 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
پدر شوهر طلاق عروسش را گرفت!
|
| | | |
 | گرچه زير آفتاب سوزان سالهاي سخت کشاورزي سوخته بود. گرچه خطهاي پيشانياش نشان از سالهاي رنج و زحمت درو، کشت و زرع ميداد اما هنوز چهره پيرمرد بعد از 74 سال زندگي زير آفتاب، نوراني بود | گرچه زير آفتاب سوزان سالهاي سخت کشاورزي سوخته بود. گرچه خطهاي پيشانياش نشان از سالهاي رنج و زحمت درو، کشت و زرع ميداد اما هنوز چهره پيرمرد بعد از 74 سال زندگي زير آفتاب، نوراني بود.
از او ميپرسم: براي چه به دادگاه خانواده آمدهايد؟
- "راستش در تمام عمرم حتي فکر نميکردم همچين جايي وجود داشته باشد. ولي خب بعد از 74 سال عمر با عزت پايم به اينجا باز شد پدر در پدر کشاورز بوديم. روي زمين اجدادي زحمت کشيدم. 4 تا پسر بزرگ کردم و همه را فرستادم سر خانه و زندگي اما اين آخري ...؟ خونم را تو شيشه کرده!نميدانم به جزاي کدام گناه کبيرهاي دارم عذاب ميکشم!
وقتي هواي زن گرفتن به سرش زد 18 سالش بود. درس و مشق را ول کرد و گفت: ميخواهم بروم شهر کار کنم، هر چي گفتيم فايده نداشت. در تهران شاگرد تراشکاري شد. يک سال نشده بود که آمد خانه و گفت عاشق شدم بايد برایم برويد خواستگاري!
هر چي گفتم سربازي نرفتي، کار درست نداري تو گوشش نرفت. دست آخر گفت اگر خواستگاري نروید ميزنم آن دختر را ميکشم. خودمم ميروم زندان!
پیر مردآهي کشيد و ادامه داد: ديوانه بود. وقتي چيزي را ميخواست يا ميگفت، عملي ميکرد. ترسيدم يک وقت کار دست خودش بدهد رفتيم خواستگاري. دختر خوبي بود. الان عروسم است ولي به روز سياه نشسته. خجالت ميکشم تو روي او نگاه کنم. بگذريم وقتي رفتيم خواستگاري من با پدر عروسم مشورت کردم و شرط گذاشتيم فاطمه به عقد بهروز در بياید اما عروسي بماند براي بعد از اين که از سربازي برگشت. بهروز هم قبول کرد اما چه فايده اين پسر مرد سربازي نبود. پاک هوايي شده بود. دو بار فرار کرد تا توانست سربازي را تمام کند. اما بعدش پدر خانمش کاري توي يک شرکت برایش دست و پا کرد. اگر اشتباه نکنم شرکت خدماتي بود... روزگار ميگذشت و من به خيال اين که پسر عاقلي شده يکي از زمينهاي زراعي خودم را فروختم و مقدمات عروسي را فراهم کردم. دو تا زمين هم به نامش کردم يعني به نام زنش اما...
-آقا بعد از مدتی دلزده ميشود و از يک دختر پولدار آن هم بر حسب اتفاق خوشش ميآید و يک مدت پنهاني با او رابطه برقرار ميکند.
بيچاره عروسم وقتي فهميد که شوهرش را با يک زن ديگر گرفتند، نزديک بود ديوانه بشود. پسرک به اين هم بسنده نکرده بود و حتي زمينهاي زنش را با سند تقلبي فروخته بود.
ما بعدا این موضوع را فهميديم. وقتي من رفتم به زمينها سر بزنم ديدم دارند آنجا ساختمان ميسازند. آن موقع بود که ماجرا را فهمیدم.
بالاخره به ناچار خودم بلند شدم دست عروسم را گرفتم، رفتيم از پسرم شکايت کرديم. حالا نميدانم تکليف پسرم چي ميشود؟ مادرش از غصه ديوانه شده. تو فاميل سرشکسته شدم. بدبخت شدم!
- امروز هم طلاق اين دختر معصوم را گرفتم که حداقل بيشتر از اين پاسوز اين پسر نشود. خيلي از خودش و پدرش خجالت کشيدم. آدمهاي خيلي خوبي هستند.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: تا انتخابات :: |
 |
|
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|