 نعيمه دوستدار _ دستفروشها از مدتها پيش، نبض كم رمق بازارهاي شهر بودهاند. مردماني كه تمام سرمايهشان، يك طبق بود با مقدار كميكالا كه كوچه به كوچه رهگذران را دعوت ميكردند نگاهي به مغازه سيار و كوچك آنها هم بيندازند.
دوران آب زرشكيها و دوغيها و كاسه بشقابيها گذشته و حالا خيليها جوي باريك قوت روزانهشان را با فروختن جوراب و مسواك و ساعت مچي و عينك در گوشه و كنار شهر پر ميكنند. مترو هم با اينكه عمر زيادي در ابر شهر تهران ندارد، خيلي وقت است به ميعادگاه فروشندگان سيار و خريداران تبديل شده، با اين فرق كه مترو بيشتر قلمرو زنان است؛ زناني كه در حاشيه خيابانها و كوچهها جايي ندارند و دالانهاي تاريك قطارهاي زيرزميني برايشان فضاي امنتري به حساب ميآيد.
ميدانم آنجا خبري از ترافيك نيست و قطار كه راه بيفتد، راهش با ماشيني كه ناگهان جوش آورده يا تصادف كرده سد نميشود. ميدانم چراغ قرمزهاي 3 زمانه و دود تند ماشينها آن زير نيست. اگر دوام بياورم و حوصله پايين رفتن از پلههاي زياد مترو را داشته باشم، خيلي زود موج جمعيت سيالي كه هر لحظه در ايستگاههاي مترو پر و خالي ميشود، مرا همراه خود خواهد برد. آنجا همه چيز سريع است. كسي سلانهسلانه راه نميرود. همه ميدوند به سمت ايستگاه و زياد طول نميكشد قطاري از راه برسد و مسافران عجول را به مقصدشان برساند. با اين حال من زياد سوار مترو نميشوم و امروز كه همراه كلي آدم خواب آلود از پلههاي مترو سرازير شدهام پايين، فقط و فقط نيتم اين است كه آنها را ببينم.
آنها مسافران دائمي اين قطارهاي بيوقفهاند. خيال پياده شدن ندارند، چون رسيدهاند. مسير آنها با رسيدن به واگنهاي پرجمعيت تمام ميشود و وقتي آخر شب از پلهها بالا ميروند، كارشان تمام شده است. براي خيليها مترو وسيلهاي است تا با آن به محل كارشان برسند، اما براي آنها مترو محل كار است. منظورم مامور فروش بليت نيست. آنها را كه بليتها را كنترل ميكنند نميگويم. منظورم زنهايي است كه به اين نتيجه رسيدهاند واگنهاي زنانه مترو، بهترين جايي است كه ميتوانند كسب و كارشان را آنجا راه بيندازند. اين را البته من با كمي تاخير ميفهمم چون در واگن عمومي، خبري از فروشندهها نيست و من از وقتي كه جلوي ايستگاه ميرداماد از ماشين پياده شدم، جز پسربچهاي كه همان بالا چسب زخم ميفروخت هيچ زني را نديدم كه دستفروشي كند. خانمي كه كنارم ايستاده راهنماييام ميكند كه آنها در واگن ديگري هستند. در واگن زنانه.
غريبههاي آشنا
چهره اين زنها خيلي غريبه نيست. اين جور كار كردن هم براي اين زنها خيلي تازگي ندارد. آنها قبلا، پيش از اينكه مترو در تهران راه بيفتد و بعضيهايشان ظرفيتهاي اين وسيله حمل و نقل عمومي را براي كسب و كار كشف كنند، در محيطهاي مشابه كارهاي مشابهي انجام ميدادند. پاتوقشان هم درست مثل اينجا كه يك واگن زنانه است، محيطهاي زنانه بود.
هرجايي كه عدهاي زن دور هم جمع ميشدند، ميتوانستند اميدوار باشند كه خرج روزشان در ميآيد. الان هم براي زنها تعجبي ندارد كه وقتي در يك مهماني بزرگ زنانه مثل مولودي و ختم انعام يا حتي مهماني جشن عبادت دور هم جمع ميشوند، يك نفر با كيف و ساك دستي از راه برسد و وقتي صاحبخانه اجازه داد، بساطش را پهن كند و به مهمانها نشان دهد.
روي صندليهاي آرايشگاه وقتي كه زنها مجبورند ساعتها انتظار نوبتشان را بكشند هم فرصتهاي خوبي براي كسب و كار پيش ميآيد. زنهاي فروشنده مترو از اين لحاظ از يك الگوي قديمي پيروي ميكنند، اما به نظر ميرسد فروشندگان هوشمندتري شدهاند. آنها خوب فهميدهاند كه كار كردن در مترو به رغم خطرها و محدوديتهايي كه دارد، كار پرسودي است. واگنها بسرعت پر و خالي ميشوند و آنها اين فرصت را دارند كه كالايشان را به تعداد بيشتري از آدمها عرضه كنند. اين را من وقتي جايي براي نشستن پيدا ميكنم ميفهمم.
ساعت 11 صبح يك روز وسط هفته است. اول همه چيز عادي به نظر ميآيد، اما چند دقيقه بعد، يك نفر از ته واگن بلند ميشود و با اينكه حنجرهاش چندان قوي نيست، توجه مسافران را به خود جلب ميكند. ساك سرمهاي بزرگي دارد با راههاي سفيد كه آن را بين پاهايش نگه داشته. توي دستش يك تاپ قرمز است كه آن را تكان تكان ميدهد و ميگويد: «خانوما، تاپ براي زير مانتو. 2 هزار تومن.» جمله اضافهاي نميگويد. انگار خجالتي است. همان جا ميايستد و به مسافران نگاه ميكند. خانمي كه به او نزديك است دست دراز ميكند و تاپ را لمس ميكند.
ميپرسد: «چه رنگايي داره؟» زن خم ميشود و از توي ساكش چند تاپ ديگر در ميآورد و نشان ميدهد. ميگويد:« همه رنگ.» اما خريدار رنگ ديگري ميخواهد. زن اصرار ميكند كه رنگ دلخواه او را دارد. مينشيند و تمام چيزهاي توي ساك را در ميآورد. اصرار دارد مشترياش را از دست ندهد.
او تنها فروشنده زيرزميني متروي تهران نيست. در طول مسير كمكم كسان ديگري همجنسشان را رو ميكنند.
واگن تبديل به بقالي و خرازي ميشود. انواع گيره و گل سر، جوراب و ساق، نخ و قيچي و لوازم خياطي، عينك آفتابي و شالهاي رنگي. فروشندهها هم مثل كالاهايشان رنگارنگند. بعضيها جوانند، آنقدر كه نميتوانم باور كنم كارشان فروختن عروسكهاي فانتزي در متروست. يكيشان هم آنقدر پير است كه با خودم فكر ميكنم چطور از اين همه پله پايين ميآيد و هواي آلوده و خفه مترو را با جمعيتي كه مدام همديگر را هل ميدهند تحمل ميكند. پيرزن نخ و سوزن ميفروشد.
بارش خيلي سنگين نيست و آنها را توي يك كيسه مشكي گذاشته است. من تماشاگرم و در بازار مكاره نقشي ندارم، اما هستند زناني كه جلوتر ميروند و دور زنان فروشنده را ميگيرند و ميخواهند از اين حراج بزرگ سهميداشته باشند.
بازاريابي زيرزميني
خانم 27، 28 سالهاي كنارم مينشيند. چند برگه كاغذ و بروشور در دست دارد. ميگويد: «لوازم بهداشتي نميخواهي؟» با تعجب نگاهش ميكنم. اما او بيوقفه ادامه ميدهد: «محصولات... را ميشناسي؟» نميشناسم. او برايم توضيح ميدهد كه... چه محصولات آرايشي و بهداشتياي دارد. كرم جلبكهاي دريايي، كرم روز و كرم شب و دور چشم. محلول ضدچروكي كه معجزه ميكند. پاككننده آرايش و انواع و اقسام محلولهاي محكمكننده ناخن. محصولاتي كه معرفي ميكند مال يك شركت خارجي هستند و او در واقع بازارياب آنهاست. جملههايش را مثل طوطي تكرار ميكند و هيچ چيز را جا نمياندازد. نمونههايي هم همراهش هست. كمي از كرم دست را به پشت دستم ميمالد و من توي رودربايستي قيمتش را ميپرسم. خيلي گران نيست و او تاكيد ميكند كه قيمتش از داروخانهها و مغازهها كمتر است چون حالت تبليغي دارد.
خريدن يك قوطي كرم، دستكم اين حسن را دارد كه مهسا برايم توضيح بدهد يكي دو ماهي است محل كارش را به مترو منتقل كرده و معرفي محصولات آرايشي و بهداشتي يكي از كارهايي است كه ميكند: «قبلا راننده آژانس بودم. در آژانسي در شرق تهران خانمها را اينور و آنور ميبردم. اما كار آژانس خيلي فرسودهام كرد. بعد رفتم توي يك آرايشي بهداشتي ايراني و شدم مامور آمار.» با اينكه خيلي جوان است 2 تا بچه دارد و دخترش ميرود كلاس اول راهنمايي. در 16 سالگي ازدواج كرده و چون شوهرش هيچ وقت كار درست و حسابي نداشته، از همان موقع كار ميكرده. ماشيني كه با آن در آژانس كار ميكرد را هم خودش خريده بود.
حالا هم شوهرش در يك پيك موتوري كار ميكند و سهم زيادي از خرج خانه به گردن خودش است. مهسا به عنوان مامور آمار آن شركت، كارش اين است كه برگههاي نظرخواهي درباره محصولات آن شركت را به مردم بدهد تا پر كنند. هرچه تعداد برگهها بيشتر باشد پول بيشتري ميگيرد. آن برگهها را قبلا ميبرد در خانهها و توي مهمانيها يا جاهايي كه مردم جمع ميشدند و كلي زحمت ميكشيد تا آدمها را راضي كند چند دقيقه وقت بگذارند و آن برگهها را پر كنند: «يك روز بالاخره مترو را كشف كردم. ديديم اينجا جايي است كه آدمها ممكن است چند دقيقه براي اين كار وقت بگذارند. بعد هم كار براي اين شركت خارجي به من پيشنهاد شد كه ديدم راحتتر است همين جا محصولات را معرفي كنم. اگر مشتري چيزي را بخواهد كه همراهم هست، همين جا به او ميدهم وگرنه شمارهاش را ميگيرم و برايش تهيه ميكنم. خيلي از مشتريها هر روز سوار مترو ميشوند.»
كار كردن در مترو به نظرش خيلي طبيعي است. فكر ميكند بخصوص كاري كه خودش انجام ميدهد به اندازه كافي پرستيژ و موقعيت هم دارد: «من محصولات يك جاي مشخص را ميفروشم كه معتبر است و مثل بعضيها جنس تقلبي و نامطمئن نميفروشم. كارم را هم اصولي انجام ميدهم. به مشتريها اطلاعات ميدهم و الان حتي ميتوانم به آنها مشاوره زيبايي و پوست هم بدهم چون در شركت براي ما دوره آموزشي هم گذاشتهاند.»
روزگارم بد نيست!
درآمد مهسا و زناني كه در مترو كار ميكنند قابل قبول است. بين صدها آدمي كه پياده و سوار ميشوند، خيليها از آنها خريد ميكنند.
كسب اين درآمد نياز به سرمايه آنچناني ندارد. بيشترشان به اندازه فروش يك روز يا يك نصفه روز جنس به همراه ميآورند و خيليهايشان يا جنس را اماني ميگيرند يا صاحب اصلي كالا آن را با قيمت مناسبي در اختيارشان ميگذارد كه بتوانند از سودشان استفاده كنند. مالياتي هم در كار نيست و لازم نيست هزينه اجاره و رهن مغازه بدهند. تنها هزينه اين كار، گير افتادن در دست ماموران مترو است كه هر لحظه آنها را دچار استرس ميكند. گاهي مامورها از پنجره واگن بغلي، واگن خانمها را كنترل ميكنند و اگر هركدامشان را بگيرند، جنسها را هم از آنها ميگيرند. البته ممكن است ازشان پول بگيرند كه خيلي زياد نيست و حتي با چانهزني ميشود آن را پس گرفت.
اين بخش داستان را از دختر جوان عروسكفروشي ميشنوم كه يك ماسك آلودگي هم به صورتش زده و وقتي من و مهسا را در حال گفتگو ميبيند، به ما ميپيوندد. اسمش زهراست و البته اسم واقعياش نيست چون نميخواهد شناخته شود و آن ماسك را هم به همين دليل به صورتش زده. به او نميگويم كه اگر كسي او را بشناسد اين ماسك كمك چنداني به شناخته نشدنش نميكند.
در واقع شايد او اين ماسك را براي حفظ اعتماد به نفس خودش زده و به خاطر اينكه خريدارها كمتر به صورتش زل بزنند و دربارهاش كنجكاوي كنند. 23 ساله است و اهل يكي از محلات جنوب شهر كه نميخواهد بگويد كجا. او عروسكها را از يك تاجر ميگيرد كه واردكننده آنها از چين است. تاجر اين چيزها را به خاطر خيرخواهي به او ميدهد چون زهرا پدر ندارد و كمكخرج برادرهايش است.
اگرچه درآمد مهسا و زناني كه در مترو كار ميكنند قابل قبول است اما گير ماموران مترو افتادن بزرگترين دغدغه آنهاستزهرا تمام فروشندههاي اين مسير را ميشناسد و البته با فروشندههاي مسيرهاي ديگر هم آشناست، چون گاهي مسيرش را عوض ميكند. ميگويد: «ما همه با هم رفيقيم چون اگر بخواهيم اينجا كار كنيم بايد به هم كمك كنيم. معمولا يكي دو نفر حواسشان هست كه مامورها نيايند.
البته مامورها هم خيلي از ما را ميشناسند، اما چون سعي ميكنيم جنسمان را خوب پنهان كنيم نميتوانند الكي گير بدهند.» زهرا ميداند كه شهين، زن 50 سالهاي كه امروز نيامده و دستمال آشپزخانه ميفروشد، آنها را در زيرزمين خانه يكي از آشناهايشان كه اجازه داده آنجا كار كند، ميدوزد. او پارچه دستمالها را توپي ميخرد و خودش آنها را ميدوزد و بستهبندي ميكند. بعد آنها را به فروشندههاي ديگر ميدهد و خودش هم يكي دو روز در هفته براي فروش ميآيد. زهرا ميگويد: «ما بيشتر چيزهايي ميآوريم كه ميدانيم بازارشان همين جاست و ممكن است آدمها فرصت گشتن دنبالشان را در مغازهها نداشته باشند. قيمتها هم پايين است.»
مغازه به دوشهاي بيآقابالاسر
براي زهرا و مهسا و فروشندههاي ديگر مهم نيست كه ممكن است كارشان چهره شهر را بههم بريزد. ميگويد چارهاي ندارند و به اين درآمد نياز دارند. نميتوانند بروند مغازه بگيرند. كار هم كه عار نيست. به استاندارد و بهداشت كار هم فكر نميكنند چون مردمي كه از آنها خريد ميكنند بيشتر به ارزاني جنسها اهميت ميدهند و حتي انگار يك جورهايي سرشان در شلوغي مترو گرم ميشود.
مساله استاندارد و بهداشت آن وقتي براي من مطرح ميشود كه ميبينم خانمي سبزي خردكرده براي فروش ميآورد. سبزيكوكو و قرمهسبزي و نعنا و جعفري. سبزيها را در كيسه فريزر ريخته و روي هم در يك كيسه مشكي بزرگ چيده. هر بسته را 500 تومان ميفروشد. خلاف تصور من خانمها براي خريدن سبزي سر و دست ميشكنند و اعلاخانم كه زن 40 سالهاي است، قول ميدهد فردا برايشان سبزي بياورد.
در حالي كه بين بستههايش دنبال آخرين بسته كوكو ميگردد، توضيح ميدهد كه اين سبزيها را زنهاي خانهشان پاك و خرد ميكنند و همين الان هم آنها دارند براي فردا سبزي آماده ميكنند. اعلاخانم در واقع با اين كار براي 6 نفر ديگر هم اشتغال ايجاد كرده و البته همه آنها اعضاي خانواده خودش يعني 2 تا دختر و مادرش و 2 تا از زنبرادرهايش هستند. خودش تضمين ميدهد كه سبزيها بهداشتي هستند، اما من فكر ميكنم وقتي او قرار است با امكانات يك آشپزخانه خانگي اين همه سبزي را آماده كند، حتما بهداشت فدا خواهد شد.
فروشندگان زيرزميني شهر، استعدادهاي اقتصادي و بازاريابيشان را با قدرت مديريت و اشتغالزايي درهم آميختهاند و به آن چاشني شعر و آواز و ذوق و سليقه زدهاند تا در شهر بيآسمان مترو، افقهاي وسيعتري براي آيندهشان ترسيم كنند. قصه آنها قصه تكراري فقر، كمبود امكانات و تنهايي و نياز است كه در دالانهاي تاريك مترو، هر روز تكرار ميشود.
در آخرين ايستگاه، بعضي از فروشندهها آماده پياده شدن ميشوند. اينجا خطشان را عوض ميكنند تا مشتريهاي تازهاي پيدا كنند. رويشان را ميپوشانند، چادرشان را محكم دور خودشان ميپيچند و ساكشان را خيلي عادي در دست ميگيرند و در ميان بقيه مسافرها گم ميشوند. |