 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
هموطن , سه شنبه 11 بهمن 1384 |
|
چه از این بینوا میخواهی
|
| | | |
 | شاه عباس از دلقکش خواست چیزی درخواست کند. | قند و نمک ـ جعفری شهری ـ ص 296 -شاه عباس از دلقکش خواست چیزی درخواست کند. دلقک گفت: «دستور بده هر حلوافروش سالی صد دینار به من بدهد». شاه گفت: «از بزرگان درخواست بزرگ میکنند». گفت: «هر که نامش عبدالله است هم صد دینار بدهد».
باز نپسندید. گفت: «هرکس دو زن دارد هم صد دینار بدهد». همچنان تا هر کچل و غر هم هر یک صد دینار بدهند. حکمش را گرفت و به راه افتاد. به دورهگردی رسید که حلوا میفروخت طبق حکم مطالبه نمود.
حلوافروش امتناع کرد و کارشان به بگومگو انجامید. یکی از راه رسید و از حلوافروش پرسید: «مشهدی عبدالله چه خبر است!» دلقک گفت: «اسمت هم عبدالله درآمد، شد دویست دینار»، حرفشان بالا گرفت.
دیگری رسید گفت: «چه از این بینوا میخواهی که باید دو خانوار را نان بدهد!» گفت: «دو زن هم داری، شد سیصد دینار». گلاویز شدند، کلاه حلوا فروش افتاد، سرش کچل بود.
گفت: «شد چهارصد دینار». یکی وسط افتاده و گفت: «لگد نپران به شکمش میخورد، غر است». گفت: «حالا شد پانصد دینار!»
| | | | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|