 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
هموطن سلام , جمعه 15 آبان 1383 |
|
گفت و گو با نیما پتگر، نقاش، درباره آرامش، خلاقیت و عشق؛
|
| | | |
 | حضوری آرام، صدایی ملایم و حرکت دستهایی که گاه برای تکمیل جملات در هوا به آرامی میلغزند، انگار که دارند تابلویی را تمام کنند؛ | حضوری آرام، صدایی ملایم و حرکت دستهایی که گاه برای تکمیل جملات در هوا به آرامی میلغزند، انگار که دارند تابلویی را تمام کنند؛ ویژگیهای ظاهری نقاشی است که در پایان مصاحبه، کمی کلافه شده است. نیما پتگر، پسر علی اصغر پتگر نقاش را در آتلیه نقاشیاش در خیابان خردمند جنوبی دیدم. در موعد نخستین قرار مصاحبه، حضور پیدا نکرد و در روز مصاحبه با همان آرامش و خونسردی توضیح داد که کاری داشته است و آن کار طول کشیده بوده است.
او در تمام طول مصاحبه، در حالی که مدام از چرخه هستی، روانشناسی و عرفان شرق دور حرف میزند مرا با اصطلاحات انگلیسی و گاه ایتالیایی به دام میاندازد.
نیما پتگر، برادر وسطی است. میان مانی و نامی که هر دو نقاشند و صاحب نام. متولد 1325 است. در ایتالیا مجسمهسازی خوانده و در سال 55 به ایران برگشته است. او تا به حال در بیش از 50 نمایشگاه گروهی و فردی شرکت کرده است.
برای من جالب است که بدانم «اختیار» و «خلاقیت» در نقاشی که در خانوادهای نقاش بزرگ شده است که در آن همه قلمو به دست از این اتاق به آن اتاق میروند و در محاصره رنگها و تابلوها میخوابند، چه نقشی دارد.
او در مجموع میگوید که به هیچ کدام از اینها فکر نمیکند بلکه او میخواهد که فقط زندگی کند. زندگی در زمان حال گسترده...
• شما همیشه اینطوری هستید؟
- چه طوری؟
• اینقدر آرام.
- طبعا آرامش چیزی نیست که همیشگی باشد هر چند که من بارها گفته میشود که نوسانهای روحیام ملایم و کندتر از دیگران است؛ اما به هر حال گاهی هم از کوره در میروم.
• بخشی از این آرامش به نشستن جلو بوم نقاشی، ربط ندارد؟
- چرا. خیلی. به هر دلیلی کسی که کار هنری میکند، مجبور است. انتخاب نکرده است.
• در یک دام میافتد؟
- قشنگ گفتید. هنرمند در دامی میافتد که برای رهایی، برون فکنیهایی میکند که منجر به آرامش میشود. در این اتفاق یک جور آرتوتراپی (هنر درمانی) صورت میگیرد.
• یعنی در حین خلق اثر هنری و هنرمند این اتفاق شکل میگیرد؟
- اثر هنری در حقیقت یک آینه است. هنرمند در مسیر کارهنری اثر، خودش را میبیند و در این مسیر هنرمند نزد خودش، شفافیت بیشتری پیدا میکند.
• هنرمندها دو دسته هستند. عدهای که در حین کار خلاقه به یک جور کشف خود و جهان پیرامون میرسند و عدهای دیگر که مکشوفات قبلی خود یا دیگران را باز آفرینی میکنند. شما جزو گروه اول هستید؟
- به نوعی درست گفتید. هنرمند هم مثل همه آدمها غبارهایی بر جسم و روح خود دارد که به هنگام خلق اثر هنری، از خود غبار زدایی میکند. رنگ و فرم برای نقاش، وسیلهای است برای برون فکنی و تداعی آزاد. خیلی شبیه تجربه سایکوتراپی یک نوع تداعی آزاد است که به جای این که روانشناس جلو شخص قرار بگیرد، تابلو جلو او قرار میگیرد.
• هنرمند که مدام در حال شفافسازی و بازشناسی خود است و در این بین به تعاریفی تازه از اتفاقات و مفاهیم میرسد، در تضاد یا الگوهای از پیش تعریف شده جامعه سنتی چه میکند؟
- خیلی از اوقات هنرمند باید یاد بگیرد که راه برود و در راه رفتنش به این و آن طعنه نزند. بعد از مدتی او باید بگیرد که در حین راه رفتن طعنه هم نزند. پس از آن در سن و سال من، یواش یواش یاد میگیرد که با یک کمپوسیون به زندگی نگاه کند.
یعنی اگر هوا گرم است، باید سایهها و زوایای خنک شهر را بشناسد و در آن مسیرها حرکت کند و اگر سر و صدای ازدحام و خیابانها زیاد است، کوچه پس کوچههای پردرخت آرام و خلوت را بشناسد و از آنها عبور کند.
• پس هنرمند پس از ایجاد اصطکاک با جامعه، ناچارا به گریزگاهها پناه میبرد؟
- بله. فکر میکنم که مخصوصا هنرمند باید این روش زندگی را یاد بگیرد وگرنه آسیب میبیند. هنرمند موجود بسیار آسیب پذیری است.
• شما هم آسیب پذیر بودید؟
- اجتناب ناپذیر است. مثال میزنم. اگر پوست کسی حساس باشد طوری که 20-15 روز، زودتر از دیگران فرا رسیدن فصل تابستان را حس کند، خوب مسلما 20-15 روز زودتر از دیگران، پوست تنش در آفتاب تند تابستان سوخته است. در اینجا است که او باید بزند به مسیرهای زیگزاگ.
• در نتیجه هنرمند به خاطر درجه حساسیت بالایش، خواه ناخواه پیشگام و چاووشی است.
- من معتقدم که اینطور است. وقتی صداقت نیست. وقتی آشفتگی هست، هنرمند قبل از همه آثارش را درک میکند و آن را در کار هنریاش، متجلی میکند. همینها باعث میشود که کارش تلخ شود. آن وقت گروهی از اخلاقیون اجتماعی با دیدن کارهای تلخ و برون فکنیهای اکسپرسیونیستی (حالت گرایانه)، این آثار را زیر سوال میبرند، غافل از این که هنرمند دارد از یک مسمومیت، از یک حادثه حرف میزند.
• چهرههای بیاحساس و سنگی در تابلوهای شما هم نوعی بازتاب مسمومیت اجتماعی است؟
- من محکومم که از نگاه خودم به جهان نگاه کنم. برگردم به سوال اولتان که اگر در رفتار و حضور من آرامش هست، به خاطر این است که فرهاد و فریادهایم را در تابلوهایم میزنم. بله هدف من نشان دادن همان حالت بیحالتی است. چهرههایی که فقط یک پرسش را طرح میکنند. یک نگاه و یک پرسش.
• وقتی از گریز اجباری هنرمند در برابر بایدها و نبایدهای جامعه حرف میزنید، به این معنی است که شما تسلیم «جبر» زندگی هستید؟
- من به جبرهایی مثل مرگ، مثل زلزله، مثل سالمندی اصلا فکر نمیکنم؛ اما به اتفاقاتی که به نظر جبر میآید اما قابل دخل و تصرف است، فکر میکنم.
• میخواهم بدانم انتخاب هنر نقاشی برای نیما پتگر که هم پدرش نقاش بود و هم دو برادرش نقاش، محصول جبر بوده است یا اختیار؟
- هر دو. این سوالی است که سالها پیش برای من پیش آمد. من در سال 47 به ایتالیا رفتم تا ادامه تحصیل بدهم. پیش از این که انتخاب رشته کنم از خودم پرسیدم که آیا اصلا قرار است که من برای همیشه پشت سه پایه بنشینم چون در خانواده ما همه نقاش هستند؟ به نظرم خیلی خطرناک بود که من بخواهم ناخودآگاه اوتوریتهای از پدر را ادامه بدهم. همانطور که یک تجارت در یک خانواده مرسوم میشود و از پدر به پسر میرسد. برای همین تصمیم گرفتم و یک دفعه قلم را کنار گذاشتم و شروع کردم به پرسه زدن در رم و شرکت در کلاسهای سینمایی و رادیو و تلویزیون. 13 روز گذشت و من ناگهان خودم را غافلگیر کردم وقتی که دیدم یک طرح را تا نیمه کشیدهام بدون این که خودم فهمیده باشم. در آن لحظه بود که فهمیدم مرا از نقاشی گریزی نیست. من محکومی هستم که از محکومیتم لذت میبرم.
• در این محکومیت ابدی، عشق چه جایگاهی دارد؟
- من اصولا آدم طبیعت گرایی هستم. به این معنی که قانون طبیعت را به رسمیت میشناسم و جنگل را جایی آشفته نمیبینم و نظمی که بر اساس بقا و تکامل در آن حکمفرما است را میبینم. در نتیجه من عشق را یک شور میبینم. نیرو و شوری که به سوی چرخه هستی حرکت میکند، همان عشق است. چرخه هستی نمیتواند بدون شور و نیروی جذب، حرکت کند. به نظر من آن نیروی جذب، عشق است.
• برای شما این شور، چطور بروز پیدا میکند؟
- من در جست و جوی پرکردن خلائی بلند میشوم تا پازل زندگی را در برابر تابلو کامل کنم. هنر در حقیقت اشتباهها یا جانیفتادنهای انسان را با محیط یا گذشته هنرمند را ترمیم میکند. پشت این تلاش حتما شور و نیاز است.
• خلاقیت در تجربه شما که در خانوادهای بودهاید که همیشه نقاشی در آن بوده است، چه معنایی دارد؟ یعنی آثار هنری شما بیشتر محصول آموزههای نقاشی است یا خلاقیت؟
- در حقیقت هیچ انسانی از نظر فیزیکی شبیه دیگری نیست. به همین اندازه هم هر کس برای خودش از نظر روانشناسی و عاطفی منحصر به فرد است.
• این چه ارتباطی به خلاقیت دارد؟
- میخواهم بگویم که هر گاه، هر فردی، فردیت خود را تشخیص دهد و تلاش کند که به سنتها، تکرارها، بایدها و آکادمیها آلوده نشود، این نقطه نقطه شکلگیری خلاقیت است.
• خلاقیت در یک لحظه شکل میگیرد یا یک پروسه طولانی است؟
- یک پروسه پویا است. یعنی به نظر من اینطور شکل میگیرد: خلاقیت، خلاقیت، خلاقیت بعدی و خلاقیت بعدی و... هیچ کس را نمیشود با آفرینش یک اثر خوب، خلاق دانست. این خلاقیت باید ممتد باشد.
• فکر میکنید، تصویری که بعد از شما، از شما باقی میماند، چقدر شبیه به شما است؟
- میشود حدس زد اما من اصلا به آن فکر نمیکنم چون اصلا مسئله من نیست. هر چیزی در جهان تاریخ مصرفی دارد. نفس کار کردن و احساس زیست پشت بوم برای من مسئله است.
• از مرگ میترسید؟
- به آن فکر نمیکنم.
• مبنای این حرفتان همان باور به چرخه حیات است؟ تحت تاثیر عرفان شرق دور؟
- بله. من عرفان شرق دور را خیلی دوست دارم. ادعا نمیکنم که مثل یک ذنیست در زمان حال گسترده، زندگی میکنم؛ اما دوست دارم که اینطور باشم.
• زندگی در حال گسترده، دقیقا یعنی چه؟
- حال گسترده، همان بهشتی است که انسان پس از مرحله کودکی و فعال شدن ذهن و تعقل و حافظه از آن اخراج شده است. اما سگ و گربه و پرنده هنوز در زمان حال گسترده زندگی میکنند. زندگی در حال گسترده یعنی در فکر فرونرفتن.
• اگر قرار باشد از زندگی نیما پتگر تابلویی بکشید این تابلو مثل خودتان، آرام است یا آشفته؟
- فکر میکنم هر تابلو پازلی است که آرام آرام چیزی را تصویر خواهد کرد که من هنوز نمیدانم در پایان چه چیزی را نشان خواهد داد.
اما اگر دقیقتر بخواهم بگویم، باید بگویم که من از دریچه و قاب مشخص به جهان بیرونم نگاه نمیکنم. من فقط میخواهم نگاه کنم و درست نگاه کنم.
• پس احتمالا شما در تابلویتان فقط دو چشم ناظر خواهید کشید.
- ممکن است. اما درباره آن سوالتان درباره مرگ، زمانی پیری داشتم که ادعا میکرد جواب این که پس از مرگ چه خواهد شد را میداند اما من از او سوال نکردم.
• از تنها کسی که میشد این را پرسید، نپرسیدید؟
- نه من نپرسیدم چون کنجکاویای درباره زندگی پس از مرگ نداشتم. اما یکی از دوستانم از او پرسید. پیر ما به او گفت: هر وقت توانستی به من بگویی که قبل از تولد در گذشته، کجا بودی، من به تو خواهم گفت که تو به کجا خواهی رفت.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: تا انتخابات :: |
 |
|
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|