پنجشنبه 21 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
معرفی تبلت چهار هسته‌يی شرکت ASUS‎
:: نکته آموزشی ::
چگونه گوشی اورجینال را از تقلبی تشخیص دهیم؟

اخبار داخلی وبگردی مدرك استخدام!

 
 

همشهري آنلاين , دوشنبه 23 فروردين 1389

مدرك استخدام!

 
 

هميشه ترس اين را داشتم كه موضوع به گوش پدرم برسد يا ايرج‌آقا، روبيندازد و موضوع را به رخم بكشد.

هركس مي‌پرسيد، خانواده‌ام مي‌گفتند: پسرمان مي‌ره سركار، مهندس عمرانه!
اما بين خودمان بماند، وقتي اين‌جور خبرهاي خوش، دهان اين و آن را مي‌بست، من از صبح تا شام ستون استخدام روزنامه‌ها را زير‌ورو مي‌كردم و به اين در و آن در مي‌زدم تا بلكه كاري ولو نيمه‌وقت و حتي موقت پيدا شود و حرفمان درست دربيايد، خب البته من يك‌جورهايي سر كار بودم! از ساعت 7صبح مي‌زدم بيرون و حوالي 9 يا 10شب برمي‌گشتم و به اين ترتيب پز كارمندي داشتم و اصل قضيه لو نمي‌رفت. اما راستش ته دلم شور مي‌زد كه مبادا در يكي از اين بالا و پايين‌رفتن‌ها از پله‌هاي ادارات و شركت‌ها و اين در و آن در زدن، آشنايي مرا ببيند و به قول معروف پته‌مان بيفتد روي آب!
از آن طرف، آنقدر پول بابت تلفن و فرم استخدام و ورودي آزمون‌هاي استخدامي و... از جيبم رفته بود كه مقداري هم بدهي بالا آورده بودم و هروقت از اين بابت نگران مي‌شدم ياد حرف مرحوم پدربزرگم مي‌افتادم كه مي‌گفت: مرد بايد بدهي هم داشته باشه، وگرنه توي بازي روزگار بازنده مي‌شه. البته منظورش اين بود كه آدم بايد اهل خطركردن باشد تا به‌جايي برسد.
اما من بي آنكه ريسكي كرده باشم، بدهكاري داشتم. با همه اين حرف‌ها اين يادآوري به من قوت قلب مي‌داد. جوابي كه بابت استخدام به من مي‌دادند، از بس شبيه هم بود، حفظ شده بودم: تماس بگيرين، اگه قبول شده باشين براي مصاحبه دعوت مي‌شين. و درست در زمان تعيين‌شده كه تماس مي‌گرفتم، مي‌گفتند: دير تماس گرفتيد، ظرفيت تكميل شد. يك بار به هر دري زدم كه ثابت كنم من حتي يك‌ثانيه هم خطا نكرده‌ام و سر وقت تماس گرفته‌ام اما دليلي نداشتم كه رو كنم و بعدها، بي خيال شدم.
در اين گيرودار بابت وجه دستي كه گاه و بيگاه از ايرج‌آقا صاحب خواربارفروشي محل‌مان گرفته بودم، رقم بدهي‌ام به 200هزارتومان رسيده بود. هميشه ترس اين را داشتم كه موضوع به گوش پدرم برسد يا ايرج‌آقا، روبيندازد و موضوع را به رخم بكشد. يك روز كه سلانه‌سلانه دنبال يكي از پاتوق‌هاي استخدام مي‌رفتم، ايرج‌آقا صدايم كرد. دلم هري ريخت. در حالي كه قلبم تندوتند مي‌زد، رفتم داخل مغازه.
بعداز سلام و احوالپرسي، صندلي گذاشت و نشستم. ماوقع را جويا شد، من هم از سير تا پياز را به او گفتم. گفت: پسر! تو چقدر ساده‌اي؟! خيلي از اعلان‌هاي استخدام وقتي رومي‌شه كه كار از كار گذشته و ظرفيتشون تكميل شده! حالا بيا به جايي معرفي‌ات مي‌كنم كه هنوز اعلانش درنيومده، اما شركتي هست كه مهندس عمران مي‌خواد. رئيس كارگزيني پسردايي عروس خاله خانم‌ منه و قولش هم قوله. آدرس مي‌دم، فردا برو پيشش حتماً دستتو بند مي‌كنه!
وقتي حرف‌هايش تمام شد، منتظر بودم، از بدهي من هم حرفي به‌ميان بياورد اما هيچي نگفت و دلم قرص شد كه حتما سر كار مي‌روم. چون ايرج‌آقا دلش قرص بود كه به‌زودي من هم حقوق‌بگير مي‌شوم و مي‌توانم ولو قسطي بدهي‌ام را بپردازم، همين مدرك برايم كافي بود كه خاطرجمع باشم!

 
 

مرگ پيرترين اردك دنيا
توقف زمان در پمپئي
پيرترين پدر انگلستان را مي شناسيد؟

 
   
 
تحليل
:: اقتصادی ::
مدیریت حضور کارکنان با استانداران است
:: فناوری اطلاعات ::
پایان ممنوعیت پرحاشیه؛ واردات تمام برندهای موبایل، آزاد اعلام شد
:: روی خط جوانی ::
دلیل نوعروس برای طلاق 6 ماه بعد از عقد چه بود؟
:: ورزش ::
اولادقباد کوتاه آمد: قدردان آقای شمسایی هستم
:: فرهنگ و هنر ::
۸۳ درصد اولیا، کیفیت آموزش مجازی را «خوب» و «خیلی خوب» ارزیابی کردند
:: حوادث ::
اختلاف بر سر مبلغ رهن یک خانه به قتل منجر شد

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار