تمام اين مدت حرف هاي مادرم من را از ادامه رابطه با مسعود منع مي کرد اما علاقه ام به مسعود مانع از پايان دادن رابطه ام با او مي شد. اين ماجرا در شرايطي ادامه داشت که هر بار من براي ديدن مسعود به آموزشگاه محل کارش مي رفتم، او مدام با تلفن همراهش از من فيلمبرداري مي کرد و مي گفت مي خواهد در خانه خاطرات با هم بودن مان را مرور کند.
سحر ادامه داد؛ يک روز مسعود به من پيشنهاد کرد از خانه فرار و با او زندگي کنم. من با اين پيشنهاد مخالفت کردم اما او با يادآوري تصاويري که از من دارد تهديد کرد اگر با وي همراه نشوم تصاوير را براي پدر و مادرم مي فرستد. من هم از ترسم به خانه او رفتم.
يک روز بعد در حالي که دلم براي خانه مان تنگ شده بود، به مسعود گفتم مي خواهم به خانه برگردم ولي او گفت دوستاني دارد که به دنبال دخترهاي فراري هستند و اگر فرار کنم من را به آنها معرفي مي کند تا برايم مزاحمت ايجاد کنند. چند روزي به کشمکش گذشت تا اينکه ماموران خانه مسعود را پيدا کردند و مرا نجات دادند.
| | | | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|